تبليغاتX
حرفای یه نی نی
یه مشت کتاب دور خودم جمع کردم : زمین سوخته (احمد محمود ) / پیامک های دکتر شریعتی / قصه های دوشنبه / نامه های عاشقانه یک پیامبر(جبران خلیل جبران) / بابا گوریو (بالزاک) !!! نمی دونم کدومو بخونم ... دلم نمیاد هیچ کدوم کنار بذارم چون می دونم بعدا وقت نمی شه . جالبیش به اینه که هفته دیگه امتحانای میان ترم اندیشه / نظم ( با حفظ ۵۰ تا بیت غزل ) / اخلاق دارم که هنوز یه خط از هیچ کدومشونو  نگاه هم نکردم

 خیلی یخه. اونقد سرد که طاقت نگاه کردن به چشماشو ندارم . خیلی از هم دور شدیم ... اونقد دور که کم کم  دارم به نبودنش عادت می کنم و این اصلا خوب نیست .

من هدف دارم . من انگیزه دارم . من مستقل بودن و دوست دارم . این روزا هی اینا رو واسه خودم تکرار می کنم ... نمی خوام به پوچی برسم ! کار خیلی سختیه .

اگه بخوام دیگه این جا ننویسم بلاگفا بلایی سر وبلاگم میاره ؟ کی از قالب وبلاگ سر در میاره ؟وبلاگ جدیدم یکم مشکل داره و چون دوسش دارم نمی خوام عوضش کنم .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 

این چند روزه خیلی سخت گذشت

فک کن

دوشنبه آخرین مهلت تحویل تحقیقاته . سمیرا هم از طرف استاد مسئول شده که همه تحقیقا رو جمع کنه و بزنه رو یه سی دی و تحویل استاد بده .

شنبه با کلی منت استاد کامپیوتر اجازه می ده که سر کلاسش بشینیم و تایپ کنیم و من تقریبا کارتایپ تحقیق خودمو تموم می کنم . شب تو خوابگاه می رم سراغ همگروهی عزیزم ، الهام و می بینم که هیچ کاری تا حالا انجام نداده .الان نه کتاب داریم ، نه اینترنت . فقط چند تا برگ کپی از کتاب که قبلا خودم گرفته بودم و پیدا می کنم .

سمیرا می ره سراغ کامپیوتر بسیج که اگه خالیه بریم اونجا واسه تایپ .

وقتی برمیگرده قیافش خیلی مظلومه !!!!

می گم : ها ؟ ندادن ؟ ولش کن ، گور باباشون

می گه : نه ، سال دومیا داشتن تحقیقشونو تایپ می کردن ، قرار شد وققتی کارشون تموم شد میس بزنن به گوشیم

- خو این که خوبه

- آره ، ولی باور کن من چیزی نگفتما

-

- فقط گفت که نی نی می تونه بیاد بعد از تایپ تنظیماتشو واسمون درس کنه ؟

-

تا ساعت ۱۲ منتظر شدیم تا کار اونا تموم شه .کم کم داشت خوابم می گرفت که تک زدن . می ریم تو اتاق بسیج :

- تموم شد ؟

- نه ! ما خیلی خسته شدیم . می شه یکم واسمون تایپ کنی ؟

- ( واسه اینکه زود کارشون تموم شه تا ساعت ۱ براشون تایپ می کنم )

بعدم تا ساعت یه ربع به سه کار خودمون طول می کشه . ساعت سه می خوابیم و ۷ بیدار می شم . یک شنبه کلاسامون پر پره تا ساعت ۶ . سر کلاسا خیلی خودمو می گیرم که نخوابم .خوشبختانه من زبان پیش نخوردم و از ساعت ۱۰ بیکارم . میام خوابگاه که بخوابم . هنوز چشام گرم نشده ، عذرا میاد تو ، صدام میکنه و دفترچه بیممو میخواد. سمیرا حالش خوب نیس .

می رم پیش سمیرا . صورتش بی رنگ بی رنگه. و اقعا حال نداره . می دوم آماده می شم که بریم درمانگاه .آژانس می گیریم و می ریم . تا بره داخل پیش دکتر و بیاد از استرس می میرم ( آخه اولین باری بود که یه مریض و می بردم دکتر )

سمیرا دفترچه بیمه رو می ده بهم و ولو می شه رو  صندلی . می دونم خیلی خیلی از آمپول می ترسه .چیزیش نیست. فشارش افتاده.چون دیشب فقط ۴ ساعت خوابیده و تقریبا ۴ وعده اس که چیزی نخورده دیوونه !می گم چی نوشت . میگه نپرسیدم ، فقط می دونم تزریقه ! یه جوری نگام می کنه که یعنی بی خیال گرفتن نسخه شیم

- ببین ، هنوز هیچی کاری نکردیم و ۳ تومن پول دادیم . باید یه چیزی بگیریم دیگه .می میری اینجوری .

داروها رو می گیرم . سرم و آمپول و قرص ویتامینه . سمیرا شروع می کنه: تو روخدا ... تو رو خدا بریم . باور کن خوبم ... من سرم نمی زنم ، خیلی سنگدلی ، نی نی تو رو خدا

من : پاشو بریم قسمت تزریقات

فیلمی بود تا آمپول زد و رگو پیدا کرد و سرم زد. ولی دیگه هیچی نگفت (فک کنم روش نمی شد گریه کنه )  کلی خسته شدیم تا برگشتیم و تا ناهار خوردم دوباره کلاسا شروع شد .(فک کن فقط واسه یه سرم زدن ۱۰ تومن خرج کردیم !!!! آدم مریضم نمی تونه بشه)

یک شنبه شب دوباره میرم اتاق بسیج و تحقیق فرشته رو کامل می کنم . به همه بچه ها می گم که فردا صبح فلاپیاشونو بهم بدن . دوشنبه امتحان دستور داریم .تا ساعت ۱و نیم یه جوری سر و تهش و هم میارم و می خوابم .صبح ساعت ۸ بیدار می شم و گند می زنم به امتحانم .

بعد از امتحان من و سمیرا می ریم اتاق کامپیوتر . انقد با فلاپیا درگیرم که کلاس بعدی و با تاخیر می ریم و استاد تاخیری و می زنه . بعد از کلاس یعنی از ساعت ۱۱ تا ۲ من تو اتاق کامپیوترم. تازه بچه ها دارن تایپ می کنن !

هی یکم به این کمک می کنم ، یکم واسه اون تایپ می کنم . چند تا از فلاپیا باز نمی شن . خلاصه  اوضاع خیلی خر تو خره. با سمیرا می ریم پیش مسئول سایت که واسمون پرینت بگیره . پرینتر خرابه و یه خط سیاه بزرگ میاد وسط صفحه . به درد نمی خوره . سمیرا با فاطی می رن کافی نت و من می مونم که با فلاپیا سر و کله بزنم .

نزدیک ساعت ۱۲:۳۰ سمیرا برمی گرده و تند تند تعریف می کنه یارو تاکسیه خیلی خفن بوده و تقریبا نزدیک بوده بدزدتشون !  تو همین لحظه مسئول سایت میاد تو می گه بچه ها استاد گفته مشکلی نیس که با پرینتر مرکز تحقیقاتونو چاپ کنین !!!!

استاد گفته که تا ساعت دو باید تحویل بدین . این همه می زنیم تو سر و کله خودمون ، این همه بدو بدو ، این همه کمک به این و اون که به موقع تحویل بدیم . تو آخرین لحظه که با بدنی خورد و خمیر دیگه کارو تموم کردم نماینده اون کلاس اینجوری میاد تو و می گه از استاد وقت گرفتم تا فردا !!

قیافه من و سمیرا بعد از نزدیک ۳ تومن خرج کردن واسه تحقیقامون =  

حالا بعد از سه روز بدبختی ، وقتی آخر هفته رو بخوابی کرج پیش خونواده و از اونجا هم سری به نمایشگاه کتاب بزنی آخر حاله

خونه خواهر ، سیب زمینی سرخ شده ، غذای خونه ، تلویزیون ، فیلم ، رختخواب خونه ، کامپیوتر ، مامان و بابا ، نمایشگاه ، کتاااااااااااااااااااااااااااااااااب ، هوووووووووووم ...

حس خیلی خووووووووووووووووبی دارم

 دارم می رم خوووونننهههه

جاااااااااااااااااااانم

جاتون خالی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا