تبليغاتX
حرفای یه نی نی - یه خاطره شب امتحانی :-)
Hippieسلام

Hippieمرسی از این که نگرانم بودین . الان بهترم . از اتاق بغلی معذرت خواهی کردم، با بچه های اتاق خودمون حرف زدم و مشکلم حل شد ، ترسم خیلی خیلی کم شده و یه چیزایی اتفاق افتاد و یه حرفایی شنیدم که از نگرانیم کم شد . ( همین جا از... بسیار بسیار مرسی می شمHeart Smile )

Hippieسه روز دیگه می رم خونه و کلی می مونم . البته خونه خودمون نمی رم ولی چون همه رو می بینم زیاد ناراحت نیستم . ( حتی به دلایلی خیلیم خوشحالم که نمی رم سنندج !)

Hippie امتحان روانشناسی داریم . من تو راهم که بیام شیراز ، سمیرا خوابگاس :

- سمیرا من هیچی نخوندم . تو هم نخون !

-باشه خب . وایمیستم تا بیای

روزی که می رسم ، مجبور می شیم تا ساعت ۳ شب بیدار بمونیم و آخرم نمرمون خیلی کمتر از بقیه می شه !

Hippie چند روز بعد از اتفاق بالا :

امتحان اندیشه اسلامی داریم . سمیرا خونه اس و من تو خوابگاهم . شب قبلش هرچی زنگ می زنم گوشیش خاموشهبه خودم می گم که حالا که اینطوره ، ُ منم درس می خونم

شبی که فرداش امتحان داریم سمیرا می رسه . تا ساعت ۱۲ باهم می خونیم . ساعت ۱۲ و نیم من خیلی خوابم میا. بالش و پتومو میارم تو اتاق مطالعه و دراز می کشم :

-سمیرا  ، کجایی ؟

- صفحه ۳۰ ( از ۹۰ صفحه ! )

- خب ،  خیلیت مونده . پس من می خوابم . صبح بیای صدام کنی از امتحان جا نمونم

-

Reading a Book

 

Hippie فردا صبح قیافه سمیرا بعد از کلی شب بیداری و آخرم تموم نکردن کتاب این شکلی بود که بسی مایه تفریح دوستان قرار گرفت و دل جماعت دانشجویی را شاد نمود :

Hippie می تونین از همین حالا فاتحه منو بخونین . چون تا چند دقیقه دیگه از پشت اون کامپیوتر اون وری پا می شه . از همین حالا می تونم گرمی و فشار دستاشو روی رگای گردنم حس کنم !

ما رفتیم . بای بای SuperheroFlower

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط نی نی طلا  | 
 
  بالا