![]() |
سلام
خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟
چه اخبار ؟
تو این مدت که نبودم چه خبرایی شده ؟
کی شوهر کرده ؟ ( هرچند به قول ندا این ترکیب جمله خیلی غلطه!!![]()
) کی زن گرفته ؟
کی رفت دانشگاه ؟ کی داره درس می خونه ؟
از این مدلیا ..؟؟
( من که نه شوهر کردم . نه زن گرفتم . نه درس خوندم ... هیــــــــچ کار مفیدی انجام ندادم
)
جونم واست بگه مسافرت خوب بود
مسیر سفرمون این بود ==> سقز- مهاباد-کندوان - تبریز
چه چیزی بود این تبریز ...![]()
الکی که هی نمی گن ترک ترک . والا یه چیزی می دونن که می گن ... عجیب موجوداتی بودن این مردمان ...
بگذریم از اینکه با نگاهاشون آدمو قورت می دادن !!![]()
یه مثال :
بابا : آقا ببخشید .. میدون دانشسرا از کدوم طرفه ؟
آقاهه : موستگیم بورو .. هی موستگیم .. خیلی موستگیم باید بری .. بعد بپیچ از این وری ( با دستش اشاره می کنه به سمت چپ )
بابا : دست چپ دیگه !؟
آقاهه : نـــــــــه ! از این وری می گم ( بازم سمت چپ و نشون می ده )![]()
![]()
یه تاکسیه پشت ماشینش نوشته بود: GAD
فک کن !![]()
![]()
دو تا تیکه از دو تا کتاب پائولو کوئیلو رو می خوام واستون بنویسم .. تیکه های خوشکل زیاد داشت ولی فقط این دوتا رو می نویسم که خسته نشین . بقیشونو تو دفترم یادداشت کردم
کتاب کوه پنجم :
( داستان کشتی گرفتن حضرت یعقوب با خدا رو که می دونید ... توی تورات اومده و آخرش حضرت یعقوب برنده می شه !!! حالا :)
اون داستان نسل هاست سینه به سینه نقل می شود تا ما به یاد داشته باشیم که :
گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند. فاجعه ، زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت، این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد، یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل یا بیماری ای که آدمی را برای همیشه فلج می کند . در آن لحظه ، خدا ، انسان را به مبازره می طلبد و او را وامیدارد تا به این سوال پاسخ دهد :" چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای ؟ معنای تلاش تو چیست ؟"
کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست تسلیم می شد، اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود، احساس می کرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید. در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمان فرود می آمد، نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند . ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد . فقط مایلند که وضعیت جدید هرچه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند و به همان شیوه مرسوم شان فکر کنند. اما شجاعان ، کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم، همه چیز ، حتی خدا را کنار گذاشتند و پیش می رفتند.
خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند زیرا خواسته او همین بوده که هرکس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد.زیرا در تحلیل نهایی ، خدا بزرگ ترین هدایا را به فرزندان خود داده است : قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش
تنها زنان و مردانی که در قلب خویش شعله مقدس را داشتند می توانستند با او روبه رو شوند و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند ، چراکه آن ها می فهمیدند که فاجعه تنبیه نیست ، مبارزه است .
کتاب " شیطان و دوشیزه پریم " :
لئونادردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد : می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا _ یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند _ تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
3 سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسوول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت .
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است ، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا _ که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود _ چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : " من این تابلو را قبلا دیده ام!"
داوینچی شگفت زده پرسید : کِی ؟
-" سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم . موقعه ای که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی عیسی بشوم."
* نیکی و بدی یک چهره دارند.همه چیز به این بسته است که هرکدام کی سر راه انسان قرار بگیرند ( و به عقیده من : بسته به این که انسان کدوموشو انتخاب کنه )
اگه یه زمانی وقت کردین حتما این کتابا رو بخونین . اونایی رو که خوندم به ترتیب دوست داشتن خودم می نویسم :
ورونیکه تصمیم می گیرد بمیرد
شیطان و دوشیزه پریم
کیمیاگر
کوه پنجم
زهیر
( تعریف " کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم " رو هم خیلی شنیدم .)
البته این توصیه ام واسه خانوما بود . آقایون که اصولا وقت اینجور چیزا رو ندارن. جان من اسم آخرین کتابی که خوندی چی بود ؟
من که فک می کنم این بوده :
" حسنی توی ده شلمرود "![]()
![]()
( البته نه همه ! )
سلام
عرض كنم به حضور انورتون ( مي دوني انور يهني چي اصن ؟
) اينجانبان ( اينو تازه ياد گرفتم
) داريم تشريفاتمونو مي بريم ... هوووو .. چيه .. چرا نيشتو باز مي كني .. فك مي كني من از اوناييم كه زرتي ( شايدم فرتي
) در وبلاگمو ( يا به قول يكي از دوستان گرام : دفتر خاطراتمو
) تخته كنم و باي باي ... به همين سادگي ؟!؟
نچ .. اين يكي ديگه از عمرناته (.. داني چيست ؟
omranat)
آها . داشتم مي گفتم . آره ديگه . تابستونه و ما هم كه علافيم و بيكار و كنكورم كه اصن نداريم خير سرمون
و كلاسا رو هم بيخيال و ... ===> ( اين نتيجه اس ديگه .. پس تو چي مي دوني ؟
) مي ريم مسافرت ...![]()
![]()
اون قديم نديما هر وقت بچه ها اسم مسافرت و مي شنيدن از خوشحالي شونصد (
600) تا بال درميوردن كه واي .. آخ جون و هورا و يوهو و از اين جور اصوات !![]()
ولي اكنونانه ( بر وزن الانه
) ما اينگونه نمي باشيم .
مي گويي چرا ؟
اولا چون كه " چ " چسبيده به "را "![]()
بهندشم
چون كه : 1. اصولا از مسافرت با ماشين خوشم نمي ياد .![]()
2. از مسافرت تنهايي هم خوشم نمي ياد .![]()
3. از همراهي كه تو مسافرت باهامونه هم خوشم نمي ياد .
( حالا مثلا شما كه نمي دونين فاميل نزديكمونه
)
4. از تبريز خوشم نمي ياد .
( شيراز ، سر عين ، ماسوله رو دوست دارم ببينم )
5. همراهمون يه دختر كوچولوي پرحرررررررررف داره كه مطمئنا تلپه تو ماشين ما و منم که اصلا از بچه وراج خوشم نمی یاد
(خداییش خیلی غیر قابل تحمله
یه چیزیه تو مایه های کیمیا
)
ديگه همينا
اگه ندیدینمون حلال کنید و شاید خدا دوسمون داشت و رفتیم زیر یه تریلی و ( البته من فخط
)
چقد پرانتز پرانتزي شد متنم .![]()
![]()
بای بای ![]()
![]()
![]()
پ.ن : پیشرفتم در ادبیات فارسی محسوس نیست ؟![]()
فک کن ( این افتاده رو زبونم
)
ساعت 5:30 صبح خوابیده باشی و ساعت 7 پاشی بری کلاس . بقیه هم مثه من بودن . همه ملنگ بودیم و چرت می زدیم .
برعکس ما ریاضیا ور می زدن . خلاصه هیچی دیگه . دبیر اعصابش بهم ریخت . سه ساعت نشست نصیحتمون کرد که : شماها پیشین دیگه.واقعا بعیده . یه ذره شور و حال داشته باشین. اصن احترام دبیر سرتون نمی شه ... ( هععععععع
)
پریسا گوشه دفترش نوشت : با توئه .
منم خواستم جوابشو بدم دیدم خانم دبیر داره بد نگاه می کنه . پریسا هم فهمید و خطش زد . بعد از نیم ساعت که حرفید واسمون شروع کرد به درس دادن . ما هم که خوووااااااب . داشت در مورد جمله شرطی و اینا می گفت که یه طرفش حال سادس و ....
من خو اصن مات شده بودم رو ساعت دختر بغل دستیم ( ساعت خودم خراااب شده ). پریسا دم گوشم گفت : به ترکه می گن حال ساده چیه ؟ می گه : لب دادن . ![]()
![]()
من پقی زدم زیر خنده . البته تو دلم و کلی خودمو کنترل کردم تا تونستم با یه لبخند مهارش کنم .
جزوه من و پریسا دیدنی بود .
انقد چپ اندر قیچی نوشته بودیم که نگو . ردیف اول هم نشسته بودیم و قشنگ تو دید . بعد دبیره یه ذره وایساد و گفت : بچه ها اگه جای شما بودم از ماژیک یا خودکارای رنگی استفاده می کردم که بهتر متوجه شم ( ما خو یه دونه خودکار آبی گرفته بودیم دستمون و همشو با همون می نوشتیم . منم که نصف بیشترش تو دهنم بود
) الان بعضیاتون و که نگا می کنم اصلا نمی فهمم که چی نوشتین ...
من و پریسا با یه لبخند همدیگه رو نگا کردیم . بگو خو به تو چههههههههههه ![]()
****
یه بدبختی بزرگ گرفتتمون . بگو چی . ای .... دم تو این احمدی نژاد با این سیاستای مرده شوریش .
ای س...ت...ر..ش ( ببخشید آخه خیلی حالمو گرفته
) بگو آخه تو چی کار داری به ما ...
هی هی . ای ما بدشانس . ای ما بدبخت . ای ما بیچاره . ای ما بر باد رفته ...![]()
بخشنامه اومده که فقط مدارس شاهد نباید دبیر مرد داشته باشن .. بگو آخه یعنی چی ؟ حالا واسه ما که کنکور داریم ؟ حالا واسه ما که تمام دبیرای خوبمون مردن ؟ حالا که ما یه سالمون بیشتر نمونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا ما رو می گی ؟ کفمون بریده بود . ![]()
اصلا نمی تونی فکرشو بکنی
اون از دبیر عربیمون که بهترین دبیر سنندجه . با بودنش هممون خیالمون راحت بود از اینکه عربیمونو بالا می زنیم .
اون از دبیر جغرافیمون که هرچند درسش زیاد مهم نیست ولی خیلی خاطره باهاش داشتیم ( تازه یه بار اومده بود مدرسه و بعد از دو سال سیبیلاشو زده بود . دوست داشتیم تو سال جدید باهاش باشیم . انقد بامزه شده بود که نگو
)
و از همه مهم تر
دبیر فلسفه مون که عشق من بود ...
نه تنها من همه بچه های کلاس واسش می مردیم![]()
![]()
( عیبی داره اینجا ببوسمش ؟ ![]()
)
واقعا آقا بود![]()
واقعا دبیر بود![]()
به معنای تمام کلمه
تنها دبیری بود که واقعا دوسش داشتم![]()
خوش اخلاق ![]()
خوش تیپ ![]()
چقد خوب درس می داد![]()
چقد روشن فکر بود ![]()
اونم فلسفه پیش انسانی که همه از دستش می نالن ...
امیدوارم درست شه ....
شاید بشه ...
امیدوارم ...
اممممممم . دلم واسش خیلی تنگ شدههههههههه . کاشکی می تونستم عکسشو واستون بزنم ... آخه می ترسم راضی نباشه ولی اگه واقعا نشد که بیاد سال دیگه عکسشو می ذارم که ببینین چقدر عزیزه این مرد ...
( می دونین ما چی می گفتیم ؟ هر بار که می دیدمش می گفتیم خوش به حال زنش که همچین شوهری داره و خداییش هم همینجوری بود ![]()
![]()
![]()
)
خیلی مسخره بود . چقد باحال بود که اصن هیچکس نمی دونست انتخاب واحده .. چند تا از بچه ها رو خواهرم خبرشون کرد . اون از دختر داییم که رفته واسه خودش تهران

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
( کلمه رو حال می کنی
)
بوده . می گفت که به دلیل سادگیش بچه های دیگه خیلی اذیتش می کردن و سر به سرش می ذاشتن . اونم وقتی می خواسته جوابشونو بده (مثلا فحش بده)، می گفته : " اشکم پیت داری یا اشکمت درده کنه ؟" ![]()
( یهنی : دل درد داری یا دلت درد می کنه ؟
) و بعد فکر کرده که الان دو تا فحش داده ![]()
![]()
![]()
خداییش من بی معرفتم ؟
من اگه بی معرفت بودم هر دفعه که ان می شدم واست آف نمی دادم .
من اگه بی معرفت بودم با نغمه از سر اینکه کی با ای دیش بالا باشه دعوام نمی شد ( می خواستم باشم که شاید بیای )
من اگه بی معرفت بودم نگرانت نمی شدم
من اگه بی معرفت بودم واست آف نمی ذاشتم که مردی آیا ؟
من اگه بی معرفت بودم دلم هزار راه نمی رفت
من اگه بی معرفت بودم هی پیش خودم نمی گفتم که نکنه فرشته چیزیش شده باشه .. نکنه خودت چیزیت شده باشه .. نکنه دعواتون شده باشه .. نکنه .. نکنه ... هزار تا نکنه دیگه
من اگه بی معرفت بودم اونقدر نگران نمی شدم که انتظار بفهمهه و بگه : می خوای بهش بزنگیم ؟
من اگه بی معرفت بودم روزی حداقل ۵ بار ای دیمو چک نمی کردم که نکنه یهو افام زیاد باشه و افای تو واسم نیاد ...
من اگه بی معرفت بودم . بعد از اینکه ای دیمو باز می کردم و ازت افی نمی دیدم اخلاقم سگی نمی شد ....
من اگه بی معرفت بودم هر دفعه میلمو باز نمی کردم که ببینم میل از طرف یاهو بوده ( با اینکه مطمئن بودم بازم بازش می کردم )
من اگه بی معرفت بودم هر بار که انتظار آن می شد ازش نمی خواستم که چراغشو ( فقط واسه تو) روشن کنه که اگه اینویزیبل اومدی بدونی که یکی از ماها هست
من اگه بی معرفت بودم حتی روزایی که کام خراب بود و مهمون هم داشتیم پا نمی شدم برم کافی نت ...
هنوز بگم ؟
نه
حالا تو
تو اگه با معرفت بودی می فهمیدی من چی می کشیدم این چند روز و زحمت دو دقیقه آن شدن و خبر زنده بودنتو آف دادن و به خودت می دادی و یا حداقل از کسی می خواستی که این کارو بکنه .
همین یه دلیل واسه من کافیه تا بهت بگم بی معرفت
الانم که خیلی مرام خرج کردی و گفتی یه مشکلی واسم پیش اومده .. حتی نمی گی چی شده که من تا فردا و فردا هاااا که تو پیدات بشه تو استرس و دل نگرانی نمونم ...
واقعا اگه مهمون نداشتیم و سرم گرم نبود نمی دونم چطور این یه هفته رو دووم میوردم .. همه چیزو که نمی شه نوشت و اینم خودت خوب می دونی .
واقعا این دو روز که هم نغمه اینا رفتن و هم انتظار خیلی بهم فشار اومده بود ...
هرچند انتظار ندارم درک کنی یا حداقل باور کنی ...
چون مثل همیشه حتما حق با توئه ...
فک کن
بری کافی نت ، نیم ساعت بشینی اونجا آف بخونی و حال کنی وبخندی . بعد پاشی و بخوای بری بیرون که ببینی کیف پولت نیس ... ![]()
چه فاجعه ای .... در اون دقایقی که داری دنبالش می گردی هزار تا فکر به مخت خطور می کنه :
کیفم کوشش ؟ حالا چی کار کنم ؟ من که خودم گذاشتمش ... ای لعنت بهت که منو بردی کتابخونه ...
آهاااااااا . کتابخونه ... وایییییییی کیفم اونجا جا مونده ... حالا چی کار کنم .. ای تف به این شانس .... خدا جون .. کمکم کن .. چقدر زشته ... الان من به این یارو چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
بعدشم کلی زرد و قرمز و بنفش و صولتی و آبی سیر
شی ...![]()
و بعد ...
بعد یه فرشته نجات بالا سرت ظاهر شه و حسابت کنه ...![]()
![]()
حالا خوبه این فرشته هه کی باشه ؟
یکی از پسرایی که باهاش می چتی و باهم دوستین و از قضا تو همون کافی نت بوده ...![]()
![]()
![]()
![]()
تو هم هی بیشتر زرد و قرمز و بنفش و صولتی و آبی سیر شی ... ![]()
![]()
بعد تشکر کنی و یه نفس راحت بکشی .البته نه چندان راحت .. چون حالا یه جور دیگه ای بد شده ....![]()
![]()
![]()
این عینا ، اتفاقی بود که واسه پریسا
افتاد ..
طفلی همون موقع که هم داشت واسه من تعریف می کرد کلی زرد و قرمز و بنفش و صولتی و آبی سیر شد . ![]()
منم بهش گفتم چه بچه بامرامی بوده این آقا پسره .
دمش گرم . چه اشکال داره . خب دوستین باهم . یه بارم تو حساب کن .![]()
****
این هفته رو انقده حال کردم که نگو
مهمون داشتیم . دوتا دختر گل از دزفول ( دوستای خواهرم بودن )
نسیم دوست انتظار بود که همکلاسی بودن و نغمه خواهرش که اونم دانشجوئه . اولش نغمه رو زیاد نمی شناختم و باهاش صمیمی نبودم ولی بعدش حسابی باهم مچ شدیم .![]()
چه ظهرایی که که به زور فحش و لقد و بالش نذاشت بخوابم . ![]()
چه صبحایی که با ریختن آب رو سرم بیدارم کرد .
چه فحشایی که بهم ندادیم .
کلی آف خوندیم و خندیدیم .
کلی جک واسه همدیگه تعریف کردیم .
به وبلاگای بچه های دزفول سر زدیم و چندین تاشون آشنا دراومدن .![]()
![]()
هر روز خدا رفتیم خیابونا رو متر کردیم .
چقدر متلک شنیدیم ( چون کردی می گفتن هیچی نمی فهمیدن بچه ها. یه بار یه پسره به کردی یه چیزی گفته بود به نسیم . نسیم در اومده بهش گفته بود : من که نفهمیدم چی گفتی . پسره طفلی جا خورده بود و کلی من من کرده بود و گفته بود : اااااااااممممم . هیچی . گفتم به سنندج خوش اومدین
)
شبا با طلوع آفتاب می خوابیدیم .![]()
کل شبو ورق بازی کردیم و کل کل و شرط بندی ( نسیم به یکی از عزیزترین دوستام گفت : آدم از خودراصی مغرور ... منم حرصم گرفت و گفتم اصلا اینجوری نیس . اونم گفت : خیلیم همینجوریه که من می گم : دزفولی مغرور از خود راضی فگری !(آخریش یه کلمه دزفولیه ) منم گفتم : نسیم حرفتو پس بگیر .
گفت : عمرا . گفتم : باشه . منم عمرا بذارم تو برنده شی . کاری کردم که تو 7 دور بازی باخت .![]()
)
پارک رفتیم و عکس گرفتیم
فیلمای توپ باهم نگاه کردیم و خندیدیم
تو خیابون بستنی قیفی خوردیم
واسه محمد ( داداششون که من خیلی دوسش دارم ) سی دی خریدیم .
چقد سر ظرف شستن باهم دعوا کردیم
تو کل هفته نغمه نذاشت من یه کتاب دستم بگیرم .
دختر طبقه بالاییمون (طناز) و اوردیم و کلی باهاش حال کردیم . انقد نازه این نی نی ه که نگو . با لهجه قشنگه اصفهانی حرف می زنه . تا دو روز هممون مثل طناز حرف می زدیم : بلات شیلینیه گوووووونده می خلم .![]()
( یه چیزی تو مایه های محشر نی نی ه )
خلاصه کلی خوش گذشت . حسابیــــــــــــــــی جای شما خالی بود. ![]()
![]()
![]()
پ.ن : خیلی اعصابم خورد می شه سر این باز شدن پنجره نظرا . کسی نمی دونه من باید چی کار کنم ؟ هر دفعه که می زنم : پلق . صداش میاد که باز نمی شه .![]()
![]()
![]()
پ.ن ۲ : من خودم نگاه نکردم . شما اگه دلشو دارین نگاه کنین. وبلاگ آقا نادر
.وحشتناکـــــــــــــــــــه !!
( اقا نگاه نکینین اینو . چون لطف کرده و برداشتتش
)
هوووف ... چه ماجرایی بود کامنتای دفعه پیش .
می شه گفت واسه اولین بار کوتاه اومدم .![]()
****
این بگور جان که با کمال صراحت گفته که دیگه شر و ور نمی نویسی ؟ از خاطره هات واسمون بگو ..
یعنی قشنگ خاطره های منو کرد شر و ور ![]()
دیگه من چی بگم ؟ ![]()
امتحان زبان انگلیسی داشتیم . منم بدون اضطراب رفتم سر جلسه ( واسه اولین بار. آخه سال سوم زبانش خیلی آسونه ) .
بعد سهیلا اومد پیشم و گفت : نی نی . جون عزیزت . هوای منو داشته باش .
گفتم : تا منو از سر جلسه نندازن بیرون تو ول نمیکنی .نه ؟ ( آخه امتحان قبلی خانم مراقب چند بار بهم تذکر داد )
- تو رو خدا نی نی . اون ترم افتادم این یکی و باید قبول شم .
- باشه . ببینم چی می شه .
- اگه خوب بدم یه پیتزا مهمونت می کنم .
( فک کن محمد هادی
)
( به قول یه عزیز :
(ooooofffffffffeeee
- قول دادی ها .نزنی زیرش ها .![]()
- نه به خدا . می دم .
- باشه . حالا که حرف مهمون کردن شد دیگه بندازنم بیرون هم بهت می گم ![]()
- ای ول . دمت گرم .فدات شم .
- خواهش . چه کنیم دیگه .منم دل نازک و رفیق دوست ![]()
خلاصه سر جلسه کلی از برگه ام فاصله گرفتم و اونم پشت سرم نشسته بود و کامل تسلط داشت . چقدم راحت بود . هی میگفت : نی نی صفحه اول . حالا اون ورش . حالا ...
مراقبه چند بار اومد و گفت خانوم درست بشین . بچسب به دیوار . منم گفتم باشه و باز تا می رفت دوباره کج می شدم . واسه اولین بار تو عمرم یه ساعت و نیم نشستم سر جلسه . اونقدر نشستم تا سهیلا خودش پا شد و برگه شو داد . بعدم من پاشدم و اومدم بیرون که یهو یه چیزی محکم بغلم کرد و بووس بووس بووس . گفتم ول کن بابا . قابلی نداشت . فقط دفعه آخر نزدیک بود مراقبه با لقد بندازتم بیرون .
بعدش نشستیم که گشین واسمون جواب سوالا رو بده ( نیس این گل دختر مخ کلاسمونه واسه همین همیشه اون صحیح میکنه برگه هامونو – ببین عزیزم ازت تعریف دادم باز نیام تو کلاس بهم چشم غره بری ها .خداییش می ترسم ازت. به تخته هم بزنین که چشم نخوره ) خلاصه همه برگه من و سهیلا کپی هم بودن . فقط یه کلمه رو املاشو غلط نوشته بود . ![]()
بعد گفت که هر وقت دوست داشتی بگو که باهم بریم پیتزا . من اینجوری بودم ![]()
و ویدا و سحر و رزا اینجوری .![]()
گفتن ما هم می خوایم . منم گفتم شرمنده .ببخشید ها . تموم شد دیگه . من با کسی شریک نمی شم ..
شما که در اون موقعیت خطرناک نبودین که .![]()
( آخه یه دفعه اش زهرم ترکید !
فک کنم یه متر از برگه ام دور بودم . بعد یهو حس کردم یکی داره به سرعت میاد طرفم . گفتم دیدی آخر فهمیدن الان قشنگ پرتم می کنه بیرون . خلاصه اومد و اومد و اومد .. منم نفسم حبس شده بود و داشتم تو ذهنم چاخان می ساختم مثلا اینکه ستون فقراتم خودش کجه
بعد همینجوری که من داشتم می مردم ! اومد جلوم وایساد . جعبه سوزن ته گردا رو گذاشت رو میز جلوی من و رفت !!! هیچ وقت تو کل دوران امتحانام انقد نترسیده بودم
سکته ناقصه رو زده بودم .( یه چیزی مثل دیپلم ناقص من)
)
خلاصه قیافه هاشون این مدلی شده بود . ![]()
منم دلم براشون خیلی سوخت . گفتم که بابا باشه . بی خیال پیتزا . به اندازه پولش واسه هممون بستنی بگیر . انقده خوشحال شدن که نگووووو . بستنی نخورده ها . ![]()
آخرشم بردمون یه جایی که خودش و بی افش می رفتن .بعدم گیر داده بودکه نه تو اونجا نشین . اونجا رو خالی بذارین به یاد اون . می گم : بابا ولمون کن تو رو خدا.خب جامون نیس . این لوس بازیای بی اف و جی افی چیه ..
آخرش واسه من آب طالبی – بستنی گرفت ولی واسه اونا بستنی خالی . ![]()
تا حالا آب طالبی + بستنی خوردین ؟
ندیدم تا حالا جایی از اینا بفروشن ولی سنندج داره وخیلی هم خوشمزه اس . اومدین اینجا حتما برین بخورین .
راستی روز کارنامه کارنامه سهیلا را دیدم :
ترم اول : 5/5 ترم دوم : 19 ![]()
![]()
نتیجه اخلاقی : گور پدر کوشش و تلاش و درس خوندن و شب نخوابی و هزار تا کوفت دیگه. قبولی کنکور با سهمیه رو عشق است .![]()
![]()
![]()
پ.ن : شاید خدا واسه اینکه به یه فرزند شهید کمک کردم یه عنایتی بهم داشته باشه موقع کنکور . ![]()
![]()
پ.ن۲ : ندادن نظر تا هنگام سر زدن من به وبلاگهاتون حق مسلم شوماست !
بابا جون .. چه خبرتونه .
اون تيكه آپ پاييني به خدا مال شيوا بود .
آخه دفعه قبل كامنت نداده بود ( تو نگو عزيز دلم تو وبلاگ خودش واسم نوشته بوده ولي من نفهميده بودم
) منم گفتم حتما هنوز از دستم دلخوره . آخه يه بار دو تامون آن بوديم و هيچكدومون پي ام نداديم ! ( اين وسط اين ديوونه طفلي چقد ... خورد .
الهي ... ![]()
)
اينم به قول خودش شفاف سازي بخش قبل . اين آپم چون باز مخاطبش مشخص بود نظرا رو بستم كه اذيت نشين . فداتون بشم كه انقدر گلين .
***
آقا سينا و تاراي عزيزم . ايشالا باهم خوب و خوش باشين و تارا جان من اونجوري فكر نمي كنم كه تو نگرانشي . نگران هيچي نباش عزيزم. هيچ كس به اندازه من تو رو دوست نداره .
مطمئن باش . و يه چيزه ديگه ... نمي دونم ميخواي اسمشو هرچي بذار . يه پيشنهاد .. يه نصيحت دوستانه ... يا يه حرف حسودانه ..![]()
حرفاي سوگند و زياد جدي نگير.. يا يه كار ديگه بكن .حرفاشو با افكار خودت مقايسه كن . اگه باهاش موافق بودي كه هيچ ولي اگه نبودي به نظر من اون كاري و كه مي گه انجام نده !!! ..... ( اينجا يه چيزايي نوشته بودم كه پاكشون كردم . يه ذره بيشتر توضيح داده بودم كه درك كني منظورم چيه ولي خب. نمي تونم بيشتر از اين چيزي بگم ) و مواظب خودت باش.(اين جمله خيلي واسه من عزيزه و من به هركسي نميگمش ولي تو هم واسم خيلي عزيزي واسه همين بهت مي گم ...
) ديگه خود داني . قبلا به سينا گفته بودم . الانم به تو گفتم . خواستم چون از طريق من با سوگند دوست شدين ديني گردنم نداشته باشين . خوش باشي تارا خانوم . خداييش نمي دوني من چقدر دوست دارم ...![]()
![]()
![]()
|
|