تبليغاتX
حرفای یه نی نی
عین چی (!) دوباره پیدام شد .. آخه دیدم امروز روز آخریه که آن می شم .. بعد دیدم که خیلی چیزا رو نگفتم واسه همین دوباره اومدم تا ناگفته ها رو بگم ...


یکی از بچه ها تو نظرات گفته بود که بی خیال ورد شو . دیدم راست می گه .. بعد به پیشنهاد یکی دیگه از دوستان تصمیم گرفتم که تو دفتر بنویسم ...


خلاصه ش این شد که یه دفتر 200 برگ برداشتم و شروع کردم که عکسش رو این بغل می بینین. شکلک روش خودش یه لبخند مضحک زده بود منم برداشتم این مدلیش کردم  ( یه نکت ای هم داره این عکس که اونا که منو می شناسن متوجه ش می شن)

یکی دیگه از دلایل اپ کردنم این بود که می خواستم براتون از کفشام بنویسم و چون فک کنم تا سال دیگه چیزی ازشون به جا نمونه واسه همین حیفم اومد که یه یادگاری از این کفشای تکم نداشته باشم

خداییش تا حالا این مدلی دیده بودی ؟ خودم که خیلی می دوستمشون ولی به قول یکی از دوستام دیگه باید منتظر سیل متلکا باشی .( یه توضیح کوشولو : این کفشام دو تا بند داشت . یعنی هر لنگش یه زرد یه قرمز .. بعد ولی من دوست داشتم این مدلی باشه واسه همین از هرکدوم یه بندشو برداشتم)

کفشای تک من :D

 

 


چند روز پیشا سحر اومده بود عقبم که بریم قلمچی ببینیم چه مدله..بعد که زنگ زد من در و باز کردم که بیاد تو راه پله وایسه من برسم بهش ... وقتی اومدم پایین گفت که نی نی .. داشتم روسریمو درست می کردم که یه پسری اومد تو انقد ضایع بود . کی بود این ؟
گفتم که : نمی دونم . انقد می دونم که پسر طبقه پایینه ماس و خیلی هم بی شعوره چون بلد نیست سلام کنه ..(  انقد بدم  میاد .. هیچ ادب سرش نمی شه که به یه خانوم محترم سلام کنه .. من خودم چند بار که دیدمش سلام کردم ولی وختی دیدم این اصن حالیش نیس دیگه محل نذاشتم)
خلاصه داشتیم حرف می زدیم که دوباره اومد پایین ( خدا رو شکر اسمشم بلد نیستم).. باز عین بزی سلام نکرد و رفت.... ما هم رفتیم بیرون .. اولش رفتیم یه چرخی خوردیم تو یکی از پاساژا ( اخه سحر می خواست ببینه کی بوده که چن روز پیش به دوستش شماره داده ) بعد دوباره روسریش خراب شد .. سحرم حسااااااس .. می خواست خودشو خفه کنه .. گفتم د بیا بریم خونمون درستش کن . خلاصه هلک هلک پا شدیم دوباره رفتیم وایسادیم تو راه پله .. دو مین بعدش دوباره این پسره اومد تو و رفت بالا .. بهش گفتم سحر الان می گه اینا چه علافایین . از اون موقع که من رفتم و اومدم هنوز وایسادن اینجا حرف می زنن .. خلاصه کی مسخره کردیم بعد رفتیم دنبال  کارمون تو قلمچی ... رفتیم کارمون و انجام دادیم و موقع برگشتن سحر گفت بیام بالا که کتابتو ازت بگیرم.. داشتیم می رفتیم سمت خونمون که سحر گفت : خوبه باز این پسره بیاد ببینتمون.. اینو که داشت می گفت یکی از کنارش رد شد .. نگا کردم دیدم همون پسرس .. دیگه دستشو کشیدم رفتیم تو پاساژ کلی خندیدیم دو تایی ( دست سحرو البته ) بعدش من یه چی واسه سحر تعریف کردم : " یه بار من و نغمه رفته بودیم خیابون .. بعد مثل همیشه من کشوندمش دم در یه نقره فروشی.. میخ شده بودیم رو ویترین  خلاصه در رویای اون همه گردنبند و دستبند نقره و تیتانیوم خوشکل غوطه ور بودیم  که یهو نغمه گفت : وای نی نی .. چه بوی خوبی میاد .."  بعد خودش موند یه لحظه .. کنارشو نگاه کرد دید یه خانوم و آقاهه جفته شن ... بوی عطر خانومه بود .. اونا هم شنیده بودن که نغمه چی گفته .. سرخ شده بود منم غش کرده بودم از خنده .. هنوزم وقتی می خوام اذیتش کنم بهش می گم : نغمه .. وای .. چه بوی خوبی میاد  "

پ.ن : * دیوونه .. نبینم غمتو .. په چرا ؟ * پیشنهاد  مسعود محشره .. الان می رم یه دندونشو سیاه می کنم

 پ.ن بی ربط( به قول عسل بابا) : یه چیزی مونده تو گلوم .. حتما باید شدت انزجار خودمو بیان کنم که خفه نشم  آقا .. من چقد از این تبلیغ آبمیوه شادلی و اون قهقهه های مسخرش بدم میاد ناجور عقم می گیره وختی می بینمش

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
خبر ۱ : نتیجه ازمونم :

درس پيشنياز نام درس نمره درس پيشنياز نام درس نمره
1   ادبيات فارسى   56/0  7       
2   عربى   54/7  8       
3   بينش دينى   37/4  9       
4 * زبان عمومى  28/0  10       
5    11       
6        جمع تراز نمرات دروس عمومی 5389 

انتخاب كد رشته شهر

واحد/

رشته

نمره كل نمره آخرين فرد قبول

رتبه داوط

لب

رتبه آخرين فرد قبول

جمع نمرات دروس اختصا

صي

حد نصاب قبول

ي دروس اختصا

صي

توض

يحات

1 3717

همدان

تربيت مترجم زبان انگليس

ي

5389 4951 120 201 5389 4950

خودآز

مائي

 

پ.ن۱ :در کل بد نبود ... چون من که هیچی نخونده بودم و بینش هم که دیگه عوض شده و دین وزندگی شده.. نکته جالبش تو پیش نیاز زبانشه امیدواری خوبیه واسه سال دیگه ( اینجوریش کردم که جا شه !!)

خبر۲ : علوسی  :

اخرای شهریور عقد دختر داییمه . خیلی خیلی خوشحالم ... ایشالا باهم خوشبخت بشن ...ایشالا عشقشون همیشه همینقدر پر شور و آتشین باشه ..

پ.ن۲ : تو ۱۸ سال عمرم این اولین باریه که می خوام توی یه مجلسی دامن بپوشم . باورت می شه ؟( البته اگه لباسم آماده شه ! ) ==> دیگه نمی پوشم چون نمی ریم

خبر۳ : ملسی :

مرسی از عسل بابا که دلداریم داد.. یه راه حل خوب پیدا کردم که دلشو به دست بیارم

خبر۴ : فینیشت ! finished !

پس از تفکرات بسیار و مشورت های گونه گون  تصمیم گرفتم که تا سال دیگه چیزی ننویسم ... هرچند خیلی برام سخته که حرفامو تو دلم نگه دارم ولی واسه اونم فکری کردم . همه رو تو ورد می نویسم و بعدا( یعنی دقیقا بعد از کنکور) براتون می نویسم ... خلاصه اینکه دیگه نی نی طلایی نیست ...

دلم تنگ می شه برای همتون .. از محمد هادی گرفته ( که نترم بینمش) تا ممول گلم ( که مخوم بینمش) فراموشم نکین چون من هیچ کدومتونو فراموش نمی کنم .. حتی علیرضای عزیز و همه اونایی که تو پیوندام هستن و اونایی که نیستن مثل دیوونه

ایشالا وختی دانشجو شدم بر می گردم

نی نی ه دانشجو  چه چیز جلبی می شه !

قولبونتون بشم . بای

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 امروز تولد عزیزترینمه...

کسی که بودنش واسم همه چیزه ...

کسی که با بودنش حس می کنم خدا هنوز دوسم داره که یه همچین گلی بهم داده ...

کسی که اگه نبود نمی دونم اون روزای سخت و چه جوری دووم میوردم...

کسی که بیشتر از اون که تو شادیام باهام باشه تو غم هام پا به پام غصه خورده و گریه کرده ...

کسی که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم واسه همین دیگه چیزی نمی گم ...

نمی دونم چه جوری ازش تشکر کنم .. چون خیلی بهش مدیونم .. ایشالا یه روز بتونم واسش جبران کنم ...

فقط می خوام بدونه که خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنه دوسش دارم .( کادوشم تو یه فرصت مناسب بهش می دم )

ایشالا هزاران سال با خوبی و خوشی و شادی زندگی کنی

ایشالا خودت و خونوادت همیشه همیشه همیشه سلامت باشین.

فدای مهربونیات : نی نی کوشولو

 

* چون خودم تو روز تولدش نیستم وبلاگو یکی دیگه از دوستای گلم اپ می کنه . نمی دونم اسمشو میتونم بیارم یا نه .. اگه صلاح بود خودش اسمشو بنویشه . همینجا ازش خیلی خیلی زیاد تشکر میکنم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
من همین جا اعتراف می کنم که اون چیزی در مورد تجدیدی پریسا نوشتم دروغ محض بووووووووووووووووووووود . بابا این منو کشـــــــــــت

موهامو کندددددددددددددد از بس کشیدشون

توضیح جملات بالا :

آقا ما این مطلب پایینی رو نوشتیم .. چه غلطی کردم ها . چند روز پیش که پریسا زنگ زد خونمون بش گفتم که برو وبلاگم و ببین چی در موردت نوشتم .. ولی بهم فحش ندی هاااا ..اونم گفت : فردا بعد از امتحانم می رم کافی نت می خونم ..

امروز که با بقیه دوست جونا ( سحر و رزا و ویدا )اومده بود خونمون گفت : نی نی هنوز نخوندم . خودت باز کن ببینم چی نوشتی .. منه از همه جا بی خبره بخبخت(بدبخت مسبوق) باز کردم و اونم نشست که بخونه ...یهو حمله کرد طرفم و هرچی فحش بود بهم داد .. موهامم تو دستش بووووود بابا من به موهام حساسم  بعدم گفت که دیوونه ( با تو نبود .. این یکی صفته . اسم نیست ) من این وبلاگو برا همه دوستام سند تو ال می کنم . الان همه فکر می کنن تجدید اوردم .بدو تا جلو چشممی درسش کن . و تا وقتی که این دو خط بالا رو ننوشتم موهامو ول نکرد  آخرشم بوسیدم و گفت : تخصیر خودت بود . اولش بد بودی ولی حالا دختر خوبی شدی .بوس بوس. ( بگو حالا که دیگه موهامو کندی بوس چی کار می کنه آخه ؟)

حالا جریان پریسا این بوده که :(قابل توجه دیوونه!)

پریسا سال دوم به قول میلاد لقب دهن پر کن تیز هوشان و ول کرد و اومد رشته انسانی .. واسه همین چند تا از درساشو که پاس نکرده باید این تابستون امتحانشو بده که داره می ده

* بمیری هم دیگه واسه بقیه امتحانات دعا نمی کنم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

بهم می گه : " آدم جالبی هستی "

من : چرا ؟!!!!؟

می گه : چون همه کاراتو رو با پتوت می کنی ...

وقتی می خوای درس بخونی میری زیر پتو

وقتی می خوای تلویزیون نگا کنی میری زیر پتو

وقتی می خوای پای کامپیوتر بشینی پتو رو می پیچونی دور خودت

وقتی می خوای کتاب بخونی حتما باید پتوت روت باشه

وقتی می خوای بخوابی ( حتی ظهر که ملافه – همون ملحفه – کفایت می کنه ) پتو رو می کشی روت

حتی وقتی می خوای پا شی بری کاری انجام بدی هم با پتو تو خونه دور می خوری !!!

خلاصه خیلی آدم جالبی هستی ...

همینجا جا داره که بش بگم : ملسی خواهری که همین طور فرت و فرت از من تعریف می کنی .

 

****

این عکس و انتظار از داخل کت گرفته !

رودخونه دز ... عشق من :xاینم همون بالاییه ظهر ساعت 2 دختر خالهه ور داشته اس ام اس داده که چی " ما و خاله فریده الان کت* هستیم . جاتون خالی "

آقا ما رو می گی .. عین ماست وا رفته بودیم . منم کت می خوام . منم رودخونه می خوام . منم شنا می خوام . منم دز می خوااااااااااااااااااااااام . هیشکی منو درک نمی کنه !!!!

 

* پاورقی : کت kat: مثه گربه تلفظ می شه ولی اون نیس ! از اونجایی که دزفول یه رودخونه خیلی باحال داره (به نام دز) تابستونا همه عشق مردم اینه که برن کنار رودخونه و تو آب یــــــــــــــــــــــــــخخخخ  شنا کنن . نمی تونی بفهمی چقد کیف داره مگه اینکه قبلا حسش کرده باشی ... بعد اطراف رودخونه یه غارایی!!حفر شده که بهشون می گن کت ... که خیلی خنکن و برای فرار از گرمای 50 درجه بسیار خوف می باشند ..اینا هم چند تا عکس از رودخونه و کت : ( عکسا رو خواهری گلم گرفته )

 

****

" خرافاتی "

اگه آدم خرافاتی باشه هیچ وقت پاش رو روی درز موزایییک نمی ذاره.

اگه آدم چشمش به یه نردبون بیفته ، نباید هیچ وقت از زیرش قدم برداره.

اگه هروقت کسی یه خرده نمک این ور و اون ور بپاشه ،

باید به خرده هم به پشت سرش بپاشه.

باید همیشه خدا یه پای خرگوش همراهش باشه ، شاید بهش نیاز بشه.

آدم باید هر سنجاقی ، سوزنی ، چیزی روی زمین می بینه ، از زمین برداره

یا هیچ وقت و هیچ جا ، اصلا و ابدا ، نباید کلاهش رو روی تخت بذاره ،

یا وقتی تو خونه س نباید چترشو رو باز کنه دیگه

و هر وقت هم اگه یه چیزی بگه که نمی بایست بگه،

باید زبونش رو گاز بگیره.

هر وقت آدم از قبرستون گذر می کنه

باید نفسش رو توی سینه نگه داره و انگشت هاش رو به هم گره کنه.

دیگه اینکه هیچ وقت عدد سیزده برای آدم شگون نداره.

ضمنا گربه سیاه هم نحسه.البته همه این ها در صورتی یه که آدم خرافاتی باشه ، آره.

ولی من که شکر خدا خرافاتی نیستم

( بزنم به تخته که چشم نخورم!!)

 

****

 "نرگس " داره تموم می شه و من هیچی ازش نگفتم ... همه چیزای خوب وبدش به کنار . نمی خوام چیزایی رو بگم که همتون می دونین ....

فخط یه چیزی

این احسانه خیلی آدم جالبیه .. تا حالا به حرکت دستاش دقت کردین که چقد خنده دار تکونش میده و ادا میاد .. دیروز من و خواهری یه نیم ساعتی اداشو درمیوردیم و می خندیدیم ... هه هه هه . جون من موقع حرف زدنش دقت کنین ببینین چقد باحاله   

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
  • واسه خودم :

دلتنگی چندین روزه یه دوست ! به یاد اوردن تمام خاطرات بد یه سال گذشته  و بی حوصلگی و احساس بیهودگی کردن از صبح امروز تو گلوم مونده بود ... داشتم خفه می شدم که با شنیدن خبر مرگ پسر جوون همکار بابام بغضم ترکید .... ( هرچند اصلا نمی شناختمش !)

اصولا چند قطره اشک بیشتر پایین نمی یاد ولی همون چند تا تاثیر گرفته از همه تالمات روحیمه !!!!!!!!!!!

 

  • واسه پریسا :

گل نی نی . منم دلم برات تنگ شدههههههه .. اصلا وقتی گشین گفت که به خاطر امتحانات نمی یای کلی جا خوردم .. آخه دوربین اورده بودم که با خزایی عکس بگیریم . جات حسابی خالی بود ... حالا من نمی خواستم بگم که داری تجدیدیاتو می خونی هاا . تقصیر خودت بود که تو کامنتا نوشتی ! حالا هم ایشالا همه رو خوب بدی که بیش از این مایه آبروریزی ما نشی !

راستی  منم شروع کردم به خوندن .. کف مرتب به افتخااااااارم .

خواهش واسه ثبت نامت . چه کنیم دیگه .. من در همه حال به فکرتم . نمی دونستم میای یا نه ولی چون من میام تو هم باید بیای ! انقد ضایع س اگه نریم . آخه ما همینجوری رفته بودیم که ببینیم چه جوریه اوضاع آیندگان ! آقاهه عین بز برداشت زنگ زد به خزایی ! حالا اونم خیلی جدی گرفته ماجرا رو .. واسه همین دیگه ملزم ! به رفتنیم جمیعا !

 

  • واسه شما :

"حرف شنو "

معلم بهم گفت:" انگار تو اصلا حرف شنوی نداری .. هی سر کلاس وول وول می خوری. برای چی یه جا آروم نمی شینی ؟ حالا برو یه گوشه وایسا تا ببینی. تا که بهت نگفتم روت رو اینور نکن . حالیت شد ؟"

من هم رفتم و یه گوشه وایسادم تا وقتی که هوا تاریک شد

اون هم نه خیال کنین ناله کنون و اشک ریزون

به هر حال ینقدر موندم تا همه رفتند خونه هاشون

به نظرم خانوم معلم من رو پاک یادش رفته بود.

فردا و پس فردای اون روز هم تعطیلی بود.

من هم تعطیلی ها رو اونجا موندم

حتی روز بعدش هم همون جا موندم.

منتها روز بعد از تعطیلیا ، تعطیلات تابستون بود

تیر و مرداد هم موندم . چه عرق ریزونی بود

به هر حال باید از حرف خانوم معلم حرف شنوی می کردم

باری ، موندم تا آخر شهریور . چه کاری می کردم ؟

بعدش هم _ ای داد و بیداد _ در مدرسه رو بستند

در و پنجره ها رو هم کلا تخته کوبوندند و رفتند.

مدرسه به جای تازه ای منتقل شد.هیچ کس هم نرسید به دادم

خلاصه تا حالاش چهل ساله که اینجا وایسادم

در تاریکی و خاک و خل و جیر جیر در و پنجره

منتظرم خانوم معلم بگه : روت رو برگردون ،دوباره

حالا شاید منظورش دقیقا این نبوده باشه هم

اما من _ چه کنم که حرف شنو ام !                            "شل سلیورستاین "

 

پ.ن1 : یاد بگیرین . نصم شماس !

پ.ن2 : می گم اگه بریم تو عنق (عمق!) ماجرا می بینیم که این طفلکی چقد بی کس و کار بوده.نه ؟

 

یه جکم بگم براتون و برم :

به یه معتاده می گن : با 48 و 47 جمله بساز!

می گه : چلا هشتی نالاحت... چلا حف نمی ژنی !!!

 

( نخواستم ناراحتتون کنم ... آخه شما که گناهی نکردین !!!)

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا