![]() |
وقتی بعد از 2 هفته ان شدم و دیدم برام کامنت تبریک گذاشتی کلی خوشحال شدم . زود وبلاگت باز کردم که ببینم چی نوشتی ...
...
...
ولی کاشکی باز نمی کردم ...
باورم نمی شد ... همینجور خشکم زده بود . اونقدر شوکه شدم که نمی دونستم چی کار باید بکنم . اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که شوخی می کنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدا که به خودم اومدم فهمیدم چه فکر مسخره ای کردم ! شوخی !
تموم اون چیزایی که ازشون گفته بودی از جلو چشمم رد می شدن ... بغض گلومو گرفته بود ولی انقدر غافلگیر شده بودم که اشکام نمی ریختن . فقط تونستم به انتظار نشون بدم و بگم : مرده ... مرده !!!
آخ
از خودم بدم اومد ...
یه روزایی بود که از برنامه روزانه ات خبر داشتم . یه موقعه هایی بود که امکان نداشت یه روز در میون نبینمت ! ولی حالا انقدر ازت دور شدم که خبر به این مهمی و باید حدود دو هفته بعد بفهمم ! اونم خیلی اتفاقی ...
تو عزادار بودی و من واسه خودم اینجا تولد گرفتم ! و تو اونقدر با معرفتی که اومدی و بهم تبریک گفتی ... تولدت مبارک
خیلی احمقم !
کاشکی می تونستم کمی از ناراحتیتو کم کنم ... کاشکی ... کاشکی ....
بهترین دعا رو غزال کرد : ایشالا خیلی زود آرامش به خونوادتون برگرده .
متاسفم ...
هم واسه تو
هم واسه خودم
پ.ن : یادم باشد !!!!
|
|