تبليغاتX
حرفای یه نی نی

سلاااااااااام

خوبین همگی ؟ اگه از احوال من جویا باشین باید بگم که خوب و خوش و سلامتم . اگه هم جویا نباشین ( مثل دیوونه ) که هیچی دیگه . فرقی نمی کنه که چه جوری باشم . امیدوارم شما هم مثل من باشین . اینجوری

 

***

چند روز پیش تو یه وبلاگ یه مطلب دیدم که در مورد سقوط همون هواپیمای معروف بود  که آخر مطلبش یه جمله خیلی قشنگ نوشته بود : " تازگی ها اسم حماقت شده شهادت "

جملش هم درسته هم غلط . ولی خوب نوشته .. بازم من یادم رفته که کدوم وبلاگ بود .. شرمنده نویسنده اش

 

***

سوگندم خوش اومدی به جامعه بلاگرا ... نبینم از غم و غصه بنویسی .. وگرنه در وبلاگت و تخته می کنم .. ( تهدید و حال می کنی ؟ حالا تو هم چقدر می ترسی .. تو 600 تا مثل منو می ذاری تو جیبت . قربونت )

 

***

خونه ما سر خیابونه و واسه رفت و آمد باید از کلی خیابون رد شی ... امروز که داشتم از خونه دوستم میومدم  . از خیابون که داشتم رد می شدم یه جیپ درب و داغون با سرعت اومد طرفم . منم وایسادم که بره ... پسر پررو در اومده می گه : حیف .. اگه خوشکل بودی می ذاشتم رد شی .. منم گفتم : تو هم اگه بنز داشتی به جای این لگن منم نمی ذاشتم رد شی .. دهنش سرویس شد . به همین راحتی

 

***

این حرف حرف دل ناظم ماست :

 " آدمیزاد هرگز دانش آموز خوبی نبود . "

 

***

من تصمیم  گرفتم که تا اونجا که می تونم غصه نخورم و خودمو ناراحت نکنم و اعصابمو واسه هییییییییییییییییچ کس خورد نکنم . چون  هم قول دادم و هم اینو خوندم :

 

نشستم و برای غصه هایم گریه کردم

پسرکی با دسته گل سرخ

در کنار  چراغ قرمز

با لباسی کهنه و چروکیده ایستاده بود

و

من

به کوچکی غصه هایم

خندیدم !!!

 

واقعا تا حالا فکر کرده بودی که غصه هات در مقایسه با دیگران چقدر کوچیکن

 

***

مرسی از همه گل هایی که منت می ذارن سرم : اول خانوما : ممول جون و سوگند گلم و نرگس و فاطی و نسیم  عزیز که  می دونم می خونین .

آقایون به ترتیب .. ( چی؟ نمی دونم . همین جوری . الکی . مثلا ترتیب قد ..) امین ، مهدی ، محسن ، یه محسن دیگه، محمد ، مگ مگ ، فید اسکای ( برای آخرین بار ) ، تی تال تال ( که همیشه اولین نفره که می خونه ) ، میلاد ، سعید ، دیوونه ( ببین تو خودتو معرفی کن من قول شرف می دم بت که هیچی ازت کم نمی شه ) و یه عزیز آخر اسم همتون اضافه می کنم به جز .... ( انقدر حال می کنم حال بگیرم . )

 

 

به سلامت . خوش آومدین . بازم بیاین پیشم. خداحافظ

 

نی نی این شکلی

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

بازم مثل همیشه س ل ا م

( نیای بنویسی ع ل ی ک س ل ا م )

نبودین امروز ببینین مدرسه چه خبر بود ( ببخش سوگندم )

 

مثل همیشه انقدر زدیم و خوندیم و رقصیدن ( آخه دست می گیرن و کردی می رقصن .. واقعا جاتون خالی ) که مثل همیشه صدای ناظم و مدیر و معاون و دفتر دار و مشاورا و کلهم مدرسه در اومد .. باز مثل همیشه این ناظم جیغ جیغوی ما اومد و هیییییی هوار زد سرمون ... ما هم غش بودیم از خنده ...

به مبصر ( سوگند ؛ سحر و می گم ! ) گفت : بگو ببینم کیا بودن ؟  سحر گفت : خانوم من اصلا تو کلاس نبودم !!! ( حالا خودش وسط بود )

بعد از رزا پرسید : خانوم جان یا می گی کیا بودن یا از خودت نمره کم می کنم !! رزا : خانوم من داشتم زبان  می خوندم .. اصلا حواسم نبود .. اصلا مگه کسی تو کلاس بود ؟ منم در رفتم که ازم نپرسه .. بد بخت  ( نیست البته ) نمی دونست به کی بگه .. آخر سر م دست یکی از این بی زبونای کلاس و گرفت و کشون کشون بردش تو دفتر تا از زیر زبونش حرف بکشه .. یه خر تو خری بود !!! بعد هممون رفتیم دم دفتر و شلوغ کردیم و اینا .. تا اومد حرف بزنه ما شروع کردیم به اعتراض .. اعتراض از همه چی .. از شوفاژ گرفته تا پرده کلاس و جاهامون و صندلیامون و جمعیت زیاد کلاس ... بعد اونم بازم داد و هوار  کرد  و کلی به به لباس و مقنعه بچه ها گیر داد . بعد یهمو گفت : مثلا خانم .فلانی. ( فامیل ویدا رو گفت ) که قدش بلنده ( ماشالا اسمون خراشه !) باید به خانم .بهمانی. ( فامیل آزاده رو گفت ) تذکر بده که موهاشو بکنه تو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حرف از این بی ربط تر نمی تونست بگه ! آقا ( خانوم ) ما رو می گی ؛ داشتیم می ترکیدیم ( بازم ترکیدن !!)

 

***

 

زنگ بعدش زبان داشتیم .. دبیر زبانمون که معرف حضورتون هست .. آفرین . همون جریان آندوسکوپی و اینا !!

بازم بچه ها بلد نبودن ( من و نبرد خدا رو شکر ) بعد یکی از بچه ها رو که برده بود ای هیچی نوفهمید ! خلاصه حسابی اعصاب دبیرو خورد کرد .. بعد ازش یه سوال مکالمه پرسید :

 what do you do at the week end ?

-         خاونم صبر کنین .. وایسین تو رو خدا ... الان می گم

( 40 سال بعد )

..a cup of tea     

 

ما بازم

  ( خانوما که مطمئنا گرفتن .. آقایون اگه یه جایی مشکل پیدا کردن بگن من براشون توضیح می دم .. اینجاش تقلبی بود !! )

 

***

مرد به ساعتش نگاه کرد ؛ دیر شده بود . دسته گل سرخ و زیبایی در دست داشت . وقتی رسید ؛ گلی را تقدیمش کرد و گفت : « عزیزم منو ببخش که دیر کردم . اخه  پنج شنبه ها مسیر خیلی شلوغه » و به آرامی گلاب را روی قبر ریخت و با دست دیگر سنگ قبر را شست ...

 

***

آبجیمونم رفت ... رفته بودیم ترمینال برسونیمش .. موقع خداحافظی داشت با مامان خداحافظی می کرد .. یهو مامان هول شد گفت : مواظب خودش باد !!! در وسط بغض و اشک بهونه خوبی واسه خندیدن بود ...

 

***

 

خانومی من چی کار کنم که تو دیگه ازم ناراحت نباشی ؟ می خواستم آپ نکنم تا باهام اشتی کنی و نظر خوشکلتو تو وبم ببینم .. ولی ...  اشکال نداره . تو حق داری که هر جور دوست داری فکر کنی .. فقط واسه اولین بار بود که من تونسته بودم تو اینترنت با یه دختر دوست شم ... و این واسم خیلی عزیز بود که یکی به خاطر خودم منو دوست داره نه به خاطر اینکه دخترم ... ( حالا بر نخوره به کسی . همه هم اینجوری نیستن ... ) هنوزم می گم حاضرم هر کاری بکنم تا باور کنی بهت دروغ نگفتم ...

 

***

 

این هفته سه تا فیلم توپ دیدم که توصیه می کنم حتما ببینین ... ( چون بهتر می تونین از مرد بودن  و برتر بودن و عاقل تر بودن و کلی ترهای دیگه – به اعتقاد خودتون البته -  دفاع کنین و حرف بزنین )

  • رستگاری در هشت و بیست دقیقه
  • دیشب باباتو دیدم آیدا ( محشر بود )
  • خیلی دور ؛ خیلی نزدیک

 

این ربطی به بقیه نداره .. این جمعه "  دار و دسته نیویورکی ها " رو میده  .. نمی دونم ساعت و شبکشو .. ولی اینم ببینین . اگه وقت داشتین و البته مثل من عشق فیلم هستین .. عمو ببینش حتما !!

 

***

 

اینم از شر و ور این هفتمون ... آقا من نمی تونم کم بنویسم .. چی کار کنم ؟ شما تا هرجا حال داشتی بخون ...

 

به قول احسان عزیز ( حل شد داداشی ؟ ) bye تا hi

نی نی این شکلی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 

هورررااااااااااااااااا . سلام نکردم  ( هنر کردم  )

این دفعه چند تا مطلب تو ذهنمه که هیچ کدوم ربطی به هم ندارن ولی دوست دارم بنویسمشون ( حرفیه ؟؟ )

**

به نام خدا

سلام امیدوارم که حالت خوب باشد امیدوارم که زودتر پیشمان بیایی و (... سانسور شد ...)  راستی تو به پارک رو به رویی یتان می روی اگر درس داشتی و جواب نامه ی مرا دیر دادی اشکالی ندارد موقعی که پیشت بودم خیلی خوش می گذشت و به مامان و بابا و آجی سلام برسان قربانت : محمد

فدای این گل پسر بشم که اینقدر آقاس ... کلی حال کردم با نامه و نقاشیش

ا

**چند  روز پیش بچه های کلاس مسابقه بسکتبال داشتن .. ما هم مثل همیشه رفتیم دم دفتر بست نشستیم که ما هم باید بریم واسه تشویق .. مدیر هم دید که از پس ما بر نمی یاد  ما رو برد سالن ورزشی .. آقا ( خانوم ) نبودین ببینین چه خبر بود اونجا .. سالن و ترکوندیم ..

با یه چند تا حنجره طلایی

یه  سطل آشغال دزدی  ( تمیز بود ولی  ) خانومه که راضی نمی شد بده .. گفتم بابا بچه ها می خوان آشغالاشونو بریزن توش .. اون وقت ول کرد این سطلو

مقداری سوت و شوت و فیق و بوق و ...

و از همه مهم تر نعمت خدادادی دست دست دست

ما هم که از خدا خواسته منتظر یه جایی بودیم تا انرژیامونو که قلمبه شده بود تو دلمون  تخلیه کنیم .. هر چی تو این چند هفته به خاطر امتحانا وقت نکرده بودیم شلوغ بازی در بیاریم همش یه جا خالی شد ...

خیلی خوب بود .. جاتون خالی

** این هفته یکی از خاله های بابام اومده اینجا ( خونه ما نه .. خونه خواهرش ) بعد چند روز پیشا با هم رفته بودیم بیرون ... یکی از پسراشو اورده بود با خودش ... وقتی دیدمش کلی تعجب کردم ..  کلی بزرگ شده بود و منم خیلی وقت بود که ندیده بودمش .. بعد یهو خندم گرفت .. اخه این پسر خاله بابای ما ( مجتبی ) همسن انتظار ( آبجیم ) ه . بعد اون موقعه ها ( خیلی قبل .. من ابتدایی بودم هنوز ) اینا انقدر با هم لج بودن که نگوو . یه بار واسه عروسی داداشش دخترا و پسرا دو دسته شده بودن وهیییی کل کل می کردن ..  این اقا با کلی دردسر یه سوسک مرده پیدا کرده بود و با بقیه پسرا نقشه کشیده بود  که دخترا ( و بیشتر انتظار و ) بترسونه ..هه هه . یه جا تو عروسی که همه دخترا جمع بودن میان و سوسک و می ندازن بین دخترا .. در این جا بود که آبجی شجاع ما یه حرکت آکروباتیک ( به شیوه ماتریکس ) با پا ضربه ای به سوسک مادر مرده در هوا مانده زد به طوری که سوسک به طرف دشمن پرتاب گشت و پسران شجاع پهلوان پنبه با سر دادن جیغ هایی به سرعت از محل حادثه گریختند .  ( یکی از دختر عمه هام که خواب بود اون موقع که انتظار با مجتبی واسه همون سوسکه دعوا می کرد  ... بعدا که واسش تعریف کرده بودن کلی شاکی شد که چرا واسه یه موضوع به اون مهمی  اونو صدا نکرده بودن و کلی غصه خورد که چرا اون صحنه مهیج از دست داده  )

جالب تر اینکه : امروز که اینو با آب و تاب و کلی شوق و ذوق واسه انتظار تعریف می کنم .. کلی فکر می کنه و می گه :کی ؟ من اصلا یادم نمی یاد .. اقا ما رو می گی؟ عین  شیر برنج وا رفته شدیم !!

ولی خب بعدش کلی با هم خندیدیم ...

یادش بخیررررررررررررررررررررررررر

وقتی اینا یادم میاد اصلا دلم نمی خواد بزرگ شم .. دلم می خواد همون نی نی بمونم که هیچی از زندگی نمی فهمه .. بزرگ شم که چی بشه ؟ مثلا می خوام چی بشم ؟ یه ادم مثل بقیه بزرگا .. با گرفتاریای بزرگا ..  بد بختیای بزرگا ... مشکلات و و دردا و هزار چیز دیگه که به دنبال بزرگ بودن یقه آدمو می گیره . سعی می کنم تا اونجایی که بتونم نی نی بمونم ...

**  پسر وارد مغازه شد و به فروشنده گفت :

- آقا ببخشید .. از اون کارتایی که روشون نوشته just you دارین ؟

- بله .. فرمایین .

- لطفا ۱۷ تا از این کارتا بدین !!!!

( اینه که می گن  پسرا   بی احساس و بی خیال و کلی بی های دیگن ! و به قول یکی از دوستای انتظار : خیلی سنگدل هم هستن )

بازم مثل همیشه خیلی ممنون واسه کامنتای پر محبتتون

 نی نی این شکلی   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
سلااااااااااااااام به همه دوستای گل گلاااااابم .

می گم تا حالا فکر کردید که اگه شماها نبودین من چی کار می کردم ؟ خب من فکر کردم / شما خودتونو اذیت نکنین ..اگه نبودین من دق می کردم اینجا ..

بابا دمتون گرم .. دست همتون مرسی ... ایشالا که واسه هیچ کدومتون مشکل پیش نیاد و اگه هم مشکلی دارین زود زووووووود حل شه . الهی آمین

خیلی دوست دارم این داستانک و :

پسر دم از مردن به خاطر عشقش می زد و دختر با لبخندی باور می کرد ... اما آن روزی که در خیابان با هم قدم می زدند و گرمی دستان یکدیگر را احساس می کردند ( عشقولی ) تنها پسر بود که با شنیدن صدای آمبولانس پا به فرار گذاشت و دختر را هاج و واج در پیاده رو تنها گذاشت  ...

چیه ؟ ربط؟ ربطش به سیم رابطشه !!!

الان جو گرفتم .. می خوام یه ذره از پسرا بد بگم :

آقا ( خانوم) امروز که با سحر و ویدا از کلاس عربی بر می گشتیم خونه . تو پیاده رو داشتیم می رفتیم و اصلا تو این دنیا نبودیم ( سحر داشت یه چیز باحال تعریف می کرد - ولی هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد که چی داشت می گفت  ) یهو یکی از پشت سرم گفت : خانوم .. یه ذره راه بدین بقیه هم بتونن رد شن !!!! ( آخه پدر بیامرز پیاده رو به اون بزرگی و ما هم به این باریکی ... جای شاخات نیست ؟ ) اومدم بگم : ببخشید .. شرمنده .. بفرمایید . هنوز نگفته بودم که سرمو بالا اوردم نگای قیافش کردم .. دیدم نه بابا .. نه قیافش به ادما می خوره ..نه ارزش معذرت خواهی و داره ( خداییشم تقصیر ما نبود ) واسه همین دوباره دهنم بستم .. ولی سحر گفت : اون طرف خیابونم هست . ناراحتی برو اون ور.. بچه پررو برگشته می گه : آخه اینجا بهتره . اون ور حال نمی ده!!! دوباره سحر خواست یه چیزی بگه که دستشو کشیدم گفتم ولش کن .. بی خیال .. چیزی نگو

از جمله دیگر متلکات ! می توان اشاره کرد به موارد زیر :

شما سه تا دوقولویین ؟

چاو شیرین ( کردیه : یه چیزی تو مایه های چشم خوشکل )

خوا قضات ( ایضا : قربونت .. فدات )

جیییییگررررررررررررررررررررر

و خیلی چیزای دیگه که یادم نمی یاد .. اگه اومد می گم براتون

یا اینا واسه سحر که چادر می زنه ( فک کن اینجا یه دختر چادر بزنه  دیگه واویلاس .. خدا بهش رحم کنه تو خیابون  ) :

بابا سال ۲۰۰۵ و چادر نشینی

کمیته خونه می ده برو واسه ثبت نام

شما خونه نداری ؟ که چادر نشین شدی ؟

و کلی چیزای بی نمک و بی مزه دیگه ...

شما هم بگین واسم .. اشکال نداره .. لو بدین چیزایی که تا حالا پروندین .. بین خودمون می مونه ..قول دخترونه می دم ...  و خانوما هم بگن چیزایی رو که تا حالا دریافت کردن

کی می خوایم درست شیم ؟ .... خدا می دونه

تا کی جواب ندیم ؟ تا کی بذاریم هر ...ی که از راه می رسه  و هنوز بلد نیست شلوارشو بالا بکشه .. یه چیزی بهت بپرونه و  رو اعصابت راه بره ... هر چند آدم اونقدر فکر و خیال داره که دیگه نه وقت و نه حوصله داره که واسه این چیزا خودشو نارحت کنه .. به هر حال ... این نیز بذگرد ..

اوه اوه . ساعت ۲:۱۲ صبح جمعس .

جمعه خوبی داشته باشین .. بدون دلتنگی غروبش ..

قربون همه مهربونیاتون

نی نی حال خوب

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

Hi all

Are you fine ?

 

با این نوشتم می خوام دو چیز و بگم :

1.      ببین چقدر باهوشم که با وجود نی نی بودنم انگلیسم بلدم . نه . می خوام ببینم هوش و حال می کنی ؟

2.      حداقل سلام احوالپرسیم یه جور نباشه و یه تنوعی توش به وجود بیاد .

 

آقا من غلط بکنم دفعه دیگه از به دبیر چیزی بگم . اینا انگار حس دهم دارن . نامرد  یک امتحان خفنی ازمون گرفت که همه از دم تک می گیریم .

 

این روزا همه جا حرف عروسیه . همه تو خونوادهاشون یکی و دارن که داره ازدواج می کنه . خووووووووووووووش به حالشون ...

 

تا اینجا حالم خوب بود ولی الان یه دفه حالم   گرفته شد پس :

منم عروسی می خوام ... فقط یه عروسی . خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا . تو که می دونی ... تو که می دونی تو دلم چی می گذره .. پس چرا .....؟ ( خیلی مسخرس که اشکام داره میاد پایین )

هر وقت یه چیزو خواستم و خدا بهم نداده . نمی گم ناراحت نشدم ولی خیلی زود ناراحتیم برطرف شده ... ولی این مورد خیلی برام مهمه .. نمی تونم بی خیالش شم . خدا جونم ... منتظر  ok توام تا نذرامو ادا کنم ... پس نوبتمونو یه کم بنداز جلو .. می دونم سرت شلوغه ولی یه کوچولو داره التماست می کنه ... امیدوارم هنوز اونقدری باشم که نگام کنی ..

 

 

نگرانم

نگران یه دیوونه که خره شیطون و دو دستی چسبیده و ول نمی کنه ..

نگران یه عزیزی که دوشنبه قرار بود از سفر برگرده ولی هنوز خبری ازش نیست ....

نگران یه دختر خوب که گفته این روزا حالش گرفتس ...

نگران اونکه با آف نذاشتنم کلی ناراحتش کردم و آپ قبلیم .....

نگرانم

نگران این درسای وامونده که هرچی می خونم تموم نمی شن ..

نگران این کنکور گور به گور شده که عین دیو n   سر جلوم وایساده و هر سرشو که بزنی هوارتای دیگه جاش سبز می شه ...

نگرانم

نگران انتظارم ....

نگران مامانمم که انقدر از دست من و شاگرداش حرص می خوره که باز فشارش رفته بالا ....

نگران دوستمم که امروز با بی افش دعواش شده ...

نگران اون یکی دوستم که روش نیست حرف بزنه با ....

 

ای لعنت به این دل صاب مرده که آروم وقرار نداره ...

 

هر وقت نگران چیزی یا کسی می شم به خودم می گم : بابا .. اگه الان تو به جای هرکدوم از اونا بودی  . هیچ کس اینجوری دلواپست نمی شد ... هیچ کس نمی گفت : غمت چیه ... چه مرگته ...

 

یه جمله هست که سعی می کنم با تموم وجود به اون عمل کنم .. ولی زهی خیال باطل ...

به هیشکی وابسته نشو .چون هیچ کس به تو وابسته نیست ...

سر این وابستگی های الکی و بیخود نامردی و دو دره بازی و جا خالی زیاد دیدم ...

 

ولی دوست دارم واسه دوستام دوست واقعی و واسه خونوادم یه خواهر و یه بچه واقعی باشم .. نمی تونم مثل بقیه غم و غصه عزیزام و ببینم و هیچی نگم  .. نمی تونم ساکت باشم  .

خدایاااااااااااااااااا

دارم خسته می شم ... دیگه نمی کشم .... خودت می دونی که هروقت هرچیزی خواستم فقط به خودت گفتم .. هیچ وقت واسه چیزی دست به دامن بنده هات نشدم .. پس یه ریزه . یه اپسیلون از اون اعجازتو واسه من خرج کن ... می دونم که واسه تو هیچ کاری نداره .

اشکا دیگه مجال نمی دن که بازم پرحرفی کنم ( نه که مثلا الان خیلی کم نوشتم )

ولی اگه اینا رو نمی گفتم تا فردا دووم نمی یوردم .می ترکیدم .. ( کاشکی می مردم .. کاشکی می ترکیدم )

 

 

الان راحت شدم ... دلم خالی شد ...

ممنون که مثل همیشه به شر و ورام گوش دادین ...

ایشالا امید هیچ بنده ای نا امید نشه

یه چیز دیگه هم بگم و برم .. می دونین الان چی ارومم می کنه ؟ باورتون نمی شه اگه بگم  .. صدای گرم مایکل جکسون که آیات قران و می خونه .. محشره واقعا ... حرف  نداره

 

 نی نی همه شکلی غیر از این شکلی  

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
سوال نپرسید لطفا . زیرا جواب دادن مقدور نمی باشد ...

سعی می کنم زود یه چیز جدید بنویسم ...

قربون هرچی بچه باحاله

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
سلام

حتما خوبین دیگه . اگه هم خوب نیستین ( نمی دونم چرا این روزا هیشکی حالش خوب نیست ) که ایشالا خدا خوبتون کنه .

 این روزا مدرسه اینقده چرت شده که نگو .. . دیگه مثل قبلا حال نمی ده و دلیلشم دو چیزه : یکی این درسای ...... و یکی دیگه این ناظم و مدیر .... تر

من نمی دونم اگه ماها نبودیم این ناظم عقده هاشو سر کی خالی می کرد ؟ یا اون جیغاشو که  تن مرده رو تو قبر می لرزونه چه برسه به ما رو کجا می کشید ؟

خدا نکنه یکی و ببینه . اونقدر نگاش می کنه تا یه چی پیدا کنه و گیر بده به اون .

- خانوم جان برو سر کلاست ( حالا زنگ تفریحه )

- خانوم جان این چه مانتویی پوشیدی . این جا مدرسه است ها ( حالا اون بدبخت داره تو مانتوش شنا می کنه انقدر که گشاده این لامصب )

- به به  چشمم روشن . خانوم جان . می بینم که داری می خندی ( والا نمی دوستم که خندیدن هم جرمه )

یه روز اومد سر کلاس ما ...

هی  گشت...  گشت... هیچی ندید که بهش گیر بده . من پامو انداخته بودم رو پام  .. داشتم با ساناز حرف می زدم ( انگار نه انگار که موجودی به اسم ...جیغ تو کلاسه ) برمی گرده می گه : نی نی جان . ببخشید ها . ولی شما اینجوری نشستین اصلا درست نیست . جورابت کوتاهه و پات معلومه . شما دبیر مرد دارین . والا به خدا زشته ...  ( یکی نیست بهش بگه خو به تووووو چهههههههههههه  ( این بوسه واسه گل پسر بود که تکیه کلامش اینه )می گم : خانوم  آخه الان کو دبیر ؟؟؟؟؟؟؟ من خودم بیشتر از شما حساسم . ..

وااای وااای

امروز و بگو که چه بلایی سر نیلوفر بیچاره اورد ...

زنگ تفریح که تموم شد برگشتم سر کلاس . دیدم نیلو نشسته و داره گریه می کنه ... گفتم چته ؟ چی شده ؟ گفت : این .......... جلو همه بچه ها بهم می گه که پشت چشمتو سایه زدی!!!!!!!!!!!  ( حرفی مسخره تر از این نبود که بگه این .....گ...ت...ح  . بعد انگشتشو می کشه پشت چشمم  ..می بینه اصلا رنگ نداره .. ولی بازم ول کن نیست .......!!!!!!!!!!!۱

عجب بد بختیه ها .. دختر بیچاره تا آخر امروز همش گریه می کرد ... انقدر دلم براش سوخت که نگو ... حیف اون اشکای خوشکل که از چشمای خوشکل ترش واسه یه آدم احمق بریزه ...

اینم از ماجرای زندگی ماست ... اون از دیروز که نزدیک بود اخراجم کنن . اینم از امروز که کلی غصه اینو اونو خوردم

 

خب حالا یه ذره به کامنتا بپردازیم ...

داداش امین خوبم :  ممنون . ولی جوابمو ندادی ها .. یادت باشه .

 

یک دوست از دزفول : هم ممنون و هم لطفا خودتو معرفی کن .

 

آقا محسن : اگه می خوای واسه وبت آهنگ بذاری برو به این آدرس http:/.weblog.dezfoul.net/niko

اونجا نیکوی گل واست توضیح داده که چی کار باید بکنی . موفق باشی دوست عزیز

 

یه مزاحم : چی بگم ....  کوچیکتیم ...

 

آقا بهروز : خیلی لطف کردی که بهم سر زدی .حدستون درسته . تبادل لینک و هستم . حتما . ممنون

 

آقا مرتضی گل : خواهش می کنم. شما سرورین . خیلی مخلصیم  .

 

آبجی خانوم : تو که تشکر و اینا نمی خوای . منم یه توضیح کوچولو بدم درباره محمد عزیزم . این گل پسر تنها پسریه که من خیلی می دوستمش .  معمولا پسرا تو این سن ( و بقیه سنین ) خیلی لوس ان . ولی این آق داداش من با همه فرق می کنه ( الهی فداش شم .)

 

سان اسکا ی یا همون فیدی جون : والا من مثل تو ننشستم پای اینا . فقط اینقدر جلو رفتم که فهمیدم جریان از چه قراره و مثل آبجی خانوم گل شما ترجیح دادم که ولش کنم . تو 6 ساعت گذاشتی پای این چرت و پرت و از کلاستم زدی ؟ خدا خیرت بده پسر

 

یه دیوونه : تو نمی خوای خودتو معرفی کنی ؟ اون من بودم که گفتم یه نشونی از خودت بده که بشناسم نه ممول جون . این تیکه شو اشتباه اومدی داداش  

 

ممول عزیزم : خانومی خیلی گلی به خدا . ممنون واسه همه محبتات . فدات شم . شرمندم می کنی ... ایشالا بتونم جبران کنم عزیزم .

 

مهسا کوشولو: که خیلی باحال می نویسه و من از طرفداراشم . ممنون قشنگم .

 

و در آخر هم دکتر حمید :

آقای دکتر . والا منم مثل شما . رهایی فقط یه وبلاگه که من ازش خیلی خوشم اومد و اونو لینکیدم . شما اگه می خواین چیزی در مورد ایشون بدونین باید به خودشون مراجعه کنین . موفق باشین ..

 

خب دیگه

تا بهد

نی نی این شکلی  ( با تمام مشکلات من هنوزم این شکلیم  یاد بگیرین . نصف شمام!!!!! )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا