![]() |
دختر - نمی تونم بمونم ، می خوام برم ...
پسر - آخه چرا ؟ همه چی که خوب داره پیش می ره
- نه ، تو خبر نداری . هیچ چیز خوب نیست
- درست می شه
- نه نمی شه . همه چی خراب شده . نابود شده . هیچیم قرار نیست درست بشه
- ما قرار بود با هم درستش کنیم . قرار بود مشکلات و حل کنیم
- من نمی تونم . من ضعیفم . دیگه نمی کشم
- کمکت می کنم . به من تکیه کن ... ما می تونیم . به کی قسم بخورم ؟ به پیر به پیغمبر ما می تونیم . فقط کافیه بخوای
- نههههههه . اونا هم خواستن . با تموم وجود تلاش کردن ولی هیچی نشد بهم نرسیدن هیچی کلی مشکل دیگه هم به وجود اومد ... اونا آینده مان ... چشماتو باز کن .. خیال پردازی نکن . وضعیت ما ، موقعیت ما اینه .. نمی تونیم عوضش کنیم ...
- نتونیم .. حداقلش اینه که با همیم ...
- نمی شه ... وقتی می دونم به نتیجه نمی رسیم مسخرس که ادامه بدیم
- تنهام نذار .. نابودم نکن ...
- منم تنها می شم .. باید تحمل کرد
- نمی تووووووونم .. بدون تو داغون می شم . بفهم اینو ...
- می فهمم ولی ...
- نمی فهمی .. تو هیچی نمی فهمی
- اره .. اصلا من نفهمم . دست از سرم بردار
( اه .. التماس .. اشک ....
دختر اشکا رو دید ... ولی چشماشو بست ... اهشو شنید ولی گوشاشو گرفت )
- دیگه به حرفات گوش نمی دم ..
- فقط همین مونده بود که بگی
- اره .. می خوام برم ... تو هم نمی تونی جلومو بگیری ...
- نه .. نمی تونم . فقط فکر می کردم انقدری باشم که به التماسم گوش بدی .. خواهشم انجام بدی
- کاش می تونستم ...
- می تونی ... ok .... یادت باشه ... داغونم کردی ... من تنها گذاشتی ... منو با یه دنیا خاطره های خوب و یه دنیا عذاب و یه دنیا غم و غصه تنها گذاشتی .. یادت باشه .... منتظر خرما و اعلامیه من باش ...
سکوت
سکوت
تمام ...
دختر رفت با یه دنیا دلهره و اضطراب
پسر رفت با یه دنیا غم و غصه
* قسمت نظرا فعلا باز نمی شه ... ببخشید .. اینجوری راحت ترم !
وقتی گفت بیا کارت دارم .. یه چیزی شده ، همه ترس عالم ریخت تو دلم .. نکنه خودش چیزیش شده باشه ؟ مامانش حالش خوب بود ؟ مامان بزرگش چی ؟ نکنه .. نکنه .. نکنه ... خدایی .... صلوات نذر می کنم چیزی نشده باشه ...
ولی وقتی گفت که نوشته هامو خونده یه نفس راحت کشیدم . با اینکه می دونستم چه چیزایی تو نوشته هامه ولی باز آروم شدم . چون فکر می کردم منو درک می کنه . می دونه نوشته هامو تو چه شرایطی نوشتم ....
ولی درک نکرد
عصبانی شد
گفت دروغگو ام
گفت که فکر نمی کرده اینجوری باشم .. فکر نمی کرده بهش دروغ بگم ...
گفت که داغونش کردم
حرفاش باورم نمی شد
این همونیه که من فکر می کردم می تونم همه چیز بهش بگم ؟
فکر می کردم ...
فکر می کردم...
چه فکرایی ...
من دروغگو ام ؟
من همونیم که همه پاکی و راستگویی و ساده بودنمو مشخصه ام می دونن ؟
پس چم شده ؟ عوض شدم ؟ کی باعث شده دروغ بگم ؟
گفتم ببخشید
گفت چند بار ببخشم ...
راس می گفت ؟ یعنی اینقدر اشتباه کردم و خودم خبر ندارم ؟ یعنی گناهم اینقدر بزرگ بود که قابل بخشایش نبود ؟ نیست ؟
من که می دونستم می خونتشون پس چرا چرت و پرتامو پاک نکردم ؟ چرا گذاشتم حرفایی که تو نگرانی و عصبانیت زدمو بخونه و فکر کنه که حرف دلمه ؟
حرف دلم ؟ حرف دلم اونیه که فقط خودمو و خدایی می دونم ... پس چرا گفت حرف دلمه ؟ چرا گفت دیگه حرفامو باور نمی کنه ؟
" خوب و خوب ... " " از این دو راهی فقط خودم خبر دارم و خدایی ... "
دو راهی شد یه راه و یه راهم ....
گفت بی خیال دیگه و رفت
بی خیال ؟ به همین راحتی ؟ مگه می شه ؟ مگه می تونم ؟ پس ......
بازم بیخیال .. حرف دل باید تو دل بمونه .. نباید هیچ کس بفهمه ... وگرنه ممکنه بازم فکر اشتباهی پیش بیاد با خسارات بیشتر ...
من فقط یه چیز و می دونم و اونم اینه که : من هیچ کدوم از حرفام به اون دروغ نبود .. هیچ کدومش کلک و سر کاری نبود ...
چی فکر می کردیم چی شد ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
امروز به بلندی همین آه ، آه کشیدم ...
انتخاب کردم
نمی دونم درسته یا نه ولی توکل بر خدایی ....
به خدا هرجا که هستی
به خدا با هرکه هستی
آرزو دارم برایت
زنگی شیرین به کامت
عزیز دلم ، خیلی دوست دارم . روز تولدت منتظر تبریک من باش و اگرم دوست داشته باشی منتظر کادو ... من از الان برات انتخاب کرده بودم که چی بخرم ...
فراموشم کن ولی من فراموشت نمی کنم ...
دوسم نداشته باش ولی من همیشه دوست می دارم ...
می دونم که اینو نمی خونی
اگه خوندی به فرض محال
یه یادگاری از خودت برام بذار
گل قشنگم ، دوست خوبم ، ممنون که باهام بودی
ممنون که خاطره های خوب واسم به وجود اوردی
ممنون که دوسم داشتی
تنها خواهشم اینه که ببخش .. خوشحالم کن ...
بی خبرم نذار
به خدا می سپارمت
نمی تونی تصورش و بکنی
بین دو راهی ایستادی ....
نه اون دو راهی که تو فکرشو می کنی ...
از این دو راهی فقط خودم خبر دارم و خدایی ...
خوب و خوب ...
تفاوتی ندارن در ظاهر ولی ...
نمی تونی تصورش و بکنی
خیلی سخته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الان ازکلاس اضافه عربی برگشتم .. داره برف میاد . با ویدا پیاده اومدم تا خونه ... می خواستیم تو برف بستنی بخوریم ولی هرجا رفتیم نبود ... کی گفته تو زمستون نباید بستنی خورد ؟ خیلی مزه می ده .. مخصوصا اگه آدم حالش گرفته باشه .. مثه الان من ..
حالم خوب بود .. یعنی من تا وقتی تو مدرسم حالم خوبه .. می گم و می خندم ... انگار هیچ غمی ندارم ولی همین که میام خونه تموم غصه هام یادم میاد .. مثه الان ... ![]()
......هوووووووووووووووووووووف .......
خیلیا به من می گن که هنوز بچم . با این که 17 سالم تموم شده هنوز حرفام و فکرام و رفتارم احساسیه تا عقلی ... نمی تونم تصمیمای مهم زندگیمو خودم بگیرم . همیشه یکی بوده که بهم بگه چی کار کنم بهتره .. حتی واسه یه خرید ساده هم از دیگران نظر می خوام ... واسه همینه که یه موقعه ای مثه الان گیر می کنم ...![]()
کاشکی می دونستم باید چی کار کنم ... کاشکی حداقل می تونستم مشکلمو به شما بگم تا راهنماییم کنین ولی ...
ای تف به این وبلاگ که آدم نمی تونه حرفای دلشو توش بنویسه !!![]()
خدایی ... هنوز باهامی ؟؟؟؟
( از این به بعد ==> کوتاه به خاطر بچه ها )
سلاااااااااااااااام گلای تو گلدون ![]()
خوفیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ؟
من ؟ هی . بد نیستم . خدا رو شکر . اون جنگ جهانیه ۴م و 5م بود که می گفتم ، افتاد . ( بابا اتفاق رو می گم ) واقعا هم چقدر تلفات و خسارات داد . از جزئی ترین خسارات اتمام چندین بسته دستمال کاغذی و از کلی ترین آن ها بد شدن حال مادر گرامی ، ..... آبجی و ....![]()
خیلیاتون می دونین ماجرا چیه چون اصولا من هیچی تو دلم نمی مونه و به همه می گم
. اگه هم اینجا نمی نویسم لابد حتما (!) دلیلی داره . ![]()
خب بیخیال . من که هنوز امید دارم . به هیچ کسم کاری ندارم . مرسی که واسم دعا کردین . خیلی گلین به خدا .
نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم .
فقط می تونم بگم یه دنیا دوستون دارم .
عزیزایی مثل دیوونه جونم
، ممول گلم
و داداش خوبش
، علیرضای عزیز
و همه اونایی که واسم نظر دادن و دعام کردن . هرچند هنوز حل نشده ولی این چیزی از لطف شما کم نمی کنه . منم واسه همتون دعا می کنم که ایشالا هیچ وقت مشکلی واستون پیش نیاد اگه هم خدای نکرده چیزی هست زود زود زووووووووووود برطرف شه
. ایشالا . ( اینجا دیگه دختر پسری رو گذاشتم کنار . همتون دوستای گلم هستین![]()
![]()
)
این از این
دیگه از گفتنیا اینکه نی نی تون ! کارنامه گرفته ... نمره ها وضعشون زیاد خوب نیست اما چون خونمون تو بحران و تشنج !! بود کسی بهم گیر نداد ... تازه بابام کلیم تشویقم کرد : نه ، خوبه فکر می کردم اینترنت بزنتت زمین ! به نسبت اینکه اصلا ندیدمت درس بخونی خوب شده نمراتت ... ترم دیگه جبران کن . من با کمال مظلومیت :چشم . ![]()
انضباطمو 20 دادن . ولی مدیر گفت که ترم دوم ازت کم می کنم ... زرشککککککک ( کووووو تا ترم دوم . شاید یه فرجی شد مردیم تا اون موقع
)
این 4 روز تعطیلی اومدیم دزفول ( شاکی نشی ممولم . خودت که می دونی اون چند روز اوضاع دز چه طوریه ) روز تاسوعا که با ابجی و دختر داییا و دوست جونم ( فاطی ) رفتیدیم بیرون گم شدم ( الهییییی .. نی نی دست آبجیو ول کرده
) روز عاشورا هم که یه چیزی شد که باز حالمون گرفته شد .
( نمی دونم چرا این ماه ماه بدبیاری منه )
روز بعدش هم که دیگه بیرون خبری نبود رفتیم خونه عمه و خاله و .... ( امیدوارم با این تفاسیر دیگه جای گله نمونده باشه ) ( باش . می دونم خیلی پرو ام
)
آهاااااااااااااااااااااااااااااا .. این نزدیک بود جا بمونه ....
دختر خاله گلم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــههه . ![]()
پری عزیز و عمو امین (زودی پسر خاله شدم ) ایشالا سالای سال با هم دیگه خوب و خوش و سلامت و شاد و ... باشین ... هرچند که من تو جشن قبلیتون نبودم و واسه بعدیش هم نیستم ( حیف ) ولی خیلی خوشحال شدم و می شم .
( اگه قبلا بود می گفتم آبجی به جای منم می رقصه ولی الان خیلی هنر کنه بیاد جشنتون
)
***
امروز دبیر ادبیاتمون می خواست تاریخ امتحان تعیین کنه بعد ما می گفتیم که یه شنبه هفته دیگه بذارین ، دو تا از بچه ها می گفتن که نه ما اون روز نیستیم بذارین به روز دیگه .. بعد من گیر داده بودم که به ما ربطی نداره شما نیستین و ما می خوایم اون موقع بدیم و الا و بلا که یه شنبه باید باشه . دبیرم قبول کرد ....
دو زنگ بعدش که ما دینی داشتیم ( تو کردستان کلاس دینی تسنن و تشیع جداس . حالا اونم بعدا تعریف می کنم ) دبیر گفت که خب بچه ها این جلسه که نخوندین اشکال نداره ولی یه شنبه دیگه حتما دو درس و ازتون امتحان می گیرم !!!!![]()
ای لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه . بگو آخه دختر مرض داری ( خو حتما دارم ! )![]()
توصیه های ننه نی نی
:
مواظب خودتون باشین از همین اول ترمی درساتونو بخونین ، دیگه دختر بازی پسر بازی تعطیل ، چت
و متم بذار کنار ( از من یاد بگیر ) ، سلام برسونین به هرکی دوست داشتین ،دیگه از همین حرفا...
در کل خوش باشین ![]()
بای گلای تو باغچه
( این فرق فوکوله با بالایی
)
همه بهم تبریک گفتن
حالا منتظرم ! منتظر هدیه خدام
هنوز خدا هدیه روز تولدمو نداده ولی من (هرچند خیلی مسخره به نظر می رسه ) هنوز منتظرم !
شاید خدا سرش شلوغه !
شاید یادش رفته نی نی منتظره !
شاید فرشته اش تو ترافیک گیر کرده !
شایدم اونقدری نیستم که بخواد بهم هدیه بده !
ولی نه ...
می دونم میاد . مطمئنم که هدیه امو میاره .
این اشکا و غصه ها .. این دعواها و جار و جنجال ها ... این گریه های نا تموم همش امتحانه . می دونم خدا .. می دونم صدامو می شنوی ... می دونم بهم گوش می دی و داری صبر منو ازمایش می کنی ...
و همچنان منتظرم ............................................................................. !!!!!!
دعا
دعا
دعا
یادتون نره که خیلی محتاجم .. خیلی بیشتر از خیلی ...
توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت
ساکته اما تو قلبش داره یه دنیا شکایت
تو چشاش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیاس
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
تنهایی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا
عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش می میره
هرگز از یادش نمی ره
از غم دوری می میره
....
از اینجا می تونین این ترانه رو گوش بدین . همدم هق هقای منه .
* یه چیز دیگه : این شعر شرح حال عزیز ترینه زندگیمه . حاضرم تموم زندگیمو بدم ولی غمشو نبینم .
دعامون کنین . خواهش می کنم .
سلام ( فقط سلام ! نه احوال پرسی !
)
3 روز پیش پسر عموم به دنیا اومد . الهی نی نی فداش شه .
این نوشته مو وقتی بزرگ شد نشونش می دم :
پسر عموی گلم تولدت خیلی زیااااااااااااااااااااد مبارک
.
از طرف تنها دختر عموهات![]()
و یه تبریک بزرگ واسه عموی عزیزم
و زن عموی عزیزترم . ![]()
جامون حسابی خالیه . ( مگه اینکه خودمون بگیم !
)
***
آبجیمون اومده . الهی نی نی فدای اونم بشه .
ایشالا با دل خوش از اینجا بره . بگو ایشالا . د بگو خو . آفرین . ممنون . میسی![]()
مرسی از اون عزیزی که خیلی گله و همیشه دعامون می کنه ( آره بابا ، با خودتم . تو که می دونی چقدر عزیزی واسم ، فدای مهربونیات
) . شما هم مثل اون باشین یه ذره
خب دیگه بسه ! زیاد بوس بوسی شد ! ![]()
***
باز یه ماجرا :
از اونجایی که هنوز حس شروع ترم جدید در ما به وجود نیومده ، همه کار می کنیم که دبیرا درس ندن . از خواهش و التماس گرفته تا کلک و ژوست موز و کثیف کردن کلاس و ...
چند روز پیش باز زبان داشتیم . اصلا نمی شد تحمل کرد که دو ساعت تموم صدای دبیرو ( اونم این دبیر و ) تحمل کرد . بعد با بچه ها نشقه
کشیدیم که یکی پاشه یه چیزی بگه که مثه همیشه شروع کنه به نصیحت کردن . ( وقتی شروع کرد به حرف زدت دیگه کسی جلو دارش نیست. ماشالااا
)
بعد گفتیم چی بگیم . هیچی به ذهنمون نرسید . موضوعامون یا تکراری بودن یا قابل اجرا نبودن یا زیادی تابلو بودن .
بعد یکی از بچه ها ( یادم نیست کی بود
مهمه ؟ ) گفت : بیاین بگیم یکی از بچه ها می خواد ازدواج کنه !!!![]()
من گفتم که خیلی دروغ تابلوییه . بچه ها گفتن نه ، خوبه . باور می کنه . خلاصه قرار شد نیلو بره بهش بگه .
( می دونم داری تو دلت می گی عجب خلایی هستن اینا !
)
زنگ خورد . دبیر اومد سر کلاس . نیلو رفت پیشش . بهش گفت بعد اومد نشست .
ولی هر چی صبر کردیم هیچی نگفت . شروع کرد درس دادن . ( اند ضد حال ) ولی یه جوری نگامون می کرد . تا آخررررررر زنگ یه ریز درس داد . ولی نگاهاش خیلی خنده دار بودن . می خواست ببینه کیه که می خواد ازدواج کنه . من و ندا و سحر غش بودیم از خنده . خیلی جلو خودمونو گرفتیم که نخندیم .
بعد از زنگ نیلو رفت پیشش و وقتی برگشت ازش پرسیدیم که چی گفت ؟
گفت که دبیرمون گفته که اون دانش آموزه درسش خوبه ؟
منم گفتم آره . گفته : نکنه سحر یا نی نی باشه ؟ ![]()
![]()
( حالا می فهمم که واسه چی نگامون می کرد
)
گفتم : نه خانووووووووم . اونا نیستن . پس شما چرا چیزی نگفتین ؟
گفته : آخه من اگه غیر مستقیم هم می گفتم بچه ها همه می فهمیدن . حالا جلسه دیگه مفصل واستون حرف می زنم .
هوووووووووووووووراااااااااااا . جلسه دیگه درس تعطیــــــــــــــــــــــــــــــــــل![]()
* فقط من موندم به کجای قیافه من یا سحر میاد که می خوایم شوهر کنیم ؟؟؟
( چیز دیگه ای نبود بهمون بیاد . مثلا نمی دونم چرا
)
***
امروز جشن عقد پسر خالم بود . دز . ایشالا خوشبخت بشه ! همین !
( فقط واسه این نوشتم که یادم بمونه ! ) ![]()
***
دیگه داستانک نمی نویسم . یکیو پیدا کردم که همه رو یه جا می نویسه . خدا خیرش بده . به ایشون رجوع کنید و براشون نظر بدید تا دلگرم بشن و ادامه بدن .
از همینجا صمیمانه ازش تشکر می کنم !
آخه من واسه این داستانکا هر روز یا باید می رفتم کتابخونه مدرسه یا اینکه روزنامه رو می گرفتم ولی الان کارم خیلی راحت شده .![]()
***
قالب وبلاگم سلیقه یه دوست خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عزیزه . ( چون می دونم دوست نداره لینک وبلاگشو نمی ذارم
) واسه همینم فعلا عوضش نمی کنم . تنوعم چیز خوبیه . بعد یه مدت عوضش می کنم . چشم .
***
جواب اون سواله :
می دونی به چند تا دختر که رو یه میله نشسته باشن چی می گن ؟
همون طور که خیلیاتون شنیده بودین ( می دونستم که شنیدین ) می گن : یه سیخ جیگر
ولی بازم همون طور که گفته بودم جوابای غلط خیلی خنده دار ترن . مثلا :
- چند تا هلو رو درخت ( حالا شباهت میله و درخت تو چیه ؟من نمی دونم !
)
- میله و دختر !! - نه ، غلطه ! - پس دختر و میله !!!![]()
- این از همه باحال تر بود . وبدا از رزا این سوالو پرسید . رزا بعد از کلییییییییییییییی فکر کردن گفت : " فوتبال دستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! "![]()
![]()
***
دو تا جک ، یکی از یکی بی ربط تر : ( هر چند هر چیزی که باشه اگه اند بی ربطیم که باشه وقتی من تعریفش کنم با ربط و با نمک می شه ! مگه نه ؟
اولین کسی که بگه نه من می دونم و اون
) ( از خود مچکر
)
* از یه بسیجیه می پرسن : ساعت چنده ؟ می گه : هر چی آقا بگه !![]()
* یه اصفهانیه داشته غذا می خورده بعد یه پشه پیدا می کنه تو غذاش ! بال پشه رو می گیره و می گه : زود باش ! هرچی خوردی تف کن ! یالا !!!![]()
![]()
من که خیلی خندیدم . شما رو نمی دونم ..
***
عجب شایعه ای ! کی گفته تولده من بیده ؟ هنوز چند روز مونده . بذارین از الان بگم که وقت داشته باشین برین کادو واسم بگیرین . من 12 بهمن 1367 به دنیا اومدم .
( ببین من چند سال از تو کوچیکترم . چون عمرا هیچ کدومتون از من کوچیکتر باشین !
) دو روز وقت دارین که کادو بگیرین . حالا دیر ترم شد اشکال نداره ! قبول می کنم ![]()
خب گل نو شکفته باغ زندگی مامان و بابا پا شو برو پی کار و زندیگیت دیگه . نه . نرو . اول نظر بده . آفرین دختر گل و پسر ... . حالا می تونی بری . نه وایسا . اینو بگو و بعد برو . بگو : خدا ، آرزوی این نی نی کوشولو رو بر آورده کن . بگی هاااااااا . چون خیلی مهمه . فدای اونی بشم که اینو بگه . ایشالا هر چی از خدا می خواد بهش برسه
. حالا می تونی بری .![]()
بای
![]()
نی نی این شکلی
( با تموم و
جود ) ![]()
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ( jak
)
می دونی چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرط می بندم نمی دونی ![]()
امتحانام تموووووووووووووووووووووووووووم . یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووووووو
خب دیگه ابراز احساسات کافیه
. ایشالا اونا هم که دانشجوان ، امتحاناشونو خووووووووب بدن ( مخصوصا چند نفر![]()
) نه مثل من که گند زدم به همه . تنها چیزیو که خوب گرفتم زبانم بود
. بقیه از دم افتضاااااااااااااااااااااااااااااح .![]()
اه ، ولش کن . موقع کارنامه دادن جنگ جهانی 5 تو خونه ما . (جنگ جهانی 3 قبلا اتفاق افتاده ، 4 رم قراره به زودی شروع شه ، حالا سر چی ؟ بماند ! به موقش می گم براتون ![]()
)
اصلا بیخیال امتحانا . تا وقتی که شروع نشدن باید اضطراب شروعشونو داشته باشیم . موقعه دادن باید اضطراب دادنشونو داشته باشیم . بعد از تموم شدنشون هم اضطراب کارنامه !![]()
***
تو یه هفته گذشته هیچ روزی به اندازه امروز نخندیده بودم
. هیچ وقت امروز و یادم نمی ره
. از اون موقعه که از مدرسه اومدم خونه هی یادم می یوفته و یه دفه می زنم زیر خنده
. ( مامان بابام دیگه به این دیوونه بازیام عادت کردن . تعجب نمی کنن !
)
ماجرا از این قرار بود که :
امروز هم برف اومده بود . بعد زنگ تفریح که همش جمع شده بود رو زمین . ما پریدیم تو حیاط . عین این ....ها
گوله های بزرگ پرتیدیم به هم . یهو هممون می ریختیم سر یه بیچاره و تا می خورد می زدیمش ( دست این پسرا رو از پشت بستیم
) . فقط ویدا آروم وایساده بود نگا می کرد . به ندا و سحر و نسیم اشاره دادم که هدف بعدی اونه ( شکلک شیطانی ! ) . هممون ریختیم سرش . بیچاره غافلگیر شد . خلاصه حسابی اذیتش کردیم ( بازم همون شکلکه ! ) ۵ مین بعدش نسیم گفت : نی نی ، بیا بریم از رو اون سراشیبیه سر بخوریم
. من هی گفتم نمیایم ( اخه نسیم خیلی هیکلیه . منو فوت کنه 3 متر افتادم اون ور . واسه همین ترسیدم باش برم .![]()
) کشون کشون منو برد تا بالا . بعد نشست رو زمین . منو کشید پایین افتادم روش
. هنوز خودم درگیر بودم با نسیم که سحرم افتاد رومون .![]()
داشتم له می شدم . بعد ویدا دید هممون افتادیم نمی تونیم فرار کنیم . یه کلی برف جمع کرد . این هواااااااااااااااا . اومد پرت کرد رو سه تامون . نصفشون رفت تو دهنم
.اون وسط من هی داد می زدم بابا الاغا ، دیوونه ها ، ای ..... ( نمی تونم بگم اینو
) خو عینکـــــــــــــم و شکوندین !!
خراااااااااااا ..... ( و چیزهای دیگر
).بعد از کلی مسخره بازی سحر پاشد . منم پا شدم . داشتیم می دوییدیم دنبال ویدا که تلافی کنیم . یه دفه دیدم نسیم نمی یاد .برگشتم دیدم ولو شده رو زمین ( اصولا باید می رفتم کمکش ولی انقدر قیافش خنده دار بود که همون جا نشستم و غش کردم از خنده
)
بعد بچه ها رو صدا کردم و هممون رفتیم کنارش .سرشو گرفته بود . چشماشو بسته بود . هی اه و ناله می کرد .![]()
حرفای ما به نسیم :
- بابا پا شو دیگه . این همه تو زدیش . یه بارم اون تو رو بزنه !
- خر خودتی !!
- بابا این همه هیکل داری . جمع کن بساطتو !
- پا شو خله ! مردی ؟ ( به ضم میم )
- نسیم جنی ( اسمه ای دیشه ) ، پ چه مرگته ؟
- حالا یه ذره برف بود هاااا . نگا چی کار می کنی !
یه دفه در اومد داد زد :
احمقای بی شعور !!! دیوونه ها !!! برف چی ؟ اینو زده تو سرم !!!![]()
ههمون انگشتشو نگا کردیم ببینیم کجا رو می گه .
آقا ( خانوم ) یه سنگ بود به این بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . به جون خودم. بدبخت ویدا سنگه رو با اون یه بغل برف بلند کرده کوبیده بود تو سر نسیم . خودشم نفهمیده بود !!!!!!!![]()
وااااااااااااااااااااااای
من وقتی که خندم بگیره دیگه رفتم
. نشستم رو زمین . انقدر خندیدم که نگووووووو
. دلم درد گرفته بود شدیدا . نمی تونستم حرف بزنم .![]()
رزا دید ما اینجوری ولو شدیم اومد گفت : چی شده نی نی ؟
من : ویدا ... هر هر هر هـــــــــر
.... این سنگه رو ..... هر هر هر هــــــــــر
.. با برفا .. هر هر هر هـــــــــــــــر
.. کوبیده ... هر هر هر هـــــــــــــــــر
... تو سر نسیم ... قه قه قه قه
رزا همون جا نشست پیشم . دلشو گرفته بود و می خندید. تو تامون شدیم شکل اون شکلکه لگد می زنه به زمین و می خنده ![]()
![]()
![]()
می دونم
واسه شما انقدر خنده دار نبود . اخه ادم باید تو اون موقعیته باشه که بخنده . ولی تا اخر امروز نمی تونستم جلو خودمو بگیرم .
به خاطر همین موضوع سر زنگ تاریخ دبیر دوبار تذکر داد به من و رزا و ندا .![]()
چشم می خورد تو چشه رزا . دو تامون خم می شدیم رو صندلی و کر کر کر کر !!!![]()
ولی خداییش اگه تو سر من یا سحر می خورد ضربه مغزی شده بودیم
. هی بهم می گن حواسمو بدم ها ولی … ![]()
. ولی چون نسیم ماشالا خودش عین سنگ می مونه هیچیش نشد . فقط فک کنم فردا کلش اندازه یه بادمجون باد کنه و کبود شه
. خدا رحم کرد واقعا . میسی خدا جونم
. ( یه چیزی :این ماجرا رو تو نیم ساعت نوشتم . چون هی وسطش خندم می گرفت
و … بقیشو خودت برو
)
***
اینجوری که معلومه جنبه جکای خارج از محدوده رو ندارین .
اخه مهیار جان . جکای خودت که ....![]()
و خداییش جک من مثه فرشته جهنمی بود اخه ؟![]()
بابا شما فکرتون خراب و منحرفه . من چی کارتون کنم . ( بر نخوره بهتون ! شوخی بود )![]()
حالا کی بلده اینو جواب بده ؟ ( اینم ممکنه شنیده باشین ولی جوابای غلط خیلی خنده دار تر از جواب درست هستن . مثه جوابی که رزا داد . بعدا می گم جواب اونو )
** می دونین به چند تا دختر که روی میله نشسته باشن چی می گن ؟
***
و داستانک امروز ( ببخشید مهدی جان بابت دفه پیش ) :
***
دیروز دفترچه دانشگاه آزاد و پر کردم . با یه بدبختی ای . آخه آبجیمون که نبود . منم نمی دونستم چی باید بزنم . خلاصه بعد از کلی شور و مشورت و تلفن و اینا پریدیمش ( به ضم پ
) . همه رو زبان زدم . واسه من امسال ازمایشیه . بعد دیشب دادم به بابام که صبح ببره پست کنه .بابام می گه : دیگه که نباید پولی بدم ؟ می گمش : اختیار داری . تازه اولشه . 8300 باید مایه بدی
. بابا : عجب . این پول زوری که هی می گن وده اینه پس !!!![]()
![]()
***
اها . بچه ها . اینم بگم و برم . اگه حال داشتین یا حوصلتون سر رفته بود یا … به این پیوندای روزانه که گذاشتم یه سری بزنین . باحالن . ولی مال وبلاگ سفید عزیز خیلی خوشکل ترن . پیشنهاد می کنم اول اونا رو ببینین !
کلی حرف دیگه هم دارم . اخه خیلی وقته که ننوشتم ولی دیگه وحشتناک زیاد شد .
خدا به دادتون برسه که می خواین بخونینیش !![]()
فدای شما دوستای گلم . فحلا بای ![]()
![]()
نی نی غش کرده ( از خنده البته !)![]()
![]()
![]()
|
|