تبليغاتX
حرفای یه نی نی
دیروز نرگس سرمون داد کشید : بستونه دیگه ! چقد الکی خودتونو اذیت می کنین ! اه ! خو اعصابم خورد شد از بس گریه هاتونو دیدم !

نمی دونم مشکل من بزرگ تره یا مشکل سمیرا ! فقط اینو می دونم که هردومون خسته شدیم .انقد خسته که امروز سر کلاس نظم سرمو گذاشتم و گریه کردم . سمیرا هم حالش خیلی گرفته شد. اصلا نمی تونستم جلو اشکام بگیرم ...

استاد بعد از کلی غرولند راضی شد که یکی از غیبتامو حساب نکنه که بتونم برم خونه . آخه از وقتی که اومد سر کلاس تهدید می کرد که حذف می شی ! اگه خدا بخواد دارم می رم پیش انتظار اینا. واقعا دیگه نمی کشم .احتیاج به یه شونه دارم . یه شونه به مهربونی شونه انتظار ... به محکمی شونه بابا و به دلسوزی مامان ... بعد از دو ماه ...

فحشا! التماسات ! تهدیدات ! داره دیوونم می کنه . (البته تو که گفتی من حالاشم مشکل دارم ! نمی دونم. )

هیچی نمی دونم ...

مغزم داره منفجر می شه ...

(اگه حالم اومد سر جاش از خاطرات خوب خوابگاهم می نویسم براتون ! اگه !... )

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا