تبليغاتX
حرفای یه نی نی
 

سلام . حال ؟ احوال ؟

ایشالا که همتون خوب و خوش باشین ...

والا چند تا از برو بچززززز از جمله آقای ok  و داداش خوبم ویگولنزج که کمتر بنویس . یه کم به ما رحم کن و  مگه ما چه گناهی کردیم که باید نوشته های تو رو بخونیم و .... منم دیدم که راست می گن . نی نی ام اینقده پر حرف ؟  ( یه کم مثل این پسرای چونه دراز شدم  )

 

چند وقت پیش داشتم وب گردی می کردم ( از اون روزایی بود که آدم از بی حوصلگی نمی دونه به کجا پناه ببره ) یه دفعه یه چی دیدم که همین جور مات شدم سر جای خودم ... من هیچ وقت  تو وبلاگایی که تابلو باشه که چی توشونه و مورد دارن نمی رم  ( نیست که خیلی بچه مثبتم  )... ولی این یکی اصلا بهش نمی یومد که یه همچین چیزی توش باشه . اسم وبلاگ سپیده و فرناز بود و منم به خیال اینکه یا خاطره ا س و یا شعرای عشقولانه روش کلیک کردم ...

....................................

.........................................

نه بابا

اون چیزی که شما فکر می کنین توش نبود . دیدین باز فکر بد کردین ....

 

تا حالا چیزی راجع به میسترس ( ارباب ) و اسلیو ( برده ) شنیدین ؟

اگه شنیدین که هیچ .. ولی اگه نشنیدین برین به ان آدرسا . ولی قبلش خودتونو واسه خوندن هر چیزی آماده کنین که مثل من شوکه نشین

 

متاسفانه آدرس همون  وبلاگ و ندارم . ولی چند تا از پیوندای اونوکه باز کردم هنوز توی کامپیوترم مونده که واستون می ذارم ...

http://irs.mihanblog.com/

http://imsblog.myblog.ir/

http://feet-paradise.blogspot.com/

هنوزم هست ... ولی دیگه نمی ذارم . از تو همینا می تونین به بقیش برسین ...

واسه من که خیلی عجیب و باور نکردنی بود ...  که آیا اینا واقعا آدمن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا چی ؟ بیمارن ؟

نمی دونم

نمی دونم

........................

گیج شدم حسابی ... ..........

آها ..این پست و از من نشنیده  و نخونده بگیرین

خب هنوز کلی حرف دارم  ولی می ذارم واسه بعد ....

نمی خوام بازم فیدی جون سرگیجه بگیره

 

مخلص همه بچه های باحال هم هستیم .

 

نی نی این شکلی

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
سلام به همه  دوستان . خوب بیدین ؟ ایشالا که همیشه خوب و خوش باشین . خب من دوباره دارم سعی می کنم که وبلاگمو را بندازم و دارم بیشتر سعی می کنم که بتونم ادامه اش بدم و نصفه ولش نکنم . مثل قبلی .

می خوام از خاطره هام / از اتفاق هایی که واسم می یوفته تو مدرسه ( گفتم که نی نی ام . فکر کردین شوخی می کنم ؟    ) خونه / خیابون و ... واستون بگم . و چیزایی که این ور اون ور می خونم و خوشم میاد و بنویسم .  مجبورین تحملم کنید  

از حالا هم بگم من از این شکلک  زیاد استفاده می کنم . کسی شاکی نشه بعدا .

والا جاتون خالی اینجا ما یه حالی می کنیم واسه خودمون .البته اگه این درسای وامونده مهلت بدن . کشتنمون این دبیرای بدتر از جلاد .  خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . بذار یه نمونه اشو واستون بگم :

امروز . زنگ زبان شیرین انگلیسی . کلاس :

دبیره اومده سر کلاس . می گه خب خانوما . قرار بود امروز از همه پرسش داشته باشیم .

عکس العمل ما :

نه خانووووووووووووم . نگفته بودین !!!! خانوم به خدا اون جلسه از همه

پرسیدین . خانوووووووووووووووووووم . ما نخوندیم  . خانوم جون بچت ( حالا بچه نداره اصلا  )

حرف دیبر یکیه .

تیکه بعد : خانوووووووووووم .ما امروز ۵ تا امتحان داشتیم ( حالا همش ۴ تا زنگ داریم   . اخه چجوری ریدینگ به اون طویلی رو حفظ کنیم

بازم حرفش یکیه .

خب در این حالت می بینیم که ما دو راه بیشتر نداریم .

یا اینکه بشینیم آیه الکرسی بخونیم و دعا کنیم که اسممونو صدا نزنه . یا اینکه بلند شیم مثل  بچه ادم درسمون جواب بدیم .از اونجایی که من احتمال می دادم اسممو بحونه آماده کرده بودم درسمو ( تو زنگ تفریح البته)

 

 

خلاصه من رفتم جواب دادم و نمره هم بدک نشد ولی بقیه بچه ها نخونده بودن تقریبا ( یعنی شانس ما اونایی که هیچ وقت درس نمی خونن رو صدا می کرد . )

خلاصه همون طور که داشت می پرسید  و جوابی نمی گرفت ... یهو عصبانی شد . چون نه تنها درس نخونده بودیم  حواسمون هم به چیزایی که می گفت نبود . من که سرم تو کتاب زبانم بود ( کلاس زبان می رم بعضی روزا . امروزم امتحان داشتم . ) ساناز سرش رو میز بود ... رزا سرما خورده بود و چرت می زد ... زهرا شعر می نوشت رو دسته میزش ... خلاصه هر کس سرش تو کار خودش بود .

بعد داد کشید سرمون : خانوما اااااااااااا . (فقط باید ببین و بخندی . یک تیکای باحالی داره  این خانوم دبیر ) اصلا به من چه که شما درس می خونین یا نه ؟ اگه می گم ریدینگ و حفظ کنین واسه خودتونه . خانوما شما امتحان نهایی داریم و... خانومااااا می خواین الان به همتون نمره مستمر 17 بدم !!!!!!( این یعنی اند بذل و بخشش این دبیره ...)  خانومااااااا این مثل یه مریضی می مونه که میره پیش دکتر که آندوسکوپی کنه ( جون من مثال و داشته باش . ) بعد داد و هوار کنه که من نمی خوام اندوسکوپی کنم .. بعد اگه دکتر بهش بگه خب نکن برو بمیر خوبه؟؟؟؟؟؟؟( واقعا مساله این است ...) باید دکتر دست و پاهاشو بگیره و به زور اون لوله رو بکنه تو حلقش ... خانوماااا بعد اون بیمار می گه : عجب .. چه چیزی بر من صورت گرفت .. ( اینجاش دیگه من داشتم می ترکیدم از . یه خدا عین جملشه . اصلا نمی دونین چه جوری شده بودم ... داشتم منفجر می شدم )

خلاصه کلی داد و بیداد کرد و رفت بیرون ... هنوز پا شو از در کلاس بیرون نذاشته بود که کلاس منفجر شد از خنده ...  بازیگرای کلاس ( ساناز و رزا و ..) اومدن نشستن جاش و اداشو در اوردن و من دیگه نشسته بودم رو زمین و شکممو گرفته بودم و غش کامل بودم . آخه اگه می دیدین که چه با احساس و در با رعایت نکات ادبی حرف می زد  شماها بدتر از من می شدین ...

می بینین ما چقدر باحالیم .  قربون خودمون تازه این همش یه زنگش بود .

 

ببخشید تو رو خدا ... اشکال نداره . یه چند دقیقه چشماتونو ببندین و یه نفس عمیق بکشین تا سرگیجتون برطرف شه ... کم کم عادت می کنین یه این چرت و پرتای من ( البته اگه دوباره پاتونو بذارین تو این وبلاگ ... )

فعلا

عزت زیاد

  نی نی این شکلی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا