تبليغاتX
حرفای یه نی نی

1. این روزا انقد شلوغم که نگو ... آخه روزای آخر ترمه و درسای نخونده و تحقیقای ننوشته بهمون لبخند می زنن . شبا زود زودش که بخوابیم بعد از دوئه . تمام تفریحاتم کنسل شده . خیلی وقته بیرون نرفتم ، تلویزیون ندیدم و شاید تو روز فقط چند صفحه کتاب خونده باشم ( الان دارم غرور و تعصب و می خونم .)

 

2. تازه دلمم خیلی تنگ شده ... واسه سنندج ، خونه ، مامان بابا ، امین و انتظار و دوستام ! کی بشه من برم خونه

 

3. شبا ساعت 2 رادیو قصه شب پخش می کنه . خیلی قشنگه ولی به نظرم مسخرس که اون موقع پخش می شه . اون ساعت بیشتر راننده کامیونا بیدارن البته + من و نرگس

 

4. چند شب پیش که تا 3:30 بیدار بودم و طرح درس می نوشتم ، صبحش سر کلاس اولم کامل خوابیدم تا آخر ساعت ! استاد چیزی نگفت ولی خو اولین بار بود که انقد راحت سر کلاس می خوابیدم واسه همین یه کوشولو خجالت کشیدم ( وقتی گفتم نرگس کلی مسخرم کرد چون خوابیدن کار همیشگی شه )

 

5. امروز تدریس داشتم . همه بچه ها باید یه درس از کتابای ادبیات راهنمایی و انتخاب کنن و بیان تو کلاس واسه استاد و بچه ها درس بدن .دیشب که با مامان حرف زدم و گفتم که فردا تدریس دارم . گفت : فدات شم ، تو کی انقد بزرگ شدی . آخ . دلم می خواست پیشش بودم و محکم ماچش می کردم . بعدم فک کردم واقعا راست می گه . خیلی تغییر کردم . نمی دونم تغییراتم خوبه یا بد ولی یه نمونش اینه که احساساتم داره کم رنگ می شه، خیلی کم رنگ تر از اونی که حتی تا پارسال بود .خلاصه امروز نوبت من بود . کفشای نومو پوشیدم و مقنعمو اتو کردم . با اینکه استرس داشتم ( چون 10 نمره داره ! ) ولی کارم تقریبا خوب بود . اشکالاتی که ازم گرفت یکی یه مورد تو طرح درسم بود و یکی اینکه گفت صدات خیلی آروم و مظلومانه بود . بعد سمیرا گفت که استاد الان کلی تمرین کرده که اینجوری باشه وگرنه تو خوابگاه اصلا مظلوم نیست .یه بار به سمیرا که داشت رمان ( همون غرور و تعصب ) می خوند تذکر دادم که عزیز حواست اینجا باشه .

 

6. از وقتی که گوشی نرگس پلیر دار شده همش داریم دعوا می کنیم. آخه نرگس عاشق یساری ه !!! و من همش مسخرش می کنم . آخرم توافق کردیم که هر موقع من سر کلاس بودم یساری بذاره !

 

7. هر وقت که این نگهبان صدام می کنه واسه اطلاعات کلی حرص می خورم . آخه اسممو یه جور دیگه ای می خونه که من ازش متنفرم ! آدم احمق بی سوادیه که هرچیم بهش می گم نمی فهمه ! همین باعث شده که کل راهرو به اون اسم صدام کنن و من تمام مدت با جارو دنبالشون باشم .

 

 8. نیم ساعته دارم فک می کنم یکی از اون هزار تا ماجرای خنده دار خوابگاه یادم بیاد ولی هیچی به ذهنم نمی رسه ! بیخیال ! فردا آخرین مهلت تحویل دادن تحقیقاست و من نشستم اینجا خاطره می نویسم . خیلی جالبناکه واقعا .

 

پ.ن : برای شیوا : بیشعوری دیگه ! چی بگم بهت

پ.ن 2 : امتحانامو یکی از یکی افتضاح تر دارم رد می کنم ! خدا خودش رحم کنه .

پ.ن 3 : برای گشین : خیلی خیلی خوشحالم که نیستی ! هرچند یه مدت کوتاهه و مطمئنم بعد از این چند هفته تلافی همه حرص ندادناتو سرم درمیاری ولی خب فعلا سعی می کنم بهش فکر نکنم. در ضمن تو این چند هفته هر روز دعات می کنم .

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
الان خودمو خفه کنم هم نمی فهمم

از دست خدا شاکی ام حسابی !

سر از کار و حکمتش در نمیارم !!!!!

فقط اینو می دونم که تحمل این وضع از عهده ام خارجه

گشین به خاطر خدا یه کم منطقی باش ! آدم باش ! حداقل واسه کارات دلیل داشته باش ! خواهش می کنم !

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا