![]() |
خیلی یخه. اونقد سرد که طاقت نگاه کردن به چشماشو ندارم . خیلی از هم دور شدیم ... اونقد دور که کم کم دارم به نبودنش عادت می کنم و این اصلا خوب نیست .![]()
من هدف دارم . من انگیزه دارم . من مستقل بودن و دوست دارم . این روزا هی اینا رو واسه خودم تکرار می کنم ... نمی خوام به پوچی برسم ! کار خیلی سختیه .
اگه بخوام دیگه این جا ننویسم بلاگفا بلایی سر وبلاگم میاره ؟
کی از قالب وبلاگ سر در میاره ؟وبلاگ جدیدم یکم مشکل داره و چون دوسش دارم نمی خوام عوضش کنم .
این چند روزه خیلی سخت گذشت![]()
فک کن
دوشنبه آخرین مهلت تحویل تحقیقاته . سمیرا هم از طرف استاد مسئول شده که همه تحقیقا رو جمع کنه و بزنه رو یه سی دی و تحویل استاد بده .![]()
شنبه با کلی منت استاد کامپیوتر اجازه می ده که سر کلاسش بشینیم و تایپ کنیم و من تقریبا کارتایپ تحقیق خودمو تموم می کنم . شب تو خوابگاه می رم سراغ همگروهی عزیزم ، الهام و می بینم که هیچ کاری تا حالا انجام نداده .الان نه کتاب داریم ، نه اینترنت . فقط چند تا برگ کپی از کتاب که قبلا خودم گرفته بودم و پیدا می کنم .![]()
سمیرا می ره سراغ کامپیوتر بسیج که اگه خالیه بریم اونجا واسه تایپ .
وقتی برمیگرده قیافش خیلی مظلومه !!!!![]()
می گم : ها ؟ ندادن ؟ ولش کن ، گور باباشون ![]()
می گه : نه ، سال دومیا داشتن تحقیقشونو تایپ می کردن ، قرار شد وققتی کارشون تموم شد میس بزنن به گوشیم ![]()
- خو این که خوبه ![]()
- آره ، ولی باور کن من چیزی نگفتما ![]()
-![]()
- فقط گفت که نی نی می تونه بیاد بعد از تایپ تنظیماتشو واسمون درس کنه ؟![]()
-![]()
تا ساعت ۱۲ منتظر شدیم تا کار اونا تموم شه .کم کم داشت خوابم می گرفت که تک زدن . می ریم تو اتاق بسیج :
- تموم شد ؟
- نه ! ما خیلی خسته شدیم . می شه یکم واسمون تایپ کنی ؟![]()
-
( واسه اینکه زود کارشون تموم شه تا ساعت ۱ براشون تایپ می کنم
)
بعدم تا ساعت یه ربع به سه کار خودمون طول می کشه . ساعت سه می خوابیم و ۷ بیدار می شم . یک شنبه کلاسامون پر پره تا ساعت ۶ . سر کلاسا خیلی خودمو می گیرم که نخوابم .خوشبختانه من زبان پیش نخوردم و از ساعت ۱۰ بیکارم . میام خوابگاه که بخوابم . هنوز چشام گرم نشده ، عذرا میاد تو ، صدام میکنه و دفترچه بیممو میخواد. سمیرا حالش خوب نیس . ![]()
می رم پیش سمیرا . صورتش بی رنگ بی رنگه. و اقعا حال نداره . می دوم آماده می شم که بریم درمانگاه .آژانس می گیریم و می ریم . تا بره داخل پیش دکتر و بیاد از استرس می میرم ( آخه اولین باری بود که یه مریض و می بردم دکتر
)
سمیرا دفترچه بیمه رو می ده بهم و ولو می شه رو صندلی . می دونم خیلی خیلی از آمپول می ترسه .چیزیش نیست. فشارش افتاده.چون دیشب فقط ۴ ساعت خوابیده و تقریبا ۴ وعده اس که چیزی نخورده دیوونه !
می گم چی نوشت . میگه نپرسیدم ، فقط می دونم تزریقه ! یه جوری نگام می کنه که یعنی بی خیال گرفتن نسخه شیم
- ببین ، هنوز هیچی کاری نکردیم و ۳ تومن پول دادیم . باید یه چیزی بگیریم دیگه .می میری اینجوری .
داروها رو می گیرم . سرم و آمپول و قرص ویتامینه . سمیرا شروع می کنه: تو روخدا ... تو رو خدا بریم . باور کن خوبم ... من سرم نمی زنم ، خیلی سنگدلی ، نی نی تو رو خدا ![]()
من :
پاشو بریم قسمت تزریقات ![]()
فیلمی بود تا آمپول زد و رگو پیدا کرد و سرم زد. ولی دیگه هیچی نگفت (فک کنم روش نمی شد گریه کنه
) کلی خسته شدیم تا برگشتیم و تا ناهار خوردم دوباره کلاسا شروع شد .(فک کن فقط واسه یه سرم زدن ۱۰ تومن خرج کردیم !!!! آدم مریضم نمی تونه بشه
)
یک شنبه شب دوباره میرم اتاق بسیج و تحقیق فرشته رو کامل می کنم . به همه بچه ها می گم که فردا صبح فلاپیاشونو بهم بدن . دوشنبه امتحان دستور داریم .تا ساعت ۱و نیم یه جوری سر و تهش و هم میارم و می خوابم .صبح ساعت ۸ بیدار می شم و گند می زنم به امتحانم . ![]()
بعد از امتحان من و سمیرا می ریم اتاق کامپیوتر . انقد با فلاپیا درگیرم که کلاس بعدی و با تاخیر می ریم و استاد تاخیری و می زنه . بعد از کلاس یعنی از ساعت ۱۱ تا ۲ من تو اتاق کامپیوترم. تازه بچه ها دارن تایپ می کنن !![]()
هی یکم به این کمک می کنم ، یکم واسه اون تایپ می کنم . چند تا از فلاپیا باز نمی شن . خلاصه اوضاع خیلی خر تو خره. با سمیرا می ریم پیش مسئول سایت که واسمون پرینت بگیره . پرینتر خرابه و یه خط سیاه بزرگ میاد وسط صفحه . به درد نمی خوره . سمیرا با فاطی می رن کافی نت و من می مونم که با فلاپیا سر و کله بزنم .![]()
![]()
نزدیک ساعت ۱۲:۳۰ سمیرا برمی گرده و تند تند تعریف می کنه یارو تاکسیه خیلی خفن بوده و تقریبا نزدیک بوده بدزدتشون !
تو همین لحظه مسئول سایت میاد تو می گه بچه ها استاد گفته مشکلی نیس که با پرینتر مرکز تحقیقاتونو چاپ کنین !!!!![]()
استاد گفته که تا ساعت دو باید تحویل بدین . این همه می زنیم تو سر و کله خودمون ، این همه بدو بدو ، این همه کمک به این و اون که به موقع تحویل بدیم . تو آخرین لحظه که با بدنی خورد و خمیر دیگه کارو تموم کردم نماینده اون کلاس اینجوری
میاد تو و می گه از استاد وقت گرفتم تا فردا !!![]()
قیافه من و سمیرا بعد از نزدیک ۳ تومن خرج کردن واسه تحقیقامون =
![]()
![]()
حالا بعد از سه روز بدبختی ، وقتی آخر هفته رو بخوابی کرج پیش خونواده و از اونجا هم سری به نمایشگاه کتاب بزنی آخر حاله ![]()
![]()
خونه خواهر ، سیب زمینی سرخ شده
، غذای خونه ، تلویزیون ، فیلم ، رختخواب خونه ، کامپیوتر ، مامان و بابا ، نمایشگاه ، کتاااااااااااااااااااااااااااااااااب
، هوووووووووووم ... ![]()
حس خیلی خووووووووووووووووبی دارم ![]()
دارم می رم خوووونننهههه ![]()
![]()
جاااااااااااااااااااانم![]()
جاتون خالی![]()

|
|