![]() |
امیدوارم بهم خوش بگذره![]()
امیدوارم هم تختیم مثه خودم
باشه
امیدوارم غذاها عالی باشن![]()
امیدوارم بشه از کلاسا جیم زد![]()
![]()
امیدوارم عروض نداشته باشم
همین طور تاریخ ادبیات![]()
![]()
امیدورام ۵ شنبه ها تعطیل باشیم![]()
![]()
امیدوارم شبا زود نخوابیم![]()
امیدوارم یه کتابخونه تووووووووووپ داشته باشه![]()
امیدوارم سرپرست خوابگاه ادم ملنگ و مغشوشی باشه![]()
![]()
امیدوارم بچه ها مثبت نباشن![]()
امیدوارم سایت داشته باشه![]()
امیدوارم اونجا ارامشی پیدا کنم به دور از هرگونه افکار مزاحم![]()
امیدوارم یه کافی نت ۲۰ اون نزدیکیا باشه
(مثه مخابراتی که بغل خوابگاه ندا ایناس و باهاش عشق می کنه
)
و در آخر
امیدوارم عید فطر شنبه باشه که بشه بپریم
.جااااااااان![]()
![]()
(هرچند اگه شانس منه. اد(عد!؟) عید میوفته جمعه! ![]()
حالا ببین کی گفتم![]()
![]()
*ام ام وی دی زد !
کجایی ما رو از دس این دختر نجات بدی؟
ول کن ما نیس. نشسته درددل می کنه .منم دلم نمی یاد ولش کنم![]()
خیلی وقته می خوام یه آپ در مورد اخرین سال مدرسه ام بنویسم ولی یا حوصلش نبوده یا وقتش .الان حس می کنم که هر دوش هست!![]()
تو عمرم هیچوقت کلاس انقد برام بی اهمیت نبوده که پارسال بود (کلاس نه درس ) از به یاد اوردن بعضی از بی توجه یا و مسخره بازیامون سر کلاس خجالت می کشم.![]()
مثلا فک کن سر کلاس جامعه دبیر 1ساعت و نیم داره درس می ده...تا اونجایی که دیگه صداش در نمی یاد.بعد برا حسن ختام یه سوال می پرسه :"خب حالا با توجه به مطالبی که گفتم سیاست رضا شاه چرا باعث پیشرفت مملکتش نشد ؟"
قیافه ما :
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا شاهده عین همینا بودیم.![]()
یا تیکه کاغذایی که سر کلاس رد و بدل می شد مثلا من شروع می کردم :
" خواص گوسفند :1. بو می دهد 2. علف می خورد 3. گاهی اوقات می خوابد 4.یادداشت سرکاری می خواند . " بده دست گوسفند بعدی " "![]()
![]()
یا این:
یا اینی که ندا نوشته وقتی که هممون خواب بودیم سر کلاس جغرافی :
یه عادت خوب دیگه ای که من یادشون داده بودم نوشتن هرگونه مطلبی ( از تشکر تا چرت و پرت ) تو کتابای تستی که بهم قرض می دادیم:
واااااااااای ، من از این سطل اشغال چه خاطره هایی دارم. این یه نمونه استفادش واسه پریسا بود ...
دیگه این که هرکس چیزی گم می کرد اول می رفت سراغ سطل اشغال چون احتمال 90 درصد شوت شده بود اونجا. این مورد واسه من و نیلوفر و دریا و ندا بیشتر اتفاق میفتاد...
اینم چند تا تصویر از حیاط مدرسه مون و پنجره میله داری کلاسمون (که من ازش متنفر بودم..تنها راه فرار و بسته بودن .هرچند که بیشتر وقتا با رد کردن کیفا و یه کم فیلم بازی کردن کارمون راه میوفتاد!)
این کلیات عبید زاکانی خودش فیلمی بود که جای هیچگونه توضیحی نداره. یه زنگ کامل تاریخ به جای مرور درسا بهش می خندیدیم. تازه فهمیدم که این شاعر واقعا ادم بی شعوری بوده! باور کن !
اینم که دیگه گویاس ! چی بگم !
اینو ویدا واسم نوشته..اون روزی که حالم خوب نبود و مجبور شدم برم خونه و دفتر عربی مو دادم بهش که برام یادداشت کنه.فدااااااااش
فک کن... ندا اون ته کلاس نشسته و داره از درد به خودش می پیچه. منم که خراب رفیق . از سر کلاس تو یه تیکه کاغذ بوس می فرستم واسش و دس به دس می رسه بهش:
اونوقت اینجوری جواب می ده
اینم رفقای بامرام ما !
هممون که پایه حالگیری بودیم.اینو ندا سر کلاس بهم داد که بعد از زنگ حسابی مسخرش کنیم.
یه بارم نیلوفر داشت روخوانی می کرد(عروض داشتیم)بعد نگا کردم یه کلمه سخت پیدا کردم تو چند خط بعد. میدونستم که الان برسه بهش گیر می کنه و شایدم شانسکی درست بخونتش . این بود که به ندا اشاره دادم و قبل از اینکه برسه به اون کلمه تو کتابش براش یه علامت گذاری کرد که مطمئن بودیم اونجوری خونده نمی شه(نِضُجَ)یعنی روش و شیوه و اصلش هم نُضُج بود(البته بعدا فهمیدیم اینو! ) خلاصه وقتی خوندش من و ندا ترکیدیم از خنده...
یا یه بار دریا هول شد و گفت " بلریان" (یه کم فک کن.درسشو متوجه می شی )دیگه تا چند روز شده بود تیکه ما. و صد البته اونام تلافی می کردن ( هرچند من که هیچوقت سه نمی کنم )
اینو که می بینی و قبلا هم دیدینش کیک تولدم تو مدرسه اس. مثلا می خواستن به طور مساوی تقسیمش کن.رسما گند زدن بهش !
چند روز پیش تو انباری داشتم کتابای مدرسه ام و شوت می کردم .( البته چندتاشونو نگه داشتم) همه خاطره ها دوباره تکرار شد... فکر کردم چقد این کتابا رو خوندم و چقدم بعضیای دیگه رو نخوندم. خیلی از خلاصه هامو وقت نکرده بودم تو ماه اخر دوره کنم و حیفم میومد بندازمشون.خیلی دقیق نوشتمشون آخه .دفتر برنامه ریزیمو ورق زدم. همه جاش پشتیبانم نوشته بود ساعت مطالعه تو بالا ببر.اون موقعه ای که من 34 ساعت می خوندم برام نوشته بود که حتما باید حداقل مطالعه ات 45 ساعت تو هفته باشه !اونم دور انداختم.ترسیدم فردا بچه ام ببینه و مثه من شه !
با کلی ضرب و زور "هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل و گرفتم " (فقط به خاطر نخوندن یه دستورالعمل تو سایتش نیم ساعت وقتم گرفته شد و اعصابم خووووورد! که چرا اینجوری شدم
)
دو روزه که دارم می خونمش . همین الان تموم شد . تو این دو روز حس خوبی داشتم . غرق شده بودم تو کتاب.
و هیچ فکر آزار دهنده ای به سراغم نمی یومد . اونقد هیجان و جاذبه داشت که ۲ ظهر و دو شب پاش بودم تا ۳۰ فصل رو خوندم .
الانم به سرعت دارم کتاب آخرشو (هری پاتر و قدیسان مرگ) دانلود می کنم .از غرق شدن توش لذت می برم... از اینکه می تونم به چیزای دیگه فک نکنم... با اینکه دو تا کتاب آخرش پر از سیاهی و اتفاقای وحشتناکه ولی بازم دوسش دارم![]()
یه چیز خفنی توش بود ! : بعضی از فصل ها رو که می خوندم حس می کردم که اینا رو قبلا خوندم . مثلا کاملا می دونستم الان قراره چیو بخونم!(مثل کشته شدن دامبلدور) ولی بعضی جاها هم برام کاملا نا آشنا بود! (مثل شاهزاده نیمه خالص) خیلی عجیب بود.
فک کنم دارم دیوونه می شم !![]()
بعدا اضافه شده : دیشب داشتم فک می کردم که چقد عوض شدم... سه سال پیش وقتی ۵مین کتابو خوندم تا چند وقت بعدش دپرس بودم و گریه کردم حتی !(برای مرگ سیریوس پدرخونده هری ) ولی الان با وجود اتفاقات تلخی که افتاد و مرگ دامبلدور مهم ترینشون بود فقط چند لحظه شوکه شدم!
خیلی بده ... این نشون می ده که به شدت دارم احساساتمو از دست می دم.این به کنار...به شدت هم دارم بدبین و بی اعتماد می شم ! یه دختر منو نسبت به خیلی از دخترای دیگه بی اعتماد کرد(به جز چندتاشون )و یه پسر نسبت به بقیه بدبین ! خود اینجوری مو دوست ندارم اصلا...حرفام پر از طعنه شده ... خیلی تلخ شدم ...خیلی
*از وقتی که نتیجه ها رو زدن خبری از فاطی نبود...روز به روز بیشتر از دستش ناراحت می شدم..داشتم می ذاشتمش تو دسته ای که در موردشون اشتباه فکر کردم این یعنی فاجعه ! بعد از ۹ سال دوستی! تا دیشب که تک زد و اینجوری جوابشو دادم: چه عجب!بالاخره یه میس واسمون حروم کردی !با حرفاش ناراحتیم تموم شد ولی از خودم بدم اومدم که انقد نازک نارنجی شدم...
هر شب کنار خط خطی های کاغذی
فنجان لب پریده چایم نشسته است
در فکر زایش ممتد لحظه ها
با هق هق شبانه ساعت به خواب می روم
انگار نا توانی ام به توان دو رفته است
اما مرا گریزی از این ها نبود
این چاره ای است که برایم گذاشتی
سلول انفرادی عادت !!!!
|
|