تبليغاتX
حرفای یه نی نی

خب .. من می فهممت عزیزم . نه . نمی فهممت . فکر نمی کردم دیگه انقدر این موضوع رو پیچیده کنی . وقتی هستی و هستم و من جرات پی ام دادن و ندارم و وقتی که من میام و تو چراغتو خاموش می کنی خوب می فهمم که یعنی چی .. فقط چراشو نمی دونم . عیب نداره . دوست داشتن نه زورکیه و نه می شه از روی اجبار با کسی موند . خوش باشی گلم . شاید یه روزی !!! تونستی منو واسه اون ماجرایی که توش هیچ کاره بودم ببخشی . تا همیشه دوست دارم ....

  

****

چند روز پیشا با یکی از دوستام رفته بودم مخابرات . من بیرون نشسته بودم . صدای داد و فریاد خانومی از توی کابین تلفن خارجه می یومد . کردی حرف می زد و منم حال نداشتم گوش کنم ببینم چی می گه . جالب هم نبود واسم . ولی اونقدر با صدای بلند حرف می زد که همه فهمیدن چی شده . مثه اینکه یه مشکل دادگاهی داشت و داشت واسه یکی درد و دل می کرد . چک برگشتی شوهرش و از این حرفا . خلاصه بعد از کلی که اومد بیرون و من نگاش کردم . چشمام 4 تا شد. یه تیپی داشت که اگه تو خیابون می دیدیش می گفتی این از اون پولدارای بی غم و غصه س . طفلکی چشماش خیس بود . 7 تومن هم پول مکالمه اش شده بود . انقدر دلم واسش سوخت .اینه که می گن هیچ وقت از روی ظاهر آدما درموردشون قضاوت نکن ....

 

**** 

یه چیز دیگه هم می خواستم واستون تعریف کنم ولی چون محمد هادی گفته خورد خورد بنویسم و چون تو کامنتش پسر خوبی بوده ، منم به حرفش گوش می دم .

خب دیگه . از همه ممنون ... چه اونایی که اومدن که خوندن. چه اونایی که اومدن و نخوندن چه اونایی که نیومدن ولی خوندن راستی از همه بلاگفایی ها ( اشکان/سفید/فاطی/سوده/بهروز/محمد/مجتبی(البته واسه تو یه نظر تونستم بدم ولی واسه بقیش دیگه باز نمی شد/میلاد/مسعود و بقیه که اسمشون جا موند) که واسشون نظر ندادم معذرت می خوام . نمی دونم چرا این مدلی شده کامپیوتر ما ! پنجره کامنتا رو باز نمیکنه بیشتر وقتا . حتی برا خوندن کامنتای شما هم مجبورم هر دفعه بلاگفا رو باز کنم .از دایی گلم هم میخوام که نره.. چون من واقعا دوسش دارم 

 

****

مترسک جان !من دیگه آن نمی شم که بخوام جواب تو یا هرکس دیگه ای رو بدم . چون اونایی که رو دوسشون دارم یا نمی یان و یا نمی خوان باهاشون بچتم ...یه مشکلات دیگه ای هم برام پیش اومده که همش منجر شده به روی خط نیومدن من . لطفا نه خودت و نه هیچ کس دیگه منتظر من نمونین . مرسی . یه چی دیگه : سوگند و انقد اذیت نکن . اون به خاطر من و تو خیلی چیزا رو تحمل کرده . هم من هم تو خیلی اذیتش کردیم .سر چیزایی که شاید اصلا به اون مربوط نمی شد ! بنابراین ( هرچند ازت انتظار ندارم مثه همیشه !! ) ولش کن اونو . چیزای رفته دیگه بر نمی گردن .منتظر هیچی نباش . چون انتظار بیخودیه !!! و خیلی حرفای دیگه که گفتنشون چیزی و عوض نمی کنه ... مرسی .

 

بای

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

موقع خوندن این داستان کلی خندیدم . واسه خیلیا بی مزه بود ولی من واقعا خوشم اومد . نظر شما چیه ؟

" همیشه خدا فلفل بپاش "

 

همیشه خدا فلفل بپاش روی موهات

همیشه خدا فلفل بپاش روی موهات

می دونی چرا ؟ چون اگه یه وقت یه یوزمارگدن وحشی دزدیدت شل سیلور استاین

تا به عفریته ی عجوزه ی ژولیده پولیده بفروشدت ،

اون وقت عجوزه هه که بخواد ازت آش درست کنه ،

مسلما اول میاد تو رو بو کنه ،

بعد _"هپچه"_ عطسه ش می گیره

و می گه :" ای بابا،تو زیادی تندی دیگه

می ترسم نشه باهات آش درست کرد." قطعا همین و می گه!

بعد داد و هوار می کنه و می اندازدت بیرون ،

تو هم از اونجا فرار می کنی و میای خیابون ،

بعدش نجات پیدا می کنی و راحت و آسون میای روی صندلی ات می شینی توی خونه.

البته این در صورتیه که همیشه یادت بمونه

همیشه، همیشه، همیشه، همیشه خدا

همیشه، همیشه خدا ، فلفل بپاش روی این موها .

 

داستاناشو دوست دارم . چون در عین سادگی که همه می تونن بخوننش ، همیشه یه چیزی توشون هست . خودش میگه که برداشتی رو که از داستان دارین واسه همدیگه تعریف نکنین . بذارین طرف مقابل خودش بخونه و تصمیم بگیره که داستان چی می خواد بگه ! یکی از معدود نویسنده هایی که هیچ وقت در مورد نوشته هاش توضیحی به خواننده نمی ده . مجموعه این خصوصیات باعث شده که با وجود کچل بودنش خیلی دوسش داشته باشم !

 

****

حالا که اینقد ماجرا پیچیده شد بذارین از اولش واسه همتون بگم . شما هم گوش کن دیوونه جون که دیگه نگی چرا نرفتی پیشش

یه روزی داشتم با شیوا  می چتیدم .

من : راستی شیوا رشته ات چیه ؟

شیوا : انسانی. منم مثه خودتم . دبیرستان .... !

من :  مطمئنی اون دبیرستانی ؟ ( راستش یه لحظه فکر کردم نکنه احسان داره سرکارم می ذاره ! )

_ آره . چطور مگه ؟

_ آخه من خودم سال اول اونجا بودم . واسه سال دوم که خواستم انتخاب رشته کنم اصن انسانی نداشت ( هیچ وقت به حد نصاب نمی رسید ) . بعدم که زد و ما اومدیم اینجا

_ نه . من خودم الان اونجام دیگه . آره . پیش نداره ولی دوم و سومش هست .

_ پس باید دوستای منو بشناسی . الهه . نجمه . بهجت ؟؟

_ الهه همون چشم رنگیه ؟

_آرههههههههههههه . ایوللللللللل . انقد دلم براشون تنگ شده که نگووو . چی کار می کنن ؟

_ وایسا ببینم دختر. تو تو اول.. بودی ؟ ( خدا رو شکر با این مخم اسم کلاس اول رو هم یادم رفته ) ببینم فامیلت چی بود ؟

_ م ...

_ وااااااای . تو همونی که میز اول می نشستی پیش الهه . همون که خیلی شکل هری پاتر بودی .

_ آره . چقدم دوسش داشتم .

_ دختر . منم شیوااااااا .....  . فلان میز می نشستم .یادت نیست منو ؟

_ شرمنده . نه !

_ اااا . عجب بی معرفتی هستی ها . بذار عکسمو واست بذارم شاید یادت اومد .

_ واای . نمی دونم چرا اصن یادم نمی یاد .

_ عیب نداره . ولی قول بدی اومدی دز حتما بیای پیشم .

_ باشه . حتما . منم خیلی دلم میخواد ببینمت .

 

و اینجوری بود ماجرای ما . خلاصه این که مفتی مفتی یکی از دوستامو پیدا کردم هرچند هنوزم یادم نمی یاد شیوا کدومشون بود . به خدا چندین بار نشستم از میز اول تا آخر سال اول و بررسی کردم. همه یادم هستن . ساناز کرمانشاهی . بچه های پادگان : الهام . پرستو  و خیلیای دیگه که اسمشون یادم نیست ولی قیافه هاشون چرا  حتی بچه های کلاسای دیگه رو یادم هس : سمانه نگین و اون یکی نگین که مثه خودم عشق هری پاتر بود. فقط یه حدس می زنم . تو با دو نفر دیگه دوست بودی و سر یه میز می نشستی ؟ البته فک نکنم درست باشه ولی خیلی سعی کردم که یادم بیای !!! دیگه اشکال از مخمه احتمالا .

حالا بریم سر اون روزی که من امتحان آخریمو دادم . 25 خرداد . یه ماجرایی واسم پیش اومده بود که هم گند زده بود به امتحانم و هم اعصابم .( فک کن. روانشناسی به اون آسونی رو 16 گرفتم ) اونقد درگیر بودم که مغزم تعطیل تعطیل شده بود. ( اگه خدای نکرده ان دیدمت حتما واست می گم که ماجراش چی بود.) خلاصه من تا امتحانمو دادم و اومدم خونه حرکت کردیم و اومدیم . اصلا اصلا فرصتی نداشتم که بخوام آن شم و حداقل واست یه آف بذارم . بعدشم که رفتیم اونجا من همش خونه بودم . چون بابام همون فرداش برگشت سنندج و ما هم اونجا که دیگه ماشین نداشتیم که من بتونم یه قراری باهات بذارم و بیام . من فقط یه روز تونستم بیام رو خط  .اونم از تو کافی نت بود و به مدت 10 مین . که تونستم یه خط تو وبلاگ بنویسم و سر همون ماجرایی که واسم دردسر شده بود با یه آدمی ! بحث کنم .

شیوای گلم . به خدا من از خدام بود که بیام ببینمت . چون من اونقدر که اینجا دوست پیدا کردم دزفول هیشکی و ندارم . فقط یه دوست فابریک دارم و بس . و همیشه هم وقتی میام دز حوصلم از تنهایی سر می ره . واسه همین داشتن دوستای بیشتر ( اونم تو که از قبل باهم آشنا بودیم ) واسم خیلی شیرینه . اصلا دوست ندارم از دستم ناراحت باشی . نمی خوام همین یه دوستیم که پیدا کردم و می تونم باهاش صمیمی بشم از دست بدم . الهی نی نی فدات بشه . هنوز جواب کامنتمو که تو وبلاگت نوشتم و ندادی . منو می بخشی ؟ واسه جبرانش هر کاری بگی می کنم . حتی دادن اکانت . منتظر کامنتت هستم عزیز دلم . فدات .بای 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

"هیشکی"

 

کی دوسم داره ؟ هیشکی

کی بهم اعتنا می کنه ؟ هیشکی

کی واسم هلو گلابی می چینه ؟ هیشکی

کی به من نوشابه و شیرینی می ده ؟ هیشکی

کی به لطیفه هام گوش می ده و می خنده ؟ هیشکی

کی وقتی دعوام می شه به کمکم میاد ؟ هیشکی

کی شب ها تمام مشق هام رو می نویسه ؟ هیشکی

کی دلش برام تنگ می شه ؟ هیشکی

کی واسم گریه می کنه ؟ هیشکی

کی به نظرش من یه آدم استثنایی ام ؟ هیشکی

 

پس اگه ازم بپرسین که بهترین رفیقم کیه ،

فوری بهتون می گم که هیشکی یه ،

اما دیشب که ترس برم داشته بود ،

بیدار شدم ولی هیشکی  نبود .

من صدا زدم و خواستم که دست هیشکی رو بگیرم

همون جا در تاریکی که معمولا جای هیشکی یه _ اما اونو ندیدم .

بعدش از خونه زدم بیرون و به هر سوراخ سمبه ای سر کشیدم

هرجا نگاه کردم ، دیدم خلاصه ش " یکی " بوده .

اینقده گشتم که الان حسابی خستم  _ حالا هم سپیده زده .

دیگه جای هیچ شکی نیست

که " هیشکی " نیست !                                             "شل سیلور استاین"

 

پ.ن : امیدوارم که هیشکیه هیشکدومتون گم نشه !

نویسنده محبوب منه . شاهکاره. یه داستان دیگه ش تو وبلاگ انتظاره که اونو هم خیلی دوست دارم .

چند تا از داستاناشو که خیلی دوست دارم و نوشتم رو کارت پستال و زدم به در اتاقم . مامانم که اومد و شاهکارمو دید ، گفت : "نگا تو رو خدا ، بچه های مردم که کنکور دارن فرمول و قواعد عربی می زنن به در و دیوار اتاقشون ، اینم از بچه ما "

 

****

تابستونه و ما همچنان به مدرسه می رویم . کلاس عربی/زبان و ادبیات تخصصی . خیلی خوش می گذره . من بودن با دوستامو به همه چی ترجیح می دم . چون وقتی باهاشونم حس می کنم که زندم . نفس می کشم و از همه مهم تر خودم هستم . چون تظاهر نمی کنم به چیزی که نیستم در حالی که وقتی با بقیه کسایی که دور و برم هستن و مجبورم! که باهاشون رابطه داشته باشم بیشتر اوقات باید تظاهر کنم . چون شرایط جوریه که آدم نمی شه خودش باشه ! 

از اینکه بخوام حرفامو سانسور کنم بدم میاد !

از اینکه یادم بمونه کجا چه جوری باید حرف بزنم !

حواسم باشه جلو آقای فلانی چیزی نگم !

یادم باشه که وقتی خانوم بهمانی اومد خونمون روسریم عقب نره ! 

نمی دونم چرا اینا رو دارم می گم . خب دیگه . بیخیال . بسه ..

 

****

و ما همچنان خوشحال که ایتالیا برنده شد . یوهووووووووووووووو . و هرچند که دوست داشتم پرتغال بالا بیاد و حقشم بود ( رونالدو رو خیلی دوست داشتم )و شرط هم بستم ( حالا اگه جرئت داری چیز سختی ازم بخواه ) ولی مهم اینه که ایتالیایی که آلمان و زد جام رو برد .  

 

****

حوصلم سر رفت دیگه . برم . کاری ندارین ؟ ممنون از همه که بهم سر می زنن .

اینم ببینین ! خارق العاده اس .قدرت خدا

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا