تبليغاتX
حرفای یه نی نی

به احتمال زیاد این آخرین پست سال 84 باشه . ( البته از اونجایی که همیشه احتمالات و حدسیات من غلط از آب در میان ، شما زیاد امیدوار نباشین که از دستم خلاص شین )

 

*** 

چند روز پیش من و مامانم داشتیم ناهار می خوردیم ( عجیبا غریبا !!! آخه ما خیلی هنر کنیم تو هفته یه روز با هم سر سفره بشینیم !!!!!!!!!! )

خلاصه طبق معمول تلویزیون روشن بود و چون هیجا هیچی نداشت مامان زد شبکه 4 . داشت رئیس جمهور گرام و نشون می داد که به استان گلستان سفر کرده بودن و داشتن واسه اون ملت عظیمی که جمع شده بودن سخنرانی می فرمودن .

hichi !

 

من که گوش نمی دادم ولی یهو صدای خنده مامانم بلند شد ...

من :

من : مامان . معمولا منم که همینجوری یهویی می خندم !!! په ! چت بود ؟

مامان : مگه گوش نمی دی ؟

من : نه . چی شده ؟

حلاصه فهمیدم که در حین سخنرانی رئیس جمهور عزیز فرمودن که ( عینشو دارم می گم ها !! ) : " کشورهای خارجی به ما می گویند که اگر دست از فعالیت های هسته ای تان دست برندارید ، به شما اجازه مسافرت به کشورهای خارجی را نخواهیم داد ! و ما در جواب باید بگوییم :که ما نیز هیچ گونه علاقه ای به دیدن قیافه های شما نداریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! "

سوت و شوت و دست و .... ملت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رئیس جمهور در استان نمی دونم کجا !!

 

***

همین دیگه ! حرفام  یادم رفت ! پس احتمالا دوباره بیام . شایدم نیومدم . به هر حال حلال کنین . ( البته یکیو شک دارم حلالم کنه – هرچند زیاد واسم مهم نیست .) اگه کم بهتون سر زدم ، دیر لینکتون دادم ! حرفی زدم که باعث ناراحتیتون شده ( که مطمئنم که زیاد پیش اومده ) به بزرگی خودتون و کوچیکی نی نی تون ببخشین !

 

سبز باشید . البته آبی هم خوبه ( چون من خودم عاشق آبی ام ) !

 

 

           

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

به صفاااااااااا

اصل کاری و یادم رفت بگم . پست قبلی و بی خیال .. اینو بچسب .. ( الان می گین نه به اون موقع که دو هفته نمی آپی نه به الان که تو یه روز دو بار ... جواب من : به سفید رفتم !!! ) آخه اینو الان یادم اومد اگه نگمش مزه اش می ره .

5 شنبه ها ما کلاس اضافه عربی داریم . یعنی از ساعت 2:30 تا 4 تو شیفت مخالف ( که واسه بزرگسالانه ) وایمیستیم ( جون من فعلو نگاه چه خوشکله )

دبیر عربی مون هم یه اقاییه که فقط خدا می شناستش و بس ... حالا بی خیال اخلاقیاتش بشیم ...

 

5 شنبه گذشته که دیگه هممون جمع شده بودیم تو کلاس و مثله همیشه در حال شلووغ بازی بودیم .   ندا یواش یواش داشت می زد رو میز و واسه خودش یه ترانه درپیتی و جواد و می خوند .. بعد یه ذره یه ذره صداش بلند شد :  " نامه رسون نگام کرد / یواشکی صدام کرد / می دونست که عاشق هستم / نامه رو داد به دستم / گذاشتمش رو سینه /نامه رسون ببینه / حرف عزیز یاره / دیر دیر برام نیاره / لطف زیادکردی/ از غم رهام کردی / ..... "

( هرچی فکر میکنم بقیش یادم نمی یاد ! )

سهیلا شروع کرد به رقصیدن .. بقیه هم جو گرفتمون شروع کردیم به دست زدن ... سارا رفت پیش سهیلا باهم مسخره بازی در میوردن  و بابا کرمی می رقصیدن ... ( جات خالی دیوونه !! ) بعد یهو سحر گفت : بچه ها نکنه خزایی ( اسمه آقای گرامی دبیر ! ) بیاد ! .. بعد خودش گفت شما بزنید می رم دم در نگهبانی می دم ... بعد رفت گوشه در و باز کرد و انتهای راهرو سمت دفتر و نگاه کرد و داد کشید : نیومده هنوز ! ندا ، بابا کردی بزن .. حال بده یه کمی .... ما : آآآآآآ .. قر تو کمرش فراوونه نمی دونه کجا بریزه !! – همین جا ! همین جا ! دمت گرم سهیلا .. قرش بده .. ماشالا سارا ... ندا  تندش کن !!!!!

القصه

داشتیم واسه خودمون حال می کردیم . ( من رفته بودیم رو میز با ندا همکاری می کردم .. )

نمی دونم چی شد .. فقط یه صدای جیییییییییییییییغ بلند شنیدم ...

بقیه ماجرا از زبون سحر :

آقا .. من اومده بودم تو کلاس و در کلاسو محکم گرفته بودم که کسی یهو بازش نکنه .. بعد دیگه که حواسم پرت شد ولش کردم ولی هنوز دستم بهش بود .. اومدم در و باز کنم که یه نگا بندازم ببینم این خزایی کجاس ... درو نصفه باز کردم ... یهو یه کله مو نارنجی با دو تا چشم قلمبه اومد تو  صورتم .. من دیگه نفهمیدم چی کار می کنم . فقط تونستم جیغ بکشم ... ( واویلااااااااااااااااااااااااااا )

 

حالا بقیش از زبون گل گلاب ( یعنی من ) :

سحر همونجا نشست .. خشکش  زده بود . بقیه مون هم همون جا که بودیم وایساده بودیم... من و ندا و نیلو رو میز ... ویدا رو دسته صندلی ... سهیلا و سارا وسط کلاس ....

تازه فهمیدیم چه بلایی سرمون اومده .. آقا ما رو می گی فقط همینو فهمیدم که در رم تا منو ندیده که رو میزش وایسادم ... اومد تو دبیر .. یه کم نگاش کردیم .. گفتم الانه که هممونه بندازه بیرون . یه دفه پقی زد زیر خنده ... ما هم دیگه افتاده بودیم رو زمین از خنده .. فقط سحر بیچاره هنوز تو شک (shok) بود ... رفتم پیشش .. گفتم پاشو گلم .. خزایی عصبانی نیست .. گفت : نی نی .. تو عمرم انقدر نترسیده بودم .. رنگش شده بود سفییییییییید ...اشک تو چشای خوشکلش جمع شده بود .. اجازه گرفت رفت بیرون . وقتی اومد چشماش قرمز بود ..

و آخر ماجرا از زبون خزایی :

من 10 دقیقه است پشت در وایسادم!!!

ما :aaaaaaaaaaaaaa

سحر : آقای خزایی من خودم نگا کردم .. شما نبودین !

خزایی : اون موقع پشت در قایم شده بودم !

ما :aaaaaaaaaaaaaaaa

خزایی : همه چیز و شنیدم !

ما : aaaaaaaaaaaaaaa

ما : مثلا ؟

خزایی: حالا . بماند !!!

ما : aaaaaaaaaaaaaaa

 

 

فقط کلی خدا رو شکر کردم که یه چیزی از دهنمون  درنیومده بهش بگیم و بشنوه .. در اون صورت حسابمون با کرام الکاتبین بود !!!!

 

از اون روز به بعد :

من : ندا ، بیااااااا .. آآآآ .. نامه رسون نگام کرد      یواشکی .....

دو تامون :

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
سلام سلام سلاااااااااااام

خیلی خوشم این چند روزه

به چند دلیل عمده که بعضیاشونو می شه گفت و بعضیاشونم سکرتن  ( حالا گریه نکن قطعی که شد نه تنها می گم بلکه کلی کارای دیگه هم می کنم )

یکیش اینه که عید نزدیکه ( بچم ذوق کرده ) ، بعدش دیگه این که قرار بود عید امسال بریم شیراز که نمی ریم ( آه ندا گرفتمون ! آخه بی افش شیرازیه .. منم با کمال بدجنسی هی سر به سرش می ذاشتم می گفتم که دلت بسوزه .. اگه نرفتم پیش اشکان .. هر چند اونم جوابمو می داد ولی هی می گفت ای خدا یه چیزی بشه اینا نرن ... دیروز کلی ذوق کرد گفتم نمی ریم . خودمم ذوق کردم .. البته من به دلایل دیگه ای )

دیگه اینکه امتحانای کلاس زبانم تموم شد و بازم من کلی ذ ... . دیگه اینکه می خوام عید برم شهر خودم پیش آبجی گللللللللل خودم که الهی درد و بلاش بخوره تو سر دشمنش ... واسه همین حسابی ذوق زده هستم ...

( نمی دونم چرا وقتی گیر دادم به چیزی ولش نمی کنم. الان گیر دادم به ذوق کردن و این )

 

***

تکیه کلام شماها چیه ؟

تکیه کلامای من هر چند وقت یه بار عوض می شن . الان اینا رو زبونمه : واویلا ... ابالفضل ( البته باید اینجوری بخونیش : abalfazl ) بالام بیلیم ( معنیشو خودم هم نمی دونم .. یه کلمه کردیه عراقیه .. چه شد .. ) بقیه شونم بی ادبین .. خوب نیست بگم ...  ( بچم مودبه !! آره جون عمه اش !! )

 

***

دیروز رفتم تولد زهرا جونم ...جاتون خالی ...خیلی خوش گذشت .. ایشالا هزاران سال زنده باشی  .. ایشالا عید امسال بیاد همونجوری که دوست داری ... واای .. نمی دونین این عروسک چقدر خوشکل شده بود ..وقتی می گم جاتون خالی بود واقعا خالی بود چون تکه دوست جون من .. اصلا نمی تونستی چشم ازش برداری ! سحر در گوشم گفت : والا منم جای پسر عموش بودم .. عین سریش می چسبیدم بهش ولش نمی کردم .. منم همون جور که داشتم واسه رقص زهرا دست میزدم با سر تاییدش کردم

 

***

پریروز یه کتاب دیدم دست ویدا .. داشت می خوند .. نگاه کردم گفتم ویدا .. بعد تو من ! گفت : مال نسیمه ... رفتم پیش نسیم

من : نسیم .. الهی فدات شم .. کتاب و بعد ویدا من می برم یه روزه واست میارم .

نسیم : نهههههههههههههههههههههه ... بابا من اینو از یه پسر اشنامون گرفتم .. گفتمش یه روزه بهت می دم حالا یه هفتس دسته ویداس . خودمم هنوز نخوندم !

من : باش . بی خیال

اومدم تو کلاس

من : ویدا ، کتاب تموم شد نمی دیش به نسیم هااااااااا

خلاصه کتابو دزدیدم . نسیم اومد پیشم گفت : نی نی .. فردا بیاریش ها .. منم جون جد و ابادمو قسم خوردم که باشه میارمش ..

5 شنبه 4 ساعت تموم نشستم پاش تا تموم شد . چشمام دیگه باز نمی شد .. ولی تا تموم نشد پا نشدم .. خیلی عالی بود .. اگه جایی دیدین حتما بخونینش . البته کتابش قدیمی بود ... نمی دونم هنوز هم چاپ می شه یا نه ولی  به همه اون التماس و خواهش و تعقیب و گریزای ناشی از دزدیدنش می ارزید ...

اسم کتاب : سی بل

نویسنده :فلورا ریتا شرایبر

مترجم : عباس داوری

موضوع : یه کتاب روانشناسانه بود . سی بل دختریه که از بچگی مورد آزار و اذیت مادرش که جنون جوانی داشته قرار می گیره .. اونقدر شکنجه های وحشتناکی می بینه که باعث می شه چندین شخصیت پیدا کنه ... یه شخصیت عصبانی .. یه شخصیت متفکر .. یه شخصیت با حس مادرانه و ....

در کل 16 تا شخصیت پیدا کرده بود و اونا انقدر توی وجود سی بل قوی شده بودن که با هر اتفاقی یکی از اونا کنترل بدنشو به دست می گرفت و گاهی تا چند سال یکی دیگه به جای سی بل زندگی می کرد و بعد از اینکه بدنش و به دست خو سی بل می سپردن اون هیچی از زمانی که گذشته بود یادش نمی یومد ... همیشه می دید که لباسایی تو کمدشه که خودش نخریده .. قبضایی از شکستن شیشه های ماشینا و مغازه ها به دستش می رسید که یادش نمی یومد کی اونا رو شکسته ... یهو می دید از سر کلاس دانشگاه به یه جای دیگه به یه شهر دیگه برده شده در حالی که خودش اصلا خبر نداره که کجاس ...

بالاخره با کمکایی که یه روانشناس بهش می کنه می تونه اون 16 شخصیتو تو خودش ادغام کنه و دیگه اذیت نشه ...

ماجرای درمانش واقعا جالبه .. جاهایی که شخصیتای مختلف سی بل ظاهر می شن و با روانشناس حرف می زنن و خودشونو جدا از سی بل می دونن واقعا جالبه !

 

خلاصه اگه به روانشناسی علاقه دارین ( مثه من ) حتما بخونینش و یه چیز دیگه اینکه این ماجرا واقعی بود !!

 جدا از اینکه امروز رفتم نسیم و بوسیدم و کلی تشکر کردم یه تیکه کاغذ گذاشتم وسط کتابه که روش نوشته بودم : خیلیییییی محشر بود .. ممنون که شانس خوندنشو بهم دادی .. خیلی گلییییی . فدات بشم .. نی نی

 

***

بچه ها اگه یه ترانه داشته باشم رو کام و بعد بخوام بزنم تو وبلاگم چه باید بکنم ؟ لطفا راهنمایی ! میسی

 

***

یه جکم بگم و برم .. این جک اصلا سیاسی نیست .. مشکل از شماس :

 

می دونی فرق هند و ایران چیه ؟

تو هند گاوا مهم ان ولی تو ایران مهما گاون !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( یا به قول آقای دبیر عربی :mohom!!! )

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

 

 

 

الان قیافم یه چیزی شده تو این مایه ها =====>

این هفته .. بذار بشمارم ... دقیقا  6 روزشو ناهار ساندویچ خوردم ... من این مدلیم الان !!صبحونه هم که نداریم مسلما .. شام هم می خورم ولی یا ماست یا سالاد ( فقط در مواقعی نمی شه از شام گذشت مثلا وقتی ماکارونی داریم ! )

بوی عید و می شنووین ؟ عجب بوی خوشی داره .. صبح وقتی پا می شی یه تنفس عمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ تو هوای آزاد چه حالی می ده .. واقعا لذت بخشه ..

 

خدا رحم کنه به عید امسال .. معلوم نیست چه بلاهایی قراره سرمون بیاد ... هنوز دو هفته مونده به عید دبیرا دارن تکلیف عید مشخص می کنن که یه دبیر دیگه جلوشونو نزنه !!!

امروزم انقدر چپ اندر قیچی بود که نگو :

دو ساعت اول یه رییییییز دبیر زبان فارسی و آرایه مون  درس داد .. ( واقعا یه ریز ها ! مثلا بهش می گیم : خانوم ، 2 دقیقه مونده به زنگ . می گه : 2 دقیقه مونده هنوز ! کتاباتونو باز کنین .. تو 2 دقیقه یه درس  آرایه می ده !!! ) نیم ساعت اخر هم امتحان گرفت . زنگ بعدشم ورزش داشتیم . کلشو دوییدیم و بازی کردیم ( 7 سنگ و وسطی ! شما هم این اسامی و براشون استفاده می کنین ؟ ) و 10 دقیقه آخر تند تند لباس پوشیدیم و رفتیم مدرسه تیزهوشان واسه کلاس المپیاد ( حالا این مدرسه کجاس ؟ حداقل نیم ساعت فاصله داره از مدرسه ما ! ) 1:30 ساعت اونجا بودیم و دبیر زبان فارسی اون جا هم درس داد .. از اونجا واقعا می دوییدیم ها ! تا بتونیم سر ساعت 2:30 سر کلاس عربی تو مدرسه خودمون باشیم ! ( حالا چی ؟ سر کلاس اون دبیر عربی کهیر که یه دقیقه هم دیر کنی واست تاخیر می زنه و 1 نمره از میان ترمت کم می کنه ) بدو بدو بدو اومدیم مدرسه خودمون ...دیگه نفس نمونده بود واسمون ... د برو سر کلاس عربی ... بعد از 1:30 کلاس عربی ، نیم ساعتم الاف ( علاف ؟ ) شدیم که بابای نیلو بیاد دنبالش و خودش تنها نمونه ... اون وقت تازه ساعت 4:30 وقت کردیم بریم ساندویچ بگیریم کوفت کنیم !!! ولی سرم دیگه داشت می ترکید (ترکیدن ! ) خیلی اذیت شدم ( الان می گی خو به من چه )

خب دیگه بسه ! می تونین کلا خوندن پاراگراف بالا رو بی خیال شین .. نوشتنشم مثل خودش چپ اندر قیچی بود !

 

این جک شاید یه ذره بی ادبی باشه ولی من خیلی دوسش دارم :

* مگسه دست می ندازه گردن دوست دخترش و بهش می گه : عزیزم .. می دونستی من از گه هم بیشتر می خوامت !!!!!!!!

 

* به اینم خیلی خندیدم :

به طرف مقابلت می گی : راستی اون جکه رو برات گفتم که خره می گه نه ؟

بعد اون طرف مقابل می گه : نه !

!!!!!!!! گرفتین مطلبو ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

مشکلات خودم کم بود .. این کلاس زبانم شده قوز بالا قوز .. اون از اون روز که دیر رسیدم سر کلاس و دبیر کهیـــــر !  5/0 نمره از نمره آخر ترمم کم کرد ...) گذشته از تیکه هایی که پروند ! ( یه جلسشم افتاد تو اون جنگ جهانیه که تو خونمون بود .. منم دو دره کردم و 1 نمره ازم کرد .. دیگه چی موند ازش .. )

اینم از کاری که این ترم بهمون دادن ...

این ترم ما لابراتوار ( اقایون می دونن چیه ؟ خوردنی نیست ها ! حوصله ندارم انگلیسیشو بنویسم .. تو املاش شک دارم .. بابا خودتون بگیرید دیگه ) هستیم . اه اه اه . خیلی بی مزس . اعصاب آدم خورد می شه .. هدفون رو گوشت و میکرفن جلوی دهنت .. کافیه یه چی بگی تا صداش درآد : don’t speak Persian or kordish

 

ولی اذیت می کنیم . یچه ها ضرب می گیرن رو میز ... می خونن .. آدامس باد می کنن می ترکونن جلوی میکروفن  ... از لج کاری می کنن که صندلیشون قیژ قیژ کنه ! ( مسلما بقیه هم می شنون دیگه ! ) ( اینا رو اونا انجام می دن ها ! من که بچه خوبیم ! به جون خودم )

 

حالا کاری که این ترم واسمون گذاشته اینه که یه فیلم آمریکایی رو بگیریم ، به زبان اصلی ببنیم و فیلمنامشو به انگلیسی واسش بنویسیم .. بدون غلط املایی .. با ذکر مکان .. حالت شخصیتا و بقیه چیزا !!!! ( هرچند ما که تقلب می کنیم ) ولی بازم سخته و زمان می بره .. منم که همیشه دقیقه 90 ام ... حالا با کمبود وقت مواجه شدم .. دارم می زنم تو سر خودم

یه روز آف داشتم .. اونم سه شنبه بود که پر شد .. بازم کلاس المپیاد ...

یه جکیه این کلاس المپیاد .. المپیادشو دادیم .. حالا داریم کلاساشو می ریم .. برعکسه .. یکی از بچه ها که خبر داشت گفت که بودجه اموزش پرورش اضافه اومده واسه همین دارن یه جوری خرجش می کنن .. ولی کلاس باحالیه .. گذشته از مفید بودنش چون با دوستامم و همشون مثل خودم آروم و مثبتن خیلی خوش می گذره ... هه هه هه .. باید بیای پسرا رو ببینی .. اونا هم جکن به خدا .. انقدر اروم و ساکتن که ادم شک می کنه که اولا اینا پسرن ؟ دوما نوجوونن ؟

ما به طرز خیلی محسوسی از اونا شلوغ تریم ... آخر الزمانه !!!!!!


** دیوونه ! حواست باشه .. دو دفعه س که به سازنده قالب وبلاگ من تیکه می پرونی ! دفعه دیگه بگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها ! نگی نگفتم !

 

جکککککککککککککککککککککککک : 

یه یاروئه می ره مسابقه .. بعد ازش می پرسن که : " کدوم پیامبر بوده که کشتی داشته ؟ " یارو کلی فکر می کنه یادش نمیاد ... بعد می گه آقا جون مادرت یه کم راهنماییم کنین .. . اقاهه هم میاد تریپ معرفت می ذاره و کلی راهنماییش می کنه :" همون پیامبره که یه کشتی ساخت و همه حیوونا رو سوار کرد .. همون که تلویزیون هم فیلمشو  نشون داده ... " دوباره کلی فکر می کنه .. بعد می گه : آهاااااااااااااااااااااااا .. یادم اومد ... حضرت یوگی و دوستان !!!!!!!!!  خداییش خیلی باحال بود .

 

 خب دیگه . بسه !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

دیگه از غم و غصه نمی نویسم .. ترجیح می دم غم و غصه هام واسه خودم بمونه تا اینکه یکی از خوندنشون ناراحت بشه و هی بگه ببخشید !!!

اوضاع خوبه ... سرم وحشتناک شلوغ شده ... همش کلاسای اضافه و درس و امتحان و ...

برنامه ام اینجوریه :

0 شنبه : 7 تا 3 ظهر مدرسه –4:30 تا 6:30 کلاس زبان .....

1 شنبه : 7 تا 3 مدرسه _ 3 تا 6 کلاس المپیاد زورکی !

2 شنبه : 7 تا 3 مدرسه ­

3 شنبه : 7 تا 1 مدرسه ( استثنا )

4 شنبه : 7 تا 3 مدرسه _ 4:30 تا 6:30 کلاس زبان

5 شنبه : 7 تا 4 مدرسه ( کلاس عربی اضافی )

6 شنبه : بعضی وقتا کلاش اضافه زبان و مثل فردایی آزمون

 

اگه یه روزشم امتحان داشته باشیم که دیگه واویلاس ...

البته واسه من بد نیست ... هر چی بیشتر بیرون و کمتر تو خونه باشم راحت ترم و خوشحال تر

ولی دیگه مجبورم از خیلی چیزای مورد علاقم بگذرم . مثلا الان دو هفتس که روزنامه نخوندم ... واسه من که حداقل تو هفته دو سه تا کتاب و کلی روزنامه و مجله می خوندم مثله مرگه یا اینکه نمی رسم برنامه های مورد علاقمو ببینم .. البته یه چیزایی هستن که عمرا ازشون نمی گذرم . مثل سریال پرستاران که سه شنبه ها شبکه یک پخش می کنه .. عشق منه اون سریاله. خیلی توپه . من که خیلی می دوستمش .

 

***

یه تشکر خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 مخصووووووووووووووووووووووووووص

 واسه یه دوست خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

که قالب وبلاگو واسم درست کرد

خیلی گلی به خدا

ایشالا بتونم یه روزی یه ذره از محبتاتو جبران کنم ...

ایشالا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

این ترانه رو خیلیییییییییی دوست دارم . کسی می دونه خوانندش کیه ؟

 

با تو هستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دل تنگیه غربت

منو از یاد تو برده

 

هنوزم هوای خونه

عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه

تو رو یاد من میاره

 

با تو من چه کرده بودم

که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت

سرد و بی صدا شکستی

 

به گذشته بر می گردم

به تو را به خاطراتم

تازه می شود دوباره

از تو داغ خاطراتم

 

به تو می رسم همیشه

در نهایت رسیدن

هر کجا باشی و باشم

به تو برمی گردم حتما

این تویی همیشه من

توی آینه تقدیر

با همه شکستم از تو

نیستم از دست تو دلگیر

 

با تو من چه کرده بودم

که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت

سرد و بی صدا شکستی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

امروز یه خواب بد دیدم .. یه کابوس .. یه کابوس بزرگ که حاضرم همه زندگیمو بدم ولی این اتفاق و واسه عزیز ترینم نبینم  ...

تا تونستم تو خواب گریه کردم .. خواب عروسی عزیزم بود .. ولی عروسی ای که خودش راضی نبود ...از صد تا عزا بدتر بود ... از صدای هق هق خودم از خواب پریدم ... تا نیم ساعت شوکه بودم و گریه می کردم ... واقعا اگه راست بود چی کار باید می کردم .... دلم می خواست اون داماد زورکی و خفه کنم ... کثافت اشغال ....

زنگ زدم بهش

بعد از 5 روز

اولین بار بود که انقدر طولانی باهاش حرف نزده بودم

صداش ارومم کرد ..خوشحالم کرد ...  خوابمو بهش گفتم .. گفت خواب ظهر اینجوریه .. راس نیست

اگه یه روز راست بشه

نه نه نه نه نه

خدایی این بلا رو سرم نیار . باش ؟

خودش حالش چطور بود ؟

در ظاهر خوب ولی در باطن .... ؟

وقتی دید که من این چند روزه داغون بودم سعی کرد خودشو خوشحال و راضی نشون بده ... سعی کرد نشون بده که این چند روز بهش خوش گذشته ...

ولی من که می فهمم

می فهمم که خوش نیست

می فهمم که داره عذاب می کشه

باز خدا خیر بده اونایی رو که اونجا تنهاش نمی ذارن

اصلا کسی می فهمه داره از درون خورد می شه ؟

کاشکی یکی درکش می کرد

یکی که بتونه کاری واسش انجام بده

می فهمن ولی ....

 

*** 

هووووووووووووووووووووووووووووووف

اعصابم خورده این چند روزه

نمی دونم چرا

نمی دونم چمه

من که تصمیم گرفتم

پس چرا اجازه می دم کسی وسوسه ام کنه

چرا نمی تونم سر حرفم بمونم

نع

می تونم

من می تونم

هرکس هر چی دلش می خواد بگه

من تصمیم گرفتم

سر حرفم هم هستم

به هر حال

تعداد کسایی که تاییدم کردن بیشتر از کسایی بود که گفتن اشتباه می کنم

پس می تونم بهشون اعتماد کنم

باید بتونم

 

***

هر چی ارزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

 

الان دارم اینو گوش می دم . ساعت 1:40 نیمه شب و خواب ؟ معلوم نیست کجاس ؟

دیشبم اینجوری بودم

و پریشب

و پس پریشب

و پسون پریشب

و .........

الان نمی تونم آپ کنم چون کارت ندارم

فردا هم معلوم نیست وقت شه یا نه

اصلا معلوم نیست این نوشته وارد وبلاگ شه یا نه

 

***

واقعا تا الان هر چی نوشتم چرت و پرت بود ولی حداقلش این بود که شما می فهمیدین چی می گم ولی الان چرت و پرتایی رو می نویسم که فقط خودم می فهمم چی نوشتم ... واسه همینه که قسمت نظرا رو بستم ... چون مطمئنا هر کس بخونه گیج می شه و توضیح می خواد و منم نمی تونم همه چی و بگم ... به بزرگی خودتون ببخشید .. علی الحساب واسه دل صاب مردمون می نویسیم تا ببینیم خدایی چی می خواد ...

ایشالا هیچ وقت تو دو راهی قرار نگیرین ..

بای

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا 
 
  بالا