تبليغاتX
حرفای یه نی نی

سلام

خیلی وقته چیزی ننوشتم . دلم خیلی تنگ شده .. خیلی تنگ واسه خیلی چیزا .. خیلی کسا ... مخصوصا خونه و اهالیش.

دیروز به نرگس می گفتم اگه پارسال این موقع بهم می گفتن که یه روز میاد که انقد دلتنگ خونوادت می شی ، بهش می خندیدم .. ولی الان خیلی دلم می خواد که پیششون باشم .بیشتر از همه همیشه ها ! مخصوصا بعد ازفوت بابای سحر (از دوستای خیلی نزدیکم ) و یه اتفاقای دیگه به شدت نگران سلامتی شونم . حالا واقعا واقعا واقعا هیچی واسه خودم نمی خوام جز سلامتی اونا . یه مدت انقد درگیرش بودم که اصلا حوصله هیچکیو نداشتم .

خب حالا بی خیال حرفای غمگینانه بشیم . فقط نوشتم که گفته باشمشون و تو دلم نمونن ...

چند شب پیش من و سمیرا (که الان رفته به مامانش بزنگه و فکر می کنه تا بیاد من کل تحقیق و تایپ کردم ) نشسته بودیم و طرح درس می نوشتیم .از اونجایی که مفید ترین کاری من و اون تو کلاس می کنیم نشستن ته کلاس و خوندن کتاب های بسیار جالب و جذاب و آموزنده است ، هیچی بلد نبودیم . منم بهش گفتم بشین تا برم از اون اتاقیا یه طرح درسی چیزی کش برم بیارم تا به قول خودش کپ بزنیم .

خلاصه من که رفتم تو اتافق بغلی دیدم که بچه ها دارن فال می گیرن . با حافظ . خیلی باحال بود . منم که حس کنجکاوی و دیدن آینده به شدت گرفته بودم ! نشستم پیششون که ببینم چه جوریه و بعد از منم سمیرا و بقیه بچه های اتاقمون و اتاق اون ور تری همه ریختن که فال بگیرن .( و نتیجش این شد که شب بچه ها خوابیدن و ما رو شوتیدن بیرون و من و سمیرا مجبور شدیم تو راهرو تا 1:30 طرح درس بنویسیم .)

خلاصه کلوم این که اسم شوهر آینده ام و شغلشو و شهرش و سال ازدواجم مشخص شد . خیلی باحال بود . اسمشو که بهتون نمی گم ( خودمم باورم نمی شه ! ) ولی سال دیگه تاریخ عروسیمونه ،تشریف بیارید. و جالب ترش این بود که اسمی که واسه سحر در اومد فردای همون روز بهش اس ام اس داد ، در حالی که اصن تا اون روز حرفی ازش زده نشده بود . اصن وجود نداشت این بشر !

من این فال و نه ولی حافظ و خیلی قبول دارم . بعدم هم من هم بقیه دوستام 6-7 بار تکرار کردیم . با ادما و روشای مختلف . ولی همش یه اسمو نشون می داد . اینش برام خیلی جالب بود .هرچند که همه چی بیشتر به شوخی شبیهه ، چون من همیشه می گم که من حالا حالاها خیال اسب شدن ندارم !

برای تو : فکر کردم آخرین حرفاتو تو آخرین میلت زدی .فکر کردم که گفته بودی که نمی تونی کاری و برخلاف خواسته خونوادت انجام بدی . ولی تو کامنتت یه چی دیگه گفتی ... الان دچار تناقض شدم من !

 

برای پریسا : ....... ( هرگونه فحشی که دوست داری جایگزین کن خودت ) به بچه ها سلام زیاد برسون . یه معامله ای ام با گشین کرده بودی ... خواستم یادداوری کنم بهت که متضرر نشی ییهو ( بابا ادبیات )

برای بقیه : دلم خیلی واسه خودتون و وبلاگاتون تنگ شده . متاسفانه وضعیت اینترنت اینجا به طرز فجیعی زیر صفره . تو تحقیقامونم موندیم . چه برسه به گشت و گذار !

بعدا اضافه شده :

برای گشین : واقعا نمی تونم حسمو نسبت  بهت  بیان کنم ... فقط اینو بگم الان انقد اعصابم از دستت خورده که نمی دونم چطور این نوشته رو تا حالا حذف نکردم !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا