![]() |
نمی دونم مشکل من بزرگ تره یا مشکل سمیرا ! فقط اینو می دونم که هردومون خسته شدیم .انقد خسته که امروز سر کلاس نظم سرمو گذاشتم و گریه کردم . سمیرا هم حالش خیلی گرفته شد. اصلا نمی تونستم جلو اشکام بگیرم ...![]()
استاد بعد از کلی غرولند راضی شد که یکی از غیبتامو حساب نکنه که بتونم برم خونه . آخه از وقتی که اومد سر کلاس تهدید می کرد که حذف می شی ! اگه خدا بخواد دارم می رم پیش انتظار اینا. واقعا دیگه نمی کشم .احتیاج به یه شونه دارم . یه شونه به مهربونی شونه انتظار ... به محکمی شونه بابا و به دلسوزی مامان ... بعد از دو ماه ... ![]()
فحشا! التماسات ! تهدیدات ! داره دیوونم می کنه . (البته تو که گفتی من حالاشم مشکل دارم ! نمی دونم. )
هیچی نمی دونم ...
مغزم داره منفجر می شه ...
(اگه حالم اومد سر جاش از خاطرات خوب خوابگاهم می نویسم براتون ! اگه !... )
|
|