تبليغاتX
حرفای یه نی نی

سکانس آخر زندگی یه کنکوری :

 

شب دو تا موبایل و ساعت و گذاشتم بالا سرم . با وجود اصرارای گشین که زود بخواب ، نزدیک 2 بود که رفتم تو تخت و کی خوابم گرفت نمی دونم . صبش ساعت 5:30 بیدار شدم .هیچی از گلوم پایین نمی رفت ولی می دونستم اگه بخوام اینو به زبون بیارم مامان چه الم شنگه ای به پا می کنه . منم به زور لقمه ها رو چپوندم تو دهنم ...

آماده شدم و برای چندمین بار وسایلمو چک کردم. ( شبش به مامان گفتم که خوبه یه بطری اب ببرم باهام. ولی با توجه به سابقه دس پا چلفتیم! مامان و انتظار به شدت مخالفت کردن که نکنه یهو بریزه رو پاسخنامه ات .) تا بابا اماده شد برای شومصدمین بار ایته الکرسی و خوندم واز خدا خواستم که به هممون کمک کنه .مامان از زیر قران ردم کرد و سفارشای همیشگی و که نگرانی بیش از حدشو میرسوند بهم کرد .

با بابا میریم دنبال سحر و ویدا . تو راه زیاد حرف نمی زنیم و بیشتر راه تو سکوت گذشت. رفتیم تو مدرسه .رزا تا دیدمون چشماش پراز اشک شد و عمدا روشو طرف ما نگه داشت که مامانش نبینه ...کلی همدیگه رو بوسیدیم و بعدش حرفا شروع شد .. از بچه های بدبختی که پشت در مونده بودن ... از کنکورای دیگه ... من از زبان براشون گفتم که چه خر تو خری بودو چقد الکی برگزار شد . حرف زدنا باعث شد که هممون یادمون بره چی در انتظارمونه . وقتی هم که فهمیدیم همه تو یه کلاسیم ارامشمون بیشتر شد. وقتی وارد کلاسه شدم دیگه اصلا اضطراب نداشتم . کلی خندیدیم باهم . اونقد رله بودیم که مراقبه گفت : انگار اضطراب ندارین ! حتما یا خیلی خوندین یا اصلا نخوندین که انقد بیخیالین! رزا با جدیت تمام بش گفت که : مطمئن باشین اولیه .

سحر دو ثانیه یه بار برمی گشت و بهم نگاه می کرد .منم با لبخند بهش جواب می دادم که بیخیال.

ازمون شروع شد .

دفترچه 1: سر عمومیا از سر جام جم نخوردم چون وقت خیلی ارزش داشت .

دفترچه 2: ( ریاضی و اقتصاد ) خدا می دونه من چقد با ریاضی مشکل داشتم .وقتی گفتن که وقت تموم شد یه نگاه به رزا کردم و دیدم که مثه خودم راضی نیس .

دفترچه 3 : حالم بهتر بود چون از وقت مطمئن بودم. از اینجا به بعد دیگه عادت یه جا ننشستن رو صندلیم شروع شد . 4زانو نشستم . یه پامو اوردم بالا،دراز کشیدم و دفترچه رو بالا گرفتم، کج شدم و به دیوار لم دادم، یکی از پاهاو جمع کردم و صد تا مدل دیگه که نمی تونم توصیفشون کنم .5 مین مونده بود به تموم شدن وقت که دفترچه رو بستم و نگا کردم ببینم بقیه چه مدلن. سحر جاشو عوض کرده بود. ویدا آستیناشو زده بود بالا . پریسا دکمه های مانتشو باز کرده بود و فک کنم داشت با سوالای عربی سر و کله می زد . رزا چشماشو بسته بود وتکیه داده بود به دیوار پشت سرش و شیلانم داشت می زد تو سر خودش!

و خیلی ساده تموم!

خیلی خوشحال بودم که تموم شده . تو راهرو کلی جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم . می دونستم ریاضیم خوب نبوده ولی وقتی بچه ها هم گفتن که وقت کم اوردن خیالم کمی راحت شد . بیرون بابا منتظرم بود. فداش بشم که از کارش زده بود که بیاد دنبالمون. تو راه به شدت با بچه ها حرف می زدیم . اونقد که از همه چی گفتیم که دیگه بابا نپرسید چطور بودی.از قیافم معلوم بود که راضیم !

اومدم خونه دیدم کسی خونه نیس. سه تایی رفته بودن بازار.مامانکه اومد گفت که ها ؟ خوبی؟ خوب بود ؟ گفتم که خوب بود.باورش نشد،با دقت نگام کرد و گفت : گریه نکردی؟ گفتم نه . واسه چی گریه کنم. میگم خوب بود . خوشحالم که تموم شده . این برام مهم ترین چیزه .

 

عصر با ویدا و سحر رفتم بیرون . عین ندیده ها به ادما نگا می کردم . نمی تونستم تو یه مسیر راه  برم . مثلا کلی باهم حرف می زدیم و بعد ییهو یکیمون از نگاهای مردم می فهمید که چقد داریم بلند حرف می زدیم و می خندیم . زود خودمونو جمع می کردیم ولی چند دقیقه بعدش دوباره شروع می شد . به طرز وحشتناکی رفتارمون غیر معمول  بود. اینو از نگاها خیلی راحت می شدفهمید.

شب نشستم پای سوالاو جواباشون . وقتی یه نگا کردم دیدم هنوز راضیم. ولی هرچی بیشتر می گذشت اعصابم بیشتر خورد می شد . خیلی احمقانه غلط زده بودم ! خیلی زیاد و مسلمه که چقد درصدامو میورد پایین . یه سوال تاریخ و جا اندخته بودم و یه سوال منطقو تا اخر نخونده بودم . هرچی که شک داشتم و نزدم درست بود و هرچی شک داشتم و زدم غلط !

با ندا مقایسه که کردم به جز ریاضی تقریبا مثه هم بودیم و این یکم ارومم کرد ولی با تلفن سحر بدتر از قبل شدم. خوشحال بودم که حداقل اون تقریبا راضیه ولی اعصابم از دست خودم خیلی خورد بود . بعد از شام درصدامو نشون همه دادم . فک کنم

قیافم خیلی تابلو بود که بابا با اینکه هیچوقت از این کارا نمی کنه شروع کرد به دلداری دادن که : مطمئن باش مهم ترین چیز برا من یکی تلاشیه که ازت دیدم . الان اگه بهترین رتبه رو بیاری من خوشحال نمی شم. همونطور که اگه قبول نشی ناراحت نمی شم . درصداتم که خوبن و جای امید زیاده . پس راحت بخواب تا نتایج بیان . نتیاجم که اومدن ببین و هر چی بود راحت تر بخواب و ....

مامانم همینارو گفت ...

واقعا گلن . ولی من که می دونم چقد براشون و برام مهمه که رتبم چند بشه . امیدوارم از اون حداکثری که تو ذهنمه بیشتر نشم .(نمی خوام بگم اون حداکثر چنده )

به گشین که گفتم گفت اگه می خوای گریه کن که تموم شه . ولی گریم نیومد.هنوز بهونه هام برای گریه کافی نبودن.وامروز کلی به ناراحتیام اضافه شد ( به خاطر چیزایی که خیلی مهم تر از کنکوره ) الان منتظره یه تلنگرم. یه چیزی که بتونه این

بغض لعنتیو که از دیشب تو گلومه بشکنه.

 

پ.ن : مرسی از کسایی که برام اینجا دعا کردن . به خصوص دو نفر که می دونم دعاشون از ته دل بود و خیلی بهم لطف داشتن.( به خودشون می گم که این دو نفر کی بودن ) ایشالا هرکس همون قدی که تلاش کرده نتیجه بگیره . و من می دونم که خودمو و همه بچه ها خیلی بیشتر از توانمون تلاش کردیم.

بازم ممنون.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 

 

 

هرکی خوشکله تو نظرا واسم(ون) دعا کنه

 

* به این  توجه نکنین . یه قدم با دیوونگی فاصله دارم !

* تا چند ساعت دیگه زبان دارم و فردا صبح انسانی ...

* همین دیگه

*تموم

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا