تبليغاتX
حرفای یه نی نی
* سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام تنهایی !!!!!!!

* خودمم باورم نمی شه .. که انقدر خوب تونستم خودم و احساسمو کنترل کنم ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا 

بعد از مدت ها امشب رفتم سر سجاده .. نمی خوام تظاهر کنم ... خیلی وقت بود نمازم یه خط در میون شده بود .. یا اصلا نمی خوندم ... ولی امشب که هیچی آرومم نمی کرد ، وضو گرفتم و نمازمو خوندم ... از خدا خواستم که کمکم کنه ..

 

*** 

الان سوگند زنگ زد ... حرف زدن باهاش باعث شد که دلم خالی شه .. از خدا تشکر کردم که حداقل یه دوست واسه اینجور مواقع بهم داده ...

ولی اخرش چی

اخرش که فقط منم و من

این منم که باید همه چی و تحمل کنم

این منم که باید تصمیم بگیرم

این منم که ....

 

***

ذهنم و خالی می کنم از همه ادما و از همه چیزا ...

نه نمی شه .. خالی نمی شه ... کاش می دونستم باید چی کار کنم ...

***

با سیاوش می خونم :

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

.....

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

.........

 

چقدر صداش ارامش بخشه

فقط  صدای سیاوشه که می تونه بغضی و که از ساعت 7 تو گلوم گیر کرده و داره خفم می کنه و بشکونه و رهام کنه ...

 

  • من سرگردون عاشق تو رو عاشق می دونستم
  • این برام شکسته اما تو رو صادق می دونستم ....

 

***

از شبای اینجوری که تنهایی دیوونم می کنه

از شبای اینجوری که تموم نمی شن

از شبای اینجوری که همش فکر و فکر و فکره

متنفرم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا 
جديدا فهميدم که بعضيا جنبه فکر ازاد و ندارن
زييييييينگگگ
من - سلام اجي .. خوبي؟
ابجي - سلام و کوفت .. اين چيه نوشتي ؟
من - کدوم ؟ اس ام اس ه ؟ جک بود خب ..
- جک چي ديوونه .. وبلاگو مي گم
- اها .. اره ..يادم رفته بود بهت بگم .. سر کاريه ... بذار ملت فکر کنن قرار  داشتم .. بعدا مي گم بهشوون .. من که گفتم ازادن هر فکري بکنن . خوب خودشون فکرشون منحرفه !
- چي چي و مي گم بهشون .. همين الان مي ري پاکش مي کني تا آشنايي نديدتش
-........
-.................
-.......
-...................................
-..
( اين اخريه مال منه :
- (با کمال مظلوميت ) : باشه
خلاصه هيچي ديگه .. با کمبود مطلب مواجه شديم اينو نوشتيم !!!
ازهمه اونايي که فکر بد نکردن ( ممول ) و از اونايي که اصن فکر نکردن ( محسن خ و اشکان ! ) کمال تشکر را مي دارم اينجانب ...
ولي خداييش همتون اونجوري ! فکر کردين .. مگه نه ؟ البته شايدم اينجوري

مي خوام يه چيزي تعريف کنم ولي مي دونم بعدا خيلي دردسر مي شه واسم .. خب .. عيب نداره .. مي گم براتون که دلتون نسوزه
يه يه ! هفته پيش بعد از امتحان رياضي رفتيم ناهار بيرون با دوستام .. يعني من نميخواستم برم کلي جماعت اصرار کردن که بيا و ما خودمون پولتو مي ديم و اينا تا رفتم ( از طرف شما يه نوشابه هم واسه خودم باز کردم )
خلاصه رفتيم تو پيتزاييه
اول که اومديم بشينيم صندلي کم بود .. ما هم کلي ترق پوروق کرديم تا  6 تا صندلي دور يه ميز 4 نفره جمع کرديم .. بعد که نشستيم يه اقايي که رو ميز اون وري نشسته بود پا شد حساب کرد و رفت ...
بعد ويدا رفت سفارش غذا داد و اومد پيش من نشست ( 6 تا همبرگر مخصوص با نوشابه ! )
ما همينجوري داشتيم حرف مي زديم که چشم افتاد به سحر .. همينجوري مات مونده بود به يه نقطه .. يه بشکن زدم جلو صورتش و گفتم : هي عمو .. کجايي ؟ گفت : ني ني .. اونجا رو ...
نگاه کردم .. بگو چي ديدم ؟بگو چي ديدم ؟ خب حدس بزن ...
باباي سحر ؟
نه !
بي اف سحر ؟
نه بابا .. اون که قروه اس !
يه پسر خوشتيپ ؟
نه ! ( مگه پيدا مي شه ؟)
پس چي؟
تا اخر عمرتم فکر کني نمي توني حدس بزني که من چي ديدم
پسرررررررررررر
يه نصفه پيتزا ( مال اون اقاهه اول داستان بود که نخورده بودش )
خلاصه نبودين ببينين اين نسيم و سحر و ..
گير داده بودن که بريم بياريم بخوريمش .. اسرافه ...
بابا بشين سر جات
خداييش من با اينکه خيلي شيطوني مي کنم ولي از اين کارا نمي کنم ديگه ..
هي گفتم : نمي خواد .. زشته .. نسيم بشين سر جات .. سحر بسه ديگه .. بابا زشته ... به جون خودم زشته ( اخه چند تا دختر ديگه رو اون يکي ميز نشسته بودن داشتن نگامون مي کردن البته با تعجب !!! )
اخر سر نتونستن اينا جلو خودشون وبگيرن .. نسيم پا شد اوردش .. نشستن 4 تايي خوردنش ..
من و زکيه فقط مي خنديديم بهشون ..
اي خدا .. چه کنیم از دست این بچه ها
بعد اخرش نسيم گفت : ولي من اگه يه درصد احتمال مي دادم که ابروم در خطره اين کارو نمي کردم ..
من : پس اون دخترا بز بودن اونجا نشسته بودن ؟؟؟

( حوصله ندارم شکلک بذارم .. شما که خودتون می دونین کجاش اینه دیگه !!)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

 

 

 

رفته بودیم پارک دولت ( دزفول )

تو صف اژدها ( همون کشتی صبا ) وایساده بودیم من و دختر داییم .. بعد همین جور داشتم اونایی رو که سوار شده بودن نگاه می کردم .. این پسرای ... ( فحش نیس بابا ) حالا مثلا می خوان بگن ما اصلا نمی ترسیم و خیلی شجاعیم و ... ( بگو آخه اون اصلا ترس داره که تو واسش افه هم میای ؟ )

می نشستن بالای صندلی ( نه روی خود صندلی ) تقریبا می شه گفت رو دم اژدها ..

خلاصه آقا

این هی رفت هی اومد اینا هی مسخره بازی دراوردن اون بالا ...

در اند نقطه ای که داشت اوج می گرفت و بالا بود یهو تپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

تقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

از اون بالا افتاد پایین

اقا ما رو می گی : غششششششششششش بودیم از خنده

گفتم دیگه حتما مرده .. ولی نمرده بود .. این پسرا عجب جون س... ( نه .. دیدی اینجا رو اشتباه کردی می خواستم بگم جون سخت ... )

ولی دسش شکسته بود .. من yak حالی کردم واسه خودم اون پایین ...

خوبش بشه

 

از همه بابت نظراشون ممنونم

 

همتون رو میدوستم

 

بای دوستایم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

قبل از اینکه چیزی بگم میخوام از همه اونایی که کم بهشون سر می زنم معذرت خواهی کنم .. اخه می دونی چیه ؟ از اون وقتی که اندی خونده : " خوشکلا باید برقصن " اصلا فرصت انجام هیچ کار دیگه ای رو ندارم

 

***

امروز یه تجربه جدید داشتم ...

خیلی عالی ای بود .. چون ممکنه دیگه هیچ وقت نتونم حسش کنم ...

زنگ اول بود ... طرفای ساعت 9 .... یهو صدای یه رعد و برق خیلی وحشتناک اومد و همزمان باهاش در و پنجره شروع کردن به لرزیدن ... همینجور مات و مبهوت مونده بودیم همدیگه رو نگاه می کنیم ... یهو رزا گفت : زلزله بود ... دبیرمون گفت نه بابا .. رعد وبرق بود ... حالا همی ما می گفتیم بابا زمین لرزه بود .. اون هی می گفت نه نمی تونین منو گول بزنین .. بابا پدرت خوب ، مادرت خوب .. به جون خودم زمین لرزید ... خلاصه همین جوری نشسته بودیم که دبیر پرورشی مون اومد دم در کلاس و گفت : بچه ها .. آروم پاشین برین بیرون ... ما گفتیم : ااا .. پس زلزله بود .. خلاصه پا شدیم رفتیم بیرون .. چه بلبشویی بود تو حیاط ... بارون بود ... ما همینجور بی خیال داشتیم می خندیدیم یهو چشمم افتاد به چند تا سال اولی که داشتن گریه می کردن .. بابا بی خیال .. چه بودی ...

من گفتم : بچه ها .. خوب شد نمردم وگرنه مامانم منو می کشت ...

خلاصه داشتیم مسخره بازی در میوردیم و به گریه این بچه سوسولا می خندیدیم که یهو سحر گفت : نی نی کیفامون .. اگه دوباره زلزله بیاد کیفم می مونه زیر آوار .. (واااای .. چه فاجعه ای واقعا !!! )

من بهش گفتم : ااا .. راس می گی ..بدبخت .. 5 تومن تو کیف پولمه ... حیفه .. بیا بریم بیارمشون ...

 

حالا هی مدیر و معاون می گفتن نرین تو ... ما عین خیالمون نبود .. گفتم ندا غذا اوردی ؟ ( اخه گفته بعضی وقتا بچه ها قرار می ذارن غذا درس می کنن میارن باهم می خوریم .ماشالا همشون هم همه چی بلدن درس کنن ..مثه من نیستن که نیمرو هم به زور درس می کنم )  گفت اره .. گفتم بریم بخوریم .. حوصلم سر رفت اینجا .. خلاصه با رزا و سحرو ویدا و زکیه رفتیم تو کلاس ... قابلمه رو گذاشتیم و شروع کردیم به خوردن .. استانبولی بود ( بسم ا... ، بفرما عمو )

بعد ویدا گفت بریم بیرون .. من و ندا گفتیم بشین سر جات خو بریم زیر بارون چه کنیم ؟  گفت : می ترسم تو کلاس ... ندا گفتش : ویدا .. اگه قسمت باشه بمیریم چه تو حیاط چه اینجا می میریم و اگه هم قسمت نباشه هیچی نمی شه .. ( من باهاش موافقم تا حدودی .. شما چی ؟) خلاصه انقد گیر داد که گفتم بابا جمع کن بریم بیرون که ویدا خانوم نترسه ...

بعد دیگه کلیم تو حیاط ولو بودیم ...

فک کن .. همه دارن با هیجان از زلزله می گن .. دوستاشونو دلداری می دن... خیلیا رفتن زنگ بزنن خونه هاشون ببینن اتفاقی نیفتاده باشه .. ما با خیال راحت نشسته بودیم تو حیاط و سر ته دیگ سیب زمینی ته قابلمه دعوا می کردیم ( اخرشم همه رو خودم خوردم .. اخه دو نفر بودیم ..باید به من بیشتر می دادن دیگه .. )

بعد از یه ساعت که زیر بارون خیسیدیم اجازه دادن که بریم تو ...

خلاصه این بود ماجرای زلزله سنندج ( که البته گفته بودن مرکزش سرو آباد بوده )

تازه بهمون گفتن امشب هم مواظب خودمون باشیم که اگه خبری شد بپریم بیرون .. می گم خونه ما که طبقه سومه تا من بخوام بیام بیرون له شدم .. همون بخوابم سر جام و با آرامش خاطر بمیرم بهترمه

 

  • پریسا امروز گیری داده بود که تو دیگه نمی ری تو اینترنت ..نه ؟ منم گفتم نه دیگه ..تو اصن دیدی منو ان ؟
  • کتابم یادت نره عسیسم !( این بیستمین باریه که می گم )
  • اشکان ... ای ول .. بابا تو دیگه کی هستی.. اومدم واست کامنت بذارم ولی هر کاری کردم سیو نشد .. فعلا اینجا ازت تشکر می کنم به خاطر کامنت خوشکل و باحالی که واسم گذاشته بودی و به خاطر اون عکس عالی ای که گرفته بودی ( مردم از خنده ) اعتراف می کنم که اره .. ما به پای شما نمی رسیم .
  • در اخرم می خوام بگم که : بچه ها .. خدا رو چه دیدید.. شاید امشب من خوابیدم فردا صبح با خاک انداز جمعمم کردن .. (یه ذره بلند تر بگو آمین !! )خلاصه بدی ..حرفی .. حدیثی چیزی بوده بین ما خودتون ببخشین دیگه ... محمد هادی ! تو هم ببخش ... هر چند که .... ( بماند ! )
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
بازم من

هی من می خوام ننویسم .. هی نمی شه ...

اخه بعضی چیزا پیش میاد که حتما باید ثبت بشن تا بیات نشدن ... که  ماجرای امروز از اون اتفاقا بود ..

امروز دبیر فلسفه – منطق مون ( فداش بشم الهی – اولین دبیریه که بیش از حد دوسش دارم ) قرار بود امتحان بگیره .. صبح که سر صف وایساده بودیم هممون نگاهمون به در بود که کی میاد ..

آقا ( خانوم ) گذشت گذشت نیومد ...

بعدا که رفتیم سر کلاس فهمیدیم که ماشینش تو جاده همدان خراب شده و نمی یاد ..

انقدر از خودمون خوشی دروکردیم .. دیگه اون زنگو نشستیم با ندا و زکیه و زهرا و سحر و ویدا و نیلوفر حرف زدیم و خندیدیم ...

با نیلوفر کلی شوخی کردم .. هی من گفتم اون دو تا گذاشت روش جوابمو داد و من 4 تا گذاشتم .... یهو دیدم داره میاد طرفم ... من رو میز نشسته بودم ( مثل همیشه ) و پاهامم رو صندلی جلویی دراز کرده بودم ( راحت باش عسیسم ) .. اومد جلو کفشمو گرفت .. در اورد و در رفت ... من موندم همینجوری نگاش کردم ..

      من – بده

      نیلو – نمی دم

-         به زبون خوش .. عین بچه ادم بده بینم

-         نچ

-         بده دیگه .. اذیت نکن .. حال ندارم بیام دنبالت

-         نمی دم

-         نیلو جورابم کثیف می شه . افلین . بده

-         نمییییییی دممممممم

-         نمی دی نه ؟

-         نه

-         مطمئنی دیگه

-         اره

-         باش .. خودت خواستی

منم یه لنگه کفشی افتادم دنبالش .. فکر کن تو سالن مدرسه جلو دفتر داشتیم می دوویدیم . شانس اوردیم جلو دفتر مدیر ندید ما رو .. بعد رفت تو حیاط ( فکر کرد دنبالش نمی رم )

منم گفتم هنوز می خوای بدویی .. اره ؟

گفت اره

گفتم باشه پس وایسا یه ذره

نشستم جورابمو دراوردم که سر اسفالت حیاط پاره نشه ... با یه لنگه کفش و یه پای برهنه دویدم دنبالش .. با یه بدبختی ای اخر گرفتمش ...

گفتم : باش لولوفر .. یکی طلبت

 

خلاصه زنگ بعدش جغرافی داشتیم ..

این اقای جغرافیمونو انقد اذیت می کنیم ... طفلی هروقت میاد سلام و احوال پرسی می کنه هیشکی جوابشو نمی ده ... هی ضایع می شه

امروز با بچه ها قرار گذاشتیم اصن جوابشو ندیم

اومد تو

      آقا – سلام

      ما –

-         خوبین ؟

-           

-         چه خبرا ؟

-        

 خوش می گذره ؟

-          

-         سلامتین ؟

-           

-         خب خسته نباشید

-          

-         باشه بسه دیگه سلام احوال پرسی

-          

 

یه 5 مین گذشت یهو آزاده در اومد گفت : اقای ... روزتون مبارک

سحر - روزتون مبارک

سارا – روزتون مبارک

سحر- روزتون مبارک

آرا – روزتون مبارک

سحر - روزتون مبارک

من – روزتون مبارک

سحر – روزتون مبارک

شیوا – نیلوفر – سهیلا – گشین – پریسا – ویدا – ندا – زکیه ....

خلاصه دونه دونه بهش روزشو تبریک گفتیم ..

سحر 6 بار گفت

اونم هی می گفت : ممنون .. مچکر .. چقدر لطف دارین شما

بعد دیگه ما ول کردیم و کلاس ساکت شد

یهو ندا در اومد گفت : آقا اجازه

-         بفرمایید

-          آقا روزتون مبارک

ما –

 

بعدش دیگه یه ذره درس داد و یه ساعت آخر کلاسم بیکار بودیم . من و سحر رفتیم  ته کلاس پیش بچه ها .. من نشستم رو صندلی .. سحر نشست رو دسته صندلی .. کلی شوخی کردیم و حرف زدیم و خوراکی یواشکی خوردیم .. یهو باز نیلوفر اومد .. این دفعه من کفشامو دراورده بودم چهار زانو نشسته بودم ... واویلا .. تا اومدم بپوشم کفشا رو .. برداشت و در رفت ... حالا من موندم همینجوری رو صندلی ... همینجور که داشت می رفت زهرا گرفتش .. من پریدم که کفشامو آزاد کنم . همین که بلند شدم یهو یک( yak) صدای وحشتناکی پشت سرم بلند شد ... برگشتم دیدم من که بلند شدم ، سحر که رو دسته صندلی نشسته بوده ، یه وری شده بود و ولو شده بود رو زمین ... کلاس منفجر شد ... حالا فکر کن منم با جوراب بدون کفش وسط کلاس وایسادم .. آقای دبیرم از همون اولش داشت نگاه می کرد... همینجوری مونده بود ...  ( مطمئنم که تو دلش به سلامت روانی ما شک کرده بود  )

 

 

سحر - اقا روز معلم مبارکتون باشه !!!!!!

 

نتیجه گیری : کلاس ما به همه چی شبیه است به جز کلاس

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

سلام

خوبین ؟ چه خوب

بدین ؟ چه بد

 

اینجانب نی نی طلای نی نی زاده ( حال می کنی اسم و فامیلو ) فرزند پدر نی نی طلای نی نی زاده !!! به اطلاع همگان می رسانم که تا اطلاع ثانوی یعنی دقیقا تا 23 خرداد در دسترس نمی باشم ...

 

می گی چه خبره ؟

نمی دونی ؟

اشکال نداره .. برات می گم عسیسم

جونم برات بگه که از مقامات  بالا ( خیلی بالا ! ) دستور رسیده که  : بچه .. پاشو از پای این کامپیوتر .... ( چند عدد فحش خوشکل خودتون جایگزین کنید ... ) خیر سرت این ترم امتحانات کشورین ... خیر سرت مثلا سال دیگه کنکور داری .. خیر سرت معدل دیپلمت واسه کنکورت حساب می شه .. د پاشو د ... نشسته منو نگا می کنه

 

 

ااااا (aaaa  )  پسر ... دخی ( دختر )

فک کن

من دارم دیپلم می گیرم ....

باورت می شه ؟ من خودمم باورم نمی شه چه برسه به تو

اون موقعه ها ( یه 7_8 سال پیش که جوون بودیم ..) هرکس دیپلم می گرفت فکر می کردیم که چقد بزرگ شده و ...

حالا که خودمون رسیدیم می بینم نه بابا .. خبری نی .. اینو رد کنی یکی دیگه زرتی می یفته رو سرت  ...

خلاصه غرض از این همه فک زدنا این بود که بگم دارم به مدت 1 ماه و نصمی ! می رم و میمیرم و آسوده می شم از ... ( تو دلت یه نفس عمیق داری می کشی و از ته دلت می گی : آخیییییش .. نگو نه .. خودم دارم برق شادیو از تو چشمات می بینم.. با خود توام دقیقا .. !!!! )

هرکس واسم دعا کنه که امتحانامو خوب بدم منم دعا می کنم که امتحاناشو خوب بده ...

 

از اون موقعه که من دو سالم بود تا الان که 18 رو رد کردم یه جکیو هی شنیدم و هر دفعه هم مثه دفعه اول خندیدم ( بگذریم از این خصوصیتم که به هر جک چرتیم من می خندم .. بچه ها تو کلاس می گن هرکس جک داره بره واسه نی نی تعریف کنه چون اگه بی مزه ترین جک دنیا هم باشه انقدر می خنده که طرف مقابلش اصلا ضایع نمی شه !!! )ولی اینو واقعا دوس دارم ( فقط از جکای یکی اصلا خندم نمی گیره .. نمی دونم چرا .. اهووم . با خودتم .. )

جریان همون معلمه که زبونش می گرفته و به الف می گفته انف !!!

معلم : بچه ها .. بگین انف ..( همون الف منظورش بوده )

بچه ها : انف !!

معلم : نه بچه ها .. انف نه .. بگین انف !!

بچه ها : انف !!

معلم : بابا من به انف می گم انف .. شما نگید انف ... شما بگید انف ...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
چند دقیقه دیگه

درست راس ساعت ۴

یکی از بهترین و عزیز ترین دوستام

متولد می شه ...

دوست جونم

گل قشنگم

ایشالا سالای سال با خوشی و سلامتی وکلی چیزای خوب دیگه زندگی کنی

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا 
تازگیا یه چیو فهمیدم ...

می خواین به شما هم بگم ؟؟

این فکرم خیلی مفید و کار آمده

خب ....

اینه که می شه بند کفش بند دار و  نبست ...

امتحان کردین تا حالا ؟

واسه من که خیلی مفید بوده ...

حداقل فایدش اینه که دیگه صبحا از سرویس جا نمی مونم

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا